سلام. از حال این روزام بخوام بگم، خوبه. این روزا خیلی زیاد پر انرژیام، تو مدرسه و تو خونه بی دلیل دیوونه بازی در میارم، ولی خوشم میاد از این رفتارم. این روزا ورزش میکنم. حس میکنم با ورزش کردن انرژیم حتی بیشترم میشه. و حدس بزنید چی؟ اهوم. عاشقشم شدم.
امروز دختر عمهی 12 سالهام بهم گفت « از اینکه وسیله هامو با یکی تقسیم کنم خوشم نمیاد، ولی حاضرم با تو تقسیمش کنم» حقیقتاََ این حرفش خیلی خوشحالم کرد. حس کردم یه جایی تو قلبه این بچه دارم که هرکسی نداره. البته میدونستم خیلی دوستم داره.
ضمناََ، این روزا دلم میخواد خیلی کارا کنم. برم بیرون، قدم بزنم، تو بارون بدو بدو کنم، تو خیابون از رو آجر های رنگی رد بشم و اگه از سفیدا رد شدم ببازم، برم کتابخونه و تو سکوت کتاب بخونم، برم شهربازی و ماشین بازی کنم. اما میدونید چیه؟ حس میکنم تنهایی مزه نمیده. واسه همینم حسش نیست شاید. به هر حال حس میکنم روز های آینده، بهترین روز هاییه که میتونم زندگی کنم. نه، من مطمئنم. میخوام با تمومه وجودم ادامه بدم واسه فردا و پس فردا و آینده.
امروز دختر عمهی 12 سالهام بهم گفت « از اینکه وسیله هامو با یکی تقسیم کنم خوشم نمیاد، ولی حاضرم با تو تقسیمش کنم» حقیقتاََ این حرفش خیلی خوشحالم کرد. حس کردم یه جایی تو قلبه این بچه دارم که هرکسی نداره. البته میدونستم خیلی دوستم داره.
ضمناََ، این روزا دلم میخواد خیلی کارا کنم. برم بیرون، قدم بزنم، تو بارون بدو بدو کنم، تو خیابون از رو آجر های رنگی رد بشم و اگه از سفیدا رد شدم ببازم، برم کتابخونه و تو سکوت کتاب بخونم، برم شهربازی و ماشین بازی کنم. اما میدونید چیه؟ حس میکنم تنهایی مزه نمیده. واسه همینم حسش نیست شاید. به هر حال حس میکنم روز های آینده، بهترین روز هاییه که میتونم زندگی کنم. نه، من مطمئنم. میخوام با تمومه وجودم ادامه بدم واسه فردا و پس فردا و آینده.