Репост из: @AxNegarBot
برگمان، معصومیت و فلسفه
کودک و کودکی مضمونی مهم و محوری در آثار برگمان است که مورد توجه بسیاری از صاحب نظران سینما مانند رابین وود، کامینسکی و یا فلسفه مانند ایروینگ سینگر هم قرار گرفته است. از نظر ما، کودک و کودکی در برگمان همان معصومیت نسبی است که انسان باید از درون خود آن را به یاد آورد و به آن فراخوان دهد. این امر خیلی هم سمبولیک نیست و از خود فیلمها قابل برداشت است.
رنج یکی از حالتهای وجودی ماست که ما را از وضع عادی خود بیرون می آورد. هنگامی که از حالت عادی خود بیرون آمدیم، می توان پرسش کنیم. بپرسیم که چرا امور این گونه اند. رنج بحران انسان، ابتدا باید اهل تفکر را درگیر کند. به همین دلیل است که در کارهای برگمان، اندیشمند و روشنفکر است که درمی یابد که نمی تواند راهی باز کند، همچنان که خاله کودک در فیلم سکوت، یا الیزابت در پرسونا یا بورگ در توت فرنگیهای وحشی، در وضع خوبی به سر نمی برد و دچار رنج است. در این هنگام است که کودکی خود را فرامی خواند. کودک ناظر همه ی وقایع است و باید راه حلی پیدا کند. البته برگمان آدم رمانتیکی نیست که قائل باشد معصومیت در جایی قرار دارد و ما می توانیم آن را دریابیم. راه فراخوانی کودکی، رویا است.
یکی دیگر از موضوعاتی که برگمان در ارتباط با کودکی پی می گیرد، مسئله ی عشق است که در فراخوان معصومیت آن را بدست می آورد. برگمان عشق را محدود به عشق جنسی نمی داند هرچند آن را معتبر می شمارد. او به انواع عشق از جمله عشق مادر به فرزند (برای مثال در فیلم پرسونا) و دیگر انواع عشق که در زمانه ی ما فراموش شده اند می پردازد.
در فیلم های برگمان، همه جا فقدان و هجران وجود دارد. این فقدان، نشانگر این است که شالوده ی بشر از هم پاشیده شده است. معضل جایی به سرانجام می رسدکه عشق به سرانجام برسد و زایشی نیز رخ دهد. البته گاهی نیز ترس از تولد و فرزند در فیلمها به چشم می خورد. همانند آنچه در فیلم پرسونا به چشم می خورد که مادری عکس فرزند خود را پاره می کند. این ترس از تولد، ترس از آینده است. چون نمی توانیم آن را بفهمیم از آن می ترسیم. ما باید آن را بفهمیم و به استقبال آن برویم و دشمن را به دوست تبدیل کنیم. چون زایش زمانی رخ می دهد که وضع اکنون ما به تلاشی رسیده باشد، معمولا اهل تفکر به استقبال آینده می روند. مقاومت متعلق به غیر از اهل متفکر است. به همین دلیل دیده می شود که اکنون اکثر افراد محافظه کار هستند.
کودک را اگر عادت ندهیم، از آسیب دیدن همه رنج می برد چرا که نمی توان با شعار با او برخورد کرد. او به صورت مستقیم چیزها را تجربه می کند. معصومیت چیزی است که در تعامل کودکی با بزرگسالی رخ می دهد. یعنی همانگونه که بزرگسال کودک می شود، کودکی هم از کودکی در می آید، همچون باکره در فیلم چشمه ی باکرگی. زمانی که دختر از باکرگی درآمد، در آن زمان ما شاهد زایش هستیم. در دیالکتیک کودکی و بزرگسالی است که می توان رنج را حس کرد و درباره ی آن فکر کرد و آن مقدار که می توان انتظار داشت، از ساحت رویا به واقعیت منتقل کرد. اینجا رابطه ی دیالکتیکی را عشق به پیش می برد و نه عقل. این رابطه، ارتباط مستقیم و انضمامی ما با چیزهاست و در این ارتباط مستقیم، زایشی برای ما رخ می دهد و می توانیم راهی باز کنیم. البته همه ی این اتفاقات در خود واقعیت روی نمی دهد. اگر اصرار بر این کار کنیم، ممکن است حتی به عکس نتیجه گیریم و به نابودی کمک کنیم.
دنیای امروز بنا داشت شرارت را از بین ببرد و بهشت را در زمین محقق کند، اما ما آن را از یاد برده ایم، چرا که همان طور که متفکرین نشان دادند این امر شدنی نبود. پس به شرایط موجود تن داده ایم. ولی به نظر می رسد با تداوم وضع موجود نیز به بن بست رسیده ایم. آنجا که مسئله می ماند و کهنه می شود و به تروما تبدیل می شود، از مسئله بودن می افتد و چاره ای برای آن اندیشیده نمی شود. در نتیجه باعث مرگ ما می شود. وضع ما نیز چنین است. 100 سال پیش مسئله نهلیسم را افراد مختلف در وجوه مختلف بررسی کرده اند، اما آنچنان که باید و شاید، گوش شنوایی وجود نداشته است. شاید ما هم اگر کودکی خود را در یابیم، مسئله برایمان زنده شود و بتوانیم دوباره آن را مورد اندیشه قرار دهیم.
