-چرا بیشتر مواقع تو فکری؟
پکی دیگر به سیگارش میزند. قهوه نسبتا سرد شده اش را مینوشد.
+نمیدانم ژوزف. شاید چون فکرها بدون اینکه تو بخواهی به سراغت می آیند. درست مثل بدبختی ها.
-حالا به چی فکر میکنی؟
+هممم...به اینکه شاید بهتر بود من در دنیای آدم ها موجودیت پیدا نمیکردم.
-چرا!؟
+چون زیادی برای بودن در این دنیا ضعیفم. انسان هایی میبینم که وقتی به قدرتی میرسند تماما انسان بودن را فراموش میکنند. حاظرند برای حفظ سلطه و قدرت خودشان، خودشان را حتی فراموش کنند. به هرجور کثافتی روی می آورند تا فریاد بزنند من اینم و آنم و فلان قدرت را دارم.
به گمانم این یکی از چیزهایی ست که باعث میشود من از انسان بودن خودم پشیمان باشم. از کجا بدانم منم روزی اگر به قدرت در یک موقعیت خاص نرسیدم اینگونه نباشم!؟
شاید انسانیت در برابر قدرت خیلی ضعیف باشد و با کوچکترین ضربه ای کل بنیان چارچوب اخلاقی اش فرو بریزد و زیر آوارهای آن همه چی انسان بودن فراموش شود. انسان ها برای اینکه زنده بمانند در تلاش اند و بسیاری از مواقع همین تلاش برای بقا ممکن است به جنایاتی همانند هولوکاست تبدیل شود.
در نهایت همیشه انسان است که انسانی دیگر را میکشد و کمک میکند به نابودی همجنس خودش. این چیز را خیلی کمتر در موجودات دیگر مشاهده میکنی اما انسان، این موجود دوپای خودخواه همیشه بزرگ بینی و توهم خردمند بودنش به سمت انقراض خودش در حرکت است. کاش من مثل سگی بودم که وفادار بودنش ربطی به چگونگی محیط اطرافش ندارد و همیشه حاظر است برای کسی که نسبت به او احساس مسئولیت میکند حاظر است همیشه فداکار باشد. این روزها وجود هرگونه احساس مسئولیتی را در بسیاری از آدما نمیبینم و این سخت مرا می آزارد.
درنهایت بگویم که زیاد به انسان بودنت افتخار نکن، چون ممکن است یک روزی پشیمان شوی و آن روز شاید برای انجام خیلی از کارها و حسرت ها خیلی دیر شده باشد.
پکی دیگر به سیگارش میزند. قهوه نسبتا سرد شده اش را مینوشد.
+نمیدانم ژوزف. شاید چون فکرها بدون اینکه تو بخواهی به سراغت می آیند. درست مثل بدبختی ها.
-حالا به چی فکر میکنی؟
+هممم...به اینکه شاید بهتر بود من در دنیای آدم ها موجودیت پیدا نمیکردم.
-چرا!؟
+چون زیادی برای بودن در این دنیا ضعیفم. انسان هایی میبینم که وقتی به قدرتی میرسند تماما انسان بودن را فراموش میکنند. حاظرند برای حفظ سلطه و قدرت خودشان، خودشان را حتی فراموش کنند. به هرجور کثافتی روی می آورند تا فریاد بزنند من اینم و آنم و فلان قدرت را دارم.
به گمانم این یکی از چیزهایی ست که باعث میشود من از انسان بودن خودم پشیمان باشم. از کجا بدانم منم روزی اگر به قدرت در یک موقعیت خاص نرسیدم اینگونه نباشم!؟
شاید انسانیت در برابر قدرت خیلی ضعیف باشد و با کوچکترین ضربه ای کل بنیان چارچوب اخلاقی اش فرو بریزد و زیر آوارهای آن همه چی انسان بودن فراموش شود. انسان ها برای اینکه زنده بمانند در تلاش اند و بسیاری از مواقع همین تلاش برای بقا ممکن است به جنایاتی همانند هولوکاست تبدیل شود.
در نهایت همیشه انسان است که انسانی دیگر را میکشد و کمک میکند به نابودی همجنس خودش. این چیز را خیلی کمتر در موجودات دیگر مشاهده میکنی اما انسان، این موجود دوپای خودخواه همیشه بزرگ بینی و توهم خردمند بودنش به سمت انقراض خودش در حرکت است. کاش من مثل سگی بودم که وفادار بودنش ربطی به چگونگی محیط اطرافش ندارد و همیشه حاظر است برای کسی که نسبت به او احساس مسئولیت میکند حاظر است همیشه فداکار باشد. این روزها وجود هرگونه احساس مسئولیتی را در بسیاری از آدما نمیبینم و این سخت مرا می آزارد.
درنهایت بگویم که زیاد به انسان بودنت افتخار نکن، چون ممکن است یک روزی پشیمان شوی و آن روز شاید برای انجام خیلی از کارها و حسرت ها خیلی دیر شده باشد.