آرزویـت کـردم، نـه از سـرِ هـوس،کـه بـا تـمامِ جـان، بـرای درمـانِ زخـمهـایـم تـو را خـواستم تـا آرامِ جـانم شـوی، امـا افـسوس! آرزویـی بـودی بـیسـرانجـام، سـرابی شـیرین کـه در عطـشِ رسـیدن، جـانـم را سـوزانـد.
قـرار بـود مـرهمم بـاشـی، پـس چـرا شـدی هـمان دردی کـه آرامـش را از من ربـود، و مـرا از خـویـشتـنم بـیگـانه سـاخـت؟
ای اشـتبـاهتـریـن آرزویِ مـن!
تـو نـیامـدی، و مـن آمـوختـم کـه بـرخی زخـمها، نـه شـایـستهی مـرهـماند و نـه سـزاوارِ مـرور.
بـاید رهـایشـان کـرد تـا در ژرف تـرین لـایههـای فـراموشـی، آرام آرام بپـوسـند؛و در سـکوتی سـنگیـن، مـحـو شـونـد.
از تـو، تنـها احـساسـی مـبهم بـرجـای مـاندهاسـت؛ چـون اثـرِ دنـدانِ درنـدهای گـرسنه،بـر اسـتخـوانی کـه قـرنهاسـت، فـریـاد را از یـاد بـرده.
و ایـنک، تـنهـا حـقیقتـی کـه بـدان یـقـین دارم ایـن اسـت؛
بـرخی تـمنـاها را نـه بایـد بـر زبـان رانـد، نـه بـه دل بـسـت؛ کـه سـرانـجام، پیـش از آنکـه تـو را بـا خـود بـه گـور بـرنـد ، بـاید در سـکوتـی شـکوهـمنـد، بـه خـاکِ فـراموشی سـپرده شـوند.