Tmcimd


Kanal geosi va tili: ko‘rsatilmagan, ko‘rsatilmagan
Toifa: ko‘rsatilmagan


•;-𝑻𝒉𝒂𝒕 𝒎𝒚 𝒄𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒅𝒂𝒊𝒍𝒚* ˚ ✦
𝐃𝐚𝐢𝐥𝐲: @i2moh_328
𝐔𝐊𝐍:
https://telegram.me/BChatBot?start=sc-642965-WJUiN46

Связанные каналы

Kanal geosi va tili
ko‘rsatilmagan, ko‘rsatilmagan
Toifa
ko‘rsatilmagan
Statistika
Postlar filtri


❀وایب اسمون شب یه برج با چراغ های روشن میدی! یا فندک.
وایب دارک میدی واقعا وایبته ولی به معنی سیاهی یا تیرگی نیست. یه انرژی خاصی درونش پنهان شده و این تو رو به یه ادمی ساده و بی
حاشیه تبدیل میکنه.
زیاد در مورد خودت با کسی صحبت نمیکنی اما اینکه کاملا ساکتی اشتباهه شاید کسی که باید پیدا نکردی
.

اوه اینکه از این بالا همه چیزو میبینم خیلی خوشگله . اینکه تنها باشم بهتره تا با ادمای پست و حقیر باید همنشین باشم و دوست شم.
این بالا واقعا همه چی یه زاویه دیگه پیدا میکنه و قشنگتر میشه. نمیدونم چجوری باید ادامه بدم یکم پیدا کردن راهم برام سخت شده نمیتونم درست تشخیص بدم . اما این نمیتونه دلیل محکمی باشه که نخوام ادامه بدم و تسلیم شم.
شمشیر زبون ادما بیشترین صدمه رو میزنه میسوزم و میسازم و ادامه میدم.تو با هرکسی حرف نمیزنی و رازاتو در میون نمیزاری. چون یاد گرفتی ادما نامرد و دوروعن. پس گفتن حرفات بهشون فقط یه اشتباهه همین‌.من به اسمون شب خیلی نزدیکم ماهو میبینم و باهاش حرفامو میزنم اون بهترین شنوندس .نه بم اسیب میزنه نه ریا میکنه .قلب خیلی بزرگی پشت این ماسک داری درونگرایی و با اینحال دلت میخواد کسی پیشت باشه و بیرون بری . زیاد تو خونه موندن دوست نداری و بهت حس بدی میده. اهنگ مثل‌مسکن تمام غماتو میشوره و میبره و بهت یه جون اضافه میده‌.
──────✦──────
مقتول میشدی.. تو خیلی اروم و مظلومی . وقتی شب خسته از سرکار برمیگردی خونه . اشتباهی وارد یه خونه دیگه میشی . بلند میشه و بیرونت میکنه نگاش میکنی و معذرت مخوای و دوباره برمیگردی همونجا. اون عصبانی میشه و میکشتت‌‌‌.(ببخشید اگه نتونستم دقیق بدم حرفای دیلیت خیلی کم و صرفا گله از زخمایی بود که خوردی و وایبی که اهنگات بت میدن بود )
彡↳To dear


❀وایب گرامافون میدی و اون نوار هایی که میزارن تا بخونه!
آرامش عجیبی بت دست میده وقتی نیمه شب توی جنگل قدم میزدی. فکر میکنی صداها اروم تر شدن اما در واقع اینجوری نیست و حیوانات تازه روشنی زدن و از لونه هاش بیرون اومدن.‌کمی وحشت تو رو میگیره و توی این هزارتوی درخت میچرخی تا ازش رهایی پیدا کنی
.

