ִֶָ ʾ 월🫧⬫¸


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


جلویِ ظلم، سر خَم نکن.
: https://telegram.me/BChatBot?start=sc-205263-6HI96pR

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


Репост из: 「INFP . ENFP」
៕ #Text
―――——
They start missing you when they fail to replace you.

دلشون وقتي برات تنگ میشه که نمیتونن برات جاگزین بیارن.


―――———―――—————
ᚚ @MBTISUB . #XNFP


عشقِ من قطعاََ و یقیناََ غذاست.


اون لحظه که اونقدر خوابت میاد و نمیتونی چشم هات و باز بزاری >>>>>


لبخند زدن، راه رفتن، مسخره بازی در آوردن، حسِ اینکه زنده نیستم، فعلاََ در حال الانم خلاصه میشه. من سعی میکنم. همیشه سعی میکنم. مدام درحالِ جنگیدن و سعی کردنم. واسه زنده موندن و زندگی کردن. واسه ادامه دادن و قوی موندن. میخوام زنده بمونم. میخوام تا جون دارم زندگی کنم. عصبی‌ام، از خودم، از بقیه، از همه.
ناراحتم، از خودم، از بقیه، از همه.
هیچ دلیل قانع کننده ای ندارم تا از بقیه عصبی و ناراحت باشم، اما به طرز احساسیه مزخرفی، بازم هستم.
دلم میخواد وقتی یه گوشه نشستم و خودم و جمع کردم و بغل کردم، یکی بیاد دست هامو باز کنه و منو بغل کنه و نزاره خودم خودمو بغل کنم. هیچوقت نفهمیدم چرا انقدر چشم انتظارِ نجاتم، وقتی خودم میتونم به خودم کمکم کنم.
دلم میخواد گریه نکنم، انقدر پیشه بقیه ناراحت نباشم. اما سخته که خودمو پنهون کنم. مطمئنم به چشمِ بقیه افسرده‌ام. اما اگه سرکوبش کنم، بدتر میشه. دلم میخواد برم یه موزه‌ی عکاسی، همونجا با عکس ها جونِ تازه بگیرم. یا حتی برم یه موزه‌ی نقاشی، از صبح تا شب نقاشی هارو نگاه کنم.
تو «کسی نه درکم میکنه نه حرف هامو متوجه میشه» ترین حالتِ ممکنم.
و حالا؟ حالا میخوام اجازه بدم ناراحت باشم. راسته که میگن همیشه همچی اونطور که ما فکر میکنیم نمیشه. فکر میکردم امشب خوشحالم، اما امشبم ناراحتم. ولی عیب نداره، روز های خوبِ منم میان. حتماََ حکمتی داره. من زنده میمونم، ادامه میدم، واسه فردا و آینده.
خداروشکر، که تونستم امروزم زنده بمونم و دووم بیارم.










لبخند به لب‌هام آوردی، خوش‌حالم ریشه‌ی امید در قلب هستی من به خوبی بالغ شده و رشد می‌‌کنه‌‌‌ ִֶָ ‌


سلام. از حال این روزام بخوام بگم، خوبه. این روزا خیلی زیاد پر انرژی‌ام، تو مدرسه و تو خونه بی دلیل دیوونه بازی در میارم، ولی خوشم میاد از این رفتارم. این روزا ورزش میکنم. حس میکنم با ورزش کردن انرژیم حتی بیشترم میشه. و حدس بزنید چی؟ اهوم. عاشقشم شدم.
امروز دختر عمه‌ی 12 ساله‌ام بهم گفت « از اینکه وسیله هامو با یکی تقسیم کنم خوشم نمیاد، ولی حاضرم با تو تقسیمش کنم» حقیقتاََ این حرفش خیلی خوشحالم کرد. حس کردم یه جایی تو قلبه این بچه دارم که هرکسی نداره. البته میدونستم خیلی دوستم داره.
ضمناََ، این روزا دلم میخواد خیلی کارا کنم. برم بیرون، قدم بزنم، تو بارون بدو بدو کنم، تو خیابون از رو آجر های رنگی رد بشم و اگه از سفیدا رد شدم ببازم، برم کتابخونه و تو سکوت کتاب بخونم، برم شهربازی و ماشین بازی کنم. اما میدونید چیه؟ حس میکنم تنهایی مزه نمیده. واسه همینم حسش نیست شاید. به هر حال حس میکنم روز های آینده، بهترین روز هاییه که میتونم زندگی کنم. نه، من مطمئنم. میخوام با تمومه وجودم ادامه بدم واسه فردا و پس فردا و آینده.


