به این باور دارم شاید هیچوقت ندانی چه چیزی
در سرم میگذرد؛ معتقدم گاهی زمانم را بین غرق
شدن در افکارم پیدا میکنم، افکار ابی و خاکستریَم، جایی که انگاری بین پوچی و افسردگیِ سفیدی گیر افتاده باشم. چشمانم را خیلی وقته به همچین مکانی که به سختی میتوان اسمشو شهر و یا حتی خانه گذاشت بسته ام نه آنکه بخواهم تقصیر زشتی افراد این شهر بیندازم بلکه خودم را نیز همیشه شاملش دونستم. حال که زورهای زیاد روی من هست همچنان به آزادی امید دارم و مطمعنم اگر به جای من بودی هرگز باور نمیکردی میتوانستم انقدر عقلم را به دست باد بسپارم. چه بگویم که دشواری این سرنوشت هر از گاهی من را از پا در می آورد و به زمین سرد میکوبد. شاید باورت نشود و خنده دار باشد ولی ارتباط من و زمینِ من بیشتر از اکثر ادم هایی به اسم انسان است. انکار نکرده ام که رویایی داشتم بین اینهمه سردی رویای اروم و معتدلی بود. قرار نیست بگویم هنوزم عقب نکشیده ام، اندک زمانی است که گورستان بدنم را به
رویایم فروخته ام. عجله ای ندارم ولی صبرم نخواهم کرد.
آندره من، دیگر نیازی به ثابت کردن خود برای این روح های مرده نمیبینم و تنها همین دلیلی بود که خیالم را برای قدم بعدیم اسوده میکرد.