گروه در راه فلسفه
https://t.me/joinchat/Bp1hgT_w1zwfKEcZRMXm5A
کودک و کودکی مضمونی مهم و محوری در آثار برگمان است که مورد توجه بسیاری از صاحب نظران سینما مانند رابین وود، کامینسکی و یا فلسفه مانند ایروینگ سینگر هم قرار گرفته است. از نظر ما، کودک و کودکی در برگمان همان معصومیت نسبی است که انسان باید از درون خود آن را به یاد آورد و به آن فراخوان دهد. این امر خیلی هم سمبولیک نیست و از خود فیلمها قابل برداشت است.
رنج یکی از حالتهای وجودی ماست که ما را از وضع عادی خود بیرون می آورد. هنگامی که از حالت عادی خود بیرون آمدیم، می توان پرسش کنیم. بپرسیم که چرا امور این گونه اند. رنج بحران انسان، ابتدا باید اهل تفکر را درگیر کند. به همین دلیل است که در کارهای برگمان، اندیشمند و روشنفکر است که درمی یابد که نمی تواند راهی باز کند، همچنان که خاله کودک در فیلم سکوت، یا الیزابت در پرسونا یا بورگ در توت فرنگیهای وحشی، در وضع خوبی به سر نمی برد و دچار رنج است. در این هنگام است که کودکی خود را فرامی خواند. کودک ناظر همه ی وقایع است و باید راه حلی پیدا کند. البته برگمان آدم رمانتیکی نیست که قائل باشد معصومیت در جایی قرار دارد و ما می توانیم آن را دریابیم. راه فراخوانی کودکی، رویا است.
یکی دیگر از موضوعاتی که برگمان در ارتباط با کودکی پی می گیرد، مسئله ی عشق است که در فراخوان معصومیت آن را بدست می آورد. برگمان عشق را محدود به عشق جنسی نمی داند هرچند آن را معتبر می شمارد. او به انواع عشق از جمله عشق مادر به فرزند (برای مثال در فیلم پرسونا) و دیگر انواع عشق که در زمانه ی ما فراموش شده اند می پردازد.
در فیلم های برگمان، همه جا فقدان و هجران وجود دارد. این فقدان، نشانگر این است که شالوده ی بشر از هم پاشیده شده است. معضل جایی به سرانجام می رسدکه عشق به سرانجام برسد و زایشی نیز رخ دهد. البته گاهی نیز ترس از تولد و فرزند در فیلمها به چشم می خورد. همانند آنچه در فیلم پرسونا به چشم می خورد که مادری عکس فرزند خود را پاره می کند. این ترس از تولد، ترس از آینده است. چون نمی توانیم آن را بفهمیم از آن می ترسیم. ما باید آن را بفهمیم و به استقبال آن برویم و دشمن را به دوست تبدیل کنیم. چون زایش زمانی رخ می دهد که وضع اکنون ما به تلاشی رسیده باشد، معمولا اهل تفکر به استقبال آینده می روند. مقاومت متعلق به غیر از اهل متفکر است. به همین دلیل دیده می شود که اکنون اکثر افراد محافظه کار هستند.
کودک را اگر عادت ندهیم، از آسیب دیدن همه رنج می برد چرا که نمی توان با شعار با او برخورد کرد. او به صورت مستقیم چیزها را تجربه می کند. معصومیت چیزی است که در تعامل کودکی با بزرگسالی رخ می دهد. یعنی همانگونه که بزرگسال کودک می شود، کودکی هم از کودکی در می آید، همچون باکره در فیلم چشمه ی باکرگی. زمانی که دختر از باکرگی درآمد، در آن زمان ما شاهد زایش هستیم. در دیالکتیک کودکی و بزرگسالی است که می توان رنج را حس کرد و درباره ی آن فکر کرد و آن مقدار که می توان انتظار داشت، از ساحت رویا به واقعیت منتقل کرد. اینجا رابطه ی دیالکتیکی را عشق به پیش می برد و نه عقل. این رابطه، ارتباط مستقیم و انضمامی ما با چیزهاست و در این ارتباط مستقیم، زایشی برای ما رخ می دهد و می توانیم راهی باز کنیم. البته همه ی این اتفاقات در خود واقعیت روی نمی دهد. اگر اصرار بر این کار کنیم، ممکن است حتی به عکس نتیجه گیریم و به نابودی کمک کنیم.
دنیای امروز بنا داشت شرارت را از بین ببرد و بهشت را در زمین محقق کند، اما ما آن را از یاد برده ایم، چرا که همان طور که متفکرین نشان دادند این امر شدنی نبود. پس به شرایط موجود تن داده ایم. ولی به نظر می رسد با تداوم وضع موجود نیز به بن بست رسیده ایم. آنجا که مسئله می ماند و کهنه می شود و به تروما تبدیل می شود، از مسئله بودن می افتد و چاره ای برای آن اندیشیده نمی شود. در نتیجه باعث مرگ ما می شود. وضع ما نیز چنین است. 100 سال پیش مسئله نهلیسم را افراد مختلف در وجوه مختلف بررسی کرده اند، اما آنچنان که باید و شاید، گوش شنوایی وجود نداشته است. شاید ما هم اگر کودکی خود را در یابیم، مسئله برایمان زنده شود و بتوانیم دوباره آن را مورد اندیشه قرار دهیم.
گروه در راه فلسفه
https://t.me/joinchat/Bp1hgT_w1zwfKEcZRMXm5A