سلام، امروز 21 دِی هستیم. الان که دارم اینو مینویسم، درحالِ گریه کردنم. و میخوام فقط یکم بنویسم تا بلکه آروم بشم. دیگه گفتنش به دیگران بی فایدهاس. چون این فکر که مبادا بگن باز شروع کردی منو ناراحت میکنه. حتی اگه به منم نگن و تو دلشون بگن چقدر مزخرف میگهام اذیتم میکنه. به طورِ کلی، دیگه بیانه حرفی که تو قلب و مغزم میگذره هم نمیتونم انجام بدم. نمیتونم، چون ترس از قضاوت شدن و مسخره شدن دارم. خواستم بجنگم. افکارمو ساکت کنم و بهشون غذا ندام. اما دارم روانی میشم. حس کسی و دارم که میخواد مواد و تَرک کنه، حس کسی و دارم که میخواد بخوابه ولی سر و صدا نمیزاره، حس کسی که تو کتابخونه رفته تا آرامش بگیره ولی داد و بیداد میشنوه. حسِ صدایی که کشیدن گچ رو تخته میداد. آره، همینقدر دردناک و رو عصاب و گوش خراش. دارم سعی میکنم تسلیم نشم.
بزارم اشک هام بیان تا بدتر نشم.
دارم سعی میکنم واقع بین باشم، منطقی باشم. اما نمیتونم. چرا من انقدر احساساتیام؟ حتی نمیدونم این خوبه یا نه. میتونم حس کنم قلبم داره داد میزنه اما کسی صداشو نمیشنوه. دلم میخواست قوی تر میبودم، اونقدر قوی که میتونستم تو دهن افکارم بزنم و به جای فرار کردن باهاش رو به رو شم. اما هربار اجازه دادم برنده شن. حتی نمیدونم از کجا شروع شد. نمیدونم از کِی شروع شد. من فقط خیلی ترسیدم. از آدم ها و رفتار هاشون. از خودم. از خیابون. از آهنگ ها، از سریال ها، از حرف ها، از نگفته ها. من فقط خیلی ترسیدم. خیلی خیلی ترسیدم. سعی میکنم خودمو آروم کنم، اما بعدش با خودم میگم اگه اینا فقط دلداریه خودم باشه چی؟ بدترین قسمته وسواس فکری، اینه که نمیدونی تو راست میگی یا افکارت. باورم نمیشه. یه زمانی یه بچه ای بودم که عاشقِ عروسک و اسباب بازیه بالِ فرشته آبی رنگش و کفش تخ تخیش بود. هرچند که الانم دوستشون دارم. اما اونقدر بزرگ شدم که دیگه یادم رفته بچگی کنم. دلم میخواد دوباره بچه بشم. من واقعاََ جدی میگم.
گریه کردن و دوست دارم. اون کمکم میکنه تا حرف هایی که تاحالا نزدم و بیان کنم.
بزارم اشک هام بیان تا بدتر نشم.
دارم سعی میکنم واقع بین باشم، منطقی باشم. اما نمیتونم. چرا من انقدر احساساتیام؟ حتی نمیدونم این خوبه یا نه. میتونم حس کنم قلبم داره داد میزنه اما کسی صداشو نمیشنوه. دلم میخواست قوی تر میبودم، اونقدر قوی که میتونستم تو دهن افکارم بزنم و به جای فرار کردن باهاش رو به رو شم. اما هربار اجازه دادم برنده شن. حتی نمیدونم از کجا شروع شد. نمیدونم از کِی شروع شد. من فقط خیلی ترسیدم. از آدم ها و رفتار هاشون. از خودم. از خیابون. از آهنگ ها، از سریال ها، از حرف ها، از نگفته ها. من فقط خیلی ترسیدم. خیلی خیلی ترسیدم. سعی میکنم خودمو آروم کنم، اما بعدش با خودم میگم اگه اینا فقط دلداریه خودم باشه چی؟ بدترین قسمته وسواس فکری، اینه که نمیدونی تو راست میگی یا افکارت. باورم نمیشه. یه زمانی یه بچه ای بودم که عاشقِ عروسک و اسباب بازیه بالِ فرشته آبی رنگش و کفش تخ تخیش بود. هرچند که الانم دوستشون دارم. اما اونقدر بزرگ شدم که دیگه یادم رفته بچگی کنم. دلم میخواد دوباره بچه بشم. من واقعاََ جدی میگم.
گریه کردن و دوست دارم. اون کمکم میکنه تا حرف هایی که تاحالا نزدم و بیان کنم.