⤶نامہی اول📬
اول اکتبر ۲۰۲۵، ساعت ۰۰:۰۰ بامداد
لیکسے عزیزم... امشب، نبودنت رو بیشتر از همیشہ حس میکنم.
انگار امشب، اولین شبیہ که باورم شده از این بہ بعد، دیگہ قرار نیست کنارم باشے. دروغ چرا... خیلے وقتہ کہ دیگہ ندارمت لیکسے. خیلے وقتہ کہ دیگہ جایے توی قلب بزرگت برای خودم نمیبینم. خیلے وقتہ کہ با هم شدیم دوتا غریبہ... غریبہهای آشنا.
هر بار کہ از کنارم رد میشے، با اینکہ وانمود میکنم نمیبینمت، با اینکہ تظاهر میکنم برام مهم نیستے؛ قلب بیچارهم تند تند توی سینہم میکوبہ.
اون لحظہها دلم میخواد مغزم رو خاموش کنم و با اینکہ بارها و بارها پسم زدی، باز هم به سمتت بیام و دوباره بغلت کنم. درست مثل دفعہهای قبل.
اما نہ... اینبار فقط میخوام بدونم، همیشہ من باید اونے باشم که اول پا پیش میذاره؟ اگہ قرار باشہ من سکوت کنم... داستان ما برای همیشہ تموم میشہ؟
یعنے من انقدر بےارزش بودم کہ حتے بدون یہ خداحافظے خشک و خالے، پشت سرت ولم کردی؟ چطور تونستے یہ خداحافظے ساده رو هم ازم دریغ کنے؟ چطور تونستی منو توی اکتبر رها کنے؟ یعنے پایان ما همون جاییہ کہ داستانمون شروع شد؟
-از کریستوفر، به فرشتہی بیرحمِ زندگیش.