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
😩💗.


گاهی دوست هامو اونقدر خسته میکنم و ازشون سوال میپرسم که حس میکنم میندازمشون تو جنگل بعد بیرون میارمشون.


هر از گاهی دلم میخواد با بقیه صحبت کنم ولی فکر میکنم به افکارم بخندن. البته، دیشب ماهک بهم گفت این حرف‌های ذهنمه و الکی ملکی میگه ذهنم. راست میگه.


خداروشکر، امروزم تونستم از پسش بر بیام.


امروز و هرجوری میشد گذروندم. هربار که حالِ مامان بزرگم بد میشه، یکی از جون هام کم میشه. اما حالا بهترم.


وقت هایی که ناراحتم، کم حرف تر و گوشه گیر تر از همیشه‌ام میشم. و به راحتی میشه فهمید که حالم خوب نیست.


هیچکی واقعاََ نمیتونه درکم کنه‌‌. و این یه حقیقته که فکر کنم دارم باهاش کنار میام.




دلم میخواد یه گفتگو با مغزم داشته باشم اما هیچوقت حرف‌هامو متوجه نمیشه.


سلام، امروز 21 دِی هستیم. الان که دارم اینو مینویسم، درحالِ گریه کردنم. و میخوام فقط یکم بنویسم تا بلکه آروم بشم. دیگه گفتنش به دیگران بی فایده‌اس. چون این فکر که مبادا بگن باز شروع کردی منو ناراحت میکنه. حتی اگه به منم نگن و تو دلشون بگن چقدر مزخرف میگه‌ام اذیتم میکنه. به طورِ کلی، دیگه بیانه حرفی که تو قلب و مغزم میگذره هم نمیتونم انجام بدم. نمیتونم، چون ترس از قضاوت شدن و مسخره شدن دارم. خواستم بجنگم. افکارمو ساکت کنم و بهشون غذا ندام. اما دارم روانی میشم. حس کسی و دارم که میخواد مواد و تَرک کنه، حس کسی و دارم که میخواد بخوابه ولی سر و صدا نمیزاره، حس کسی که تو کتابخونه رفته تا آرامش بگیره ولی داد و بیداد میشنوه. حسِ صدایی که کشیدن گچ رو تخته میداد. آره، همینقدر دردناک و رو عصاب و گوش خراش. دارم سعی میکنم تسلیم نشم.
بزارم اشک هام بیان تا بدتر نشم.
دارم سعی میکنم واقع بین باشم، منطقی باشم. اما نمیتونم. چرا من انقدر احساساتی‌ام؟ حتی نمیدونم این خوبه یا نه. میتونم حس کنم قلبم داره داد میزنه اما کسی صداشو نمیشنوه. دلم میخواست قوی تر میبودم، اونقدر قوی که میتونستم تو دهن افکارم بزنم و به جای فرار کردن باهاش رو به رو شم. اما هربار اجازه دادم برنده شن. حتی نمیدونم از کجا شروع شد. نمیدونم از کِی شروع شد. من فقط خیلی ترسیدم. از آدم ها و رفتار هاشون. از خودم. از خیابون. از آهنگ ها، از سریال ها، از حرف ها، از نگفته ها. من فقط خیلی ترسیدم. خیلی خیلی ترسیدم. سعی میکنم خودمو آروم کنم، اما بعدش با خودم میگم اگه اینا فقط دلداریه خودم باشه چی‌؟ بدترین قسمته وسواس فکری، اینه که نمیدونی تو راست میگی یا افکارت. باورم نمیشه. یه زمانی یه بچه ای بودم که عاشقِ عروسک و اسباب بازیه بالِ فرشته آبی رنگش و کفش تخ تخیش بود. هرچند که الانم دوستشون دارم. اما اونقدر بزرگ شدم که دیگه یادم رفته بچگی کنم. دلم میخواد دوباره بچه بشم. من واقعاََ جدی میگم.
گریه کردن و دوست دارم. اون کمکم میکنه تا حرف هایی که تاحالا نزدم و بیان کنم.

Показано 20 последних публикаций.

129

подписчиков
Статистика канала