معمولا این روز ها بلاتکلیفم.کلمات رو گم می کنم،نمی تونم بنویسم،نمی تونم حرف بزنم.
وقتی قراره حرف بزنم یا بنویسم،انگار بند بند سلولای تنم درد میکشن.خیلی وقته فکر می کنم این درد کشیدن به لحاظ روانی قراره چیزی بهم اضافه کنه،ولی نه،فقط ذره ذره وجودمو داره آغشته به تاریکی می کنه.این تاریکی رو مدیون حرف زدن با آدمایی ام که از جنسِ من نیستن و خودمو واسه نگه داشتنشون فریب میدم.
زندگی کردن با کلی احساسات متناقض و پیچیده خیلی انرژی ازم میگیره ، هر چند برای شناختن و پذیرفتنشون همیشه خودم رو مجبور به رها کردن افکارم در لحظه میکنم و در نهایت قضاوت میکنم که این تویی واقعا؟
اگه نیستی پس کی هستی؟
و بعد همین کافیه تا افکار تاریک و مسخرهم بهم هجوم بیارن و دوباره و دوباره همه وجودم رو در بر بگیرن.
وقتی قراره حرف بزنم یا بنویسم،انگار بند بند سلولای تنم درد میکشن.خیلی وقته فکر می کنم این درد کشیدن به لحاظ روانی قراره چیزی بهم اضافه کنه،ولی نه،فقط ذره ذره وجودمو داره آغشته به تاریکی می کنه.این تاریکی رو مدیون حرف زدن با آدمایی ام که از جنسِ من نیستن و خودمو واسه نگه داشتنشون فریب میدم.
زندگی کردن با کلی احساسات متناقض و پیچیده خیلی انرژی ازم میگیره ، هر چند برای شناختن و پذیرفتنشون همیشه خودم رو مجبور به رها کردن افکارم در لحظه میکنم و در نهایت قضاوت میکنم که این تویی واقعا؟
اگه نیستی پس کی هستی؟
و بعد همین کافیه تا افکار تاریک و مسخرهم بهم هجوم بیارن و دوباره و دوباره همه وجودم رو در بر بگیرن.