من برای کسایی که منو یادشونه و هنوز دارن منو خاطرات قشنگی رو یاداوری میکنم.اهنگای راک و جازی که من به صدا دراوردم و توی اتاق پخششون کردم . کاپل مسنی که هنوز با اون اهنگ میرقصن و شادی میکنن.اونا به من زندگی کردنو می اموزن.
من امید زیادی برای فردام ندارم دست من نیست شاید کمی غمگینتون کنم اما چکنم که این روح منه گره خورده.
من حرف زدن با کسی که دوسش دارم ارومم میکنه و میتونم ساعت ها محو خندیدن و صداش زدم جوری که با ذوق تعریف میکنه و روزشو برام به شکل میکشه واقعا احساس سرزندگی میکنم.
اهنگام اونا فقط قطعات ریتم دار با صدای دلنشین نیستن اونا دوست ،رفیق و همراه همیشگی من هستن که حتی از انسان ها بهتر تو رو دلداری میدن و خوشحالت میکنن و غمتو میخرن.
گرامافون بودن هم سختی های خودشو داره اینکه مجبوری تنهایی روی یه میز بشینی و فقط یه کار انجام بدی و یه جا رو ببینی . مجبوری ساعت ها خودت برای خودت ساز بزنی و بقیه فقط لذت ببرن .مجبوری با تنهایی دوست شی و دم نزنی تا نپوسی.
وقتی خاک روم میشینه یا یه جاییم ناقص میشه دیگه وقتش رسیده که جامو به کس دیگه ای بدم و این چرخه واقعیته اما این حقیقت که قلبمو به درد میاره و روحمو غمگین میکنه واقعیت داره. من جزئیات زیادی توی ذهنم نمیمونه اما تمام لحظات شیرینی که توی اون غم داره منو به چالش فکر دعوت میکنه و ساعت ها بعد با چشمای خیس به خودم میام.من گریه‌میکنم نه بخاطر اینکه دل نازکم یا لوس .گریه ارومم میکنه سبکم میکنه درکم‌میکنه نازمو میخره سکوت میکنه نصحیتم نمیکنه و دوسم داره!
گریه جنسیت و سن نمیخواد زمانم نمیخواد گریه یه دل بزرگ و ارامش خیالی میخواد!

──────✦──────

مقتول میشدی! یه روز که تو خونت نشستی و داری اهنگ گوش میدی و رمانتو میخونی زنگ در خونتو میزنن . از اون هیچوقت پیدات نمیکنن و دلیلش مشخص نمیشه. حتی نمیفهمن کی بوده و چطوری وارد ساختمون شده. تنها چیزی که باقی میمونه اهنگیه که از گرامافون پخش میشه و کتابیه که توی صفحه ۱۴۶ باز شده:
این پایان ما نخواهد بود. اغاز و پایان مدتی مشخص نداشت اما هرچه انچه کنار تو گذشت زیبا بود. نمی دانم انچه در این زندگی تجربه کردم لایقم بوده یا خیر اما می دانم برای ان باید تلاش میکردم و صرفا صبحم را شب و شبم را صبح نمیکردم تا میتوانستم قاطعانه تر در مورد خاطراتم سخن بگویم.
نسیمی که گلبرگ های وسط این نوشته ها رو با خودش جابه جا میکنه‌و یه خونه خالی میمونه.

彡↳To dear


❀وایب خنجر میدی یه چاقو!
تو میتونی هم محافظ باشی هم کشنده. هم کند باشی هم تیز. هم بکشی و هم زنده کنی!
چاقو جراحی میبره اما زندگی نجات میده در صورتی‌چاقوی عادی میکشه. چاقوی اشپزخونه هم کند میشه هم تیز.
بستگی داره کی در کنارت باشه و انتخاب کنی چجوری ازش استفاده کنی!


اونا از من دوری میکنن وقتی بچه هاشون نزدیک من میشن میگن این جیزه نباید سمتش بری اما انگار یادشون رفته که من به تنهایی خطرناک نیستم وقتی محرکی منو میگیره اونوقته که شعله های درون من به سمتشون پرتاب میشه. انگار فراموش کردن من کسی بودم که اونا رو نجات دادم و بهشون زندگی بخشیدم. من راه زخمشونو باز کردم تا نفس بکشن!
مردم خیلی چیزا رو فراموش میکنن اما این بدتره که تو رو قضاوت کنن و پشتت حرف بزنن وقتی حتی یه ثانیه باهات حرف نزدن و نخواستن درکت کنن. اینا همونایی نیستن که یه روزی منو میپرستیدن؟
بیخیال این عادلانه نیست که گناهمو بنویسن و خودشون کنار برن در اخر من کسی میشم که باید تاوان گناهاشونو پس بدم.
چرا به این فکر نمیکنید که من بی طرفم این شما هستید که کارایی منو مشخص میکنید. یکی که برای محافظت از خودش توی جنگ چاقو میبره و یکی برای تفریح و قلدری توی کوچه.
یکی که میخواد ناهار بچه هاشو اماده کنه و اون یکی میخواد جون مریضیو نجات بده. میبینی؟
من مثل یه بمب ساعتیم که کسی که منو توی دستش داره باهام منفجر میشه میتونه خنثاش کنه و زنده بمونه یا باهاش بجنگه و منفجر شه یا رهاش کنه و فرار کنه.
نمیدونم اما اینکه ادما انقد سریع رنگ عوض میکنن بحث جدید و جالبی نیست این عادیه .کسی که بهشون بیشترین بها رو میدی بیشترین اسیب رو بهت میزنن و کسی که حتی باهاشون چشم تو چشم نشدی بهت بهترین خوبیو میکنن. شاید این مربوط به ذات ادما باشه که هرچقد نزدیکشون کنی پست تر میشن‌ اما خب به این روال عادت کردم و چاقومو تیز .دیگه کافیه هرچقد برام تصمیم گرفتن و توی زندگیم اتیش انداختن بدون رمز شب کسی حق وارد شدن نداره!
──────✦──────

قاتل میشدی! اما ازین قاتل های جذاب و کراش که اگه بگیرنت میگن این حیف بود خیلی جذابه .. پای حرفات قولات و کارایی که کردی وایمیسی و شجاعانه گردن میگیری .دلت نمیخواد زیاد یه چیزیو کش بدی اما برای کسایی که اذیتت کردن که جرئت ندارن صرفا مزاحم شدن مرگ ارومی لذتبخش نیست. باید یادشون بیاد اینا یه روزی زیر دست من خدمت میکردن و برام تعظيم میشدن. الان اونقدر ضعیف نشدم که به لاشخورا اجازه بدم وارد قلمروم بشن.من میجنگم برای چیزی که لیاقتمه ،لازمه و اعتقاد دارم.خستگی من همیشگی نیست شاد نشو!
彡↳To dear


❀وایب زنگوله میدی. برای اینکه گم نشن یا وقتی کسی وارد جایی میشه بهش زنگوله وصل میکردن تا با صداش به خودشون بیان. توعم مثل این صدا میخوای ادما رو هوشیار کنی و بهشون تلنگر بزنی. یاداوری کنی چه نعمت هایی دارن شکرگذار باشن هنوز کلی روز باقی مونده که اون رو ندیدن و وقت کافی براش ندارن بهتره عجله کنن..

اوه من ادمای زیادی رو میبینم که از اینجا عبور میکنن و گه گاهی به این خونه سر میزنن . هر وقت درو باز میکنن صدای منم در میاد اما خب مثل این میمونه که دارم بهشون خوشامد میگم یا هشدار میدم که مراقب باشن و این فرد غریبس.
من دوست دارم چیزایی که با چشمای خودم میبینم به بقیه نشون بدم ‌. با یه موزیک ویدیو متن حسمو بهشون بیان میکنم اما در اخر این خودشون هستن که تصمیم میگیرن چیو انتخاب کنن و در کدوم مسیر حرکت کنن.
بعضیا خیلی بد موقع میان و متنفرم که ساعت خوابم بهم بزنن مگر اینکه خودم بخوام برای کسی تلف کنم.خواب واقعا برای سلامتی لازمه و اگه خوب و کافی نباشه تو تموم مدت کسلی و نمیتونی روز خوبی داشته باشی.
تو خیلی احساساتی و رمانتیکه اما با کسی که جور شی و احساس کنی لیاقت داره در میون میزاری و نشونش میدی. ادما واقعا بی رحم و بدجنسن اما تو خوب بمون و ادامه بده برای موفقیت و ازادی ، این یه شعاره توی ذهنت!

──────✦──────

وایب دقیقی نگرفتم اما احساس میکنم قاتل میشدی! قاتل مرموز و ساکت .کسی که چیز دقیقی ازش نمیدونه و کسی ندیدتش . با نقشه هاش و فکرش همه رو نابود کرده و یه جورایی ادم بده خوبه. توی جامعه یه ادم مظلوم درستکار و سالمی جوری که هیچکس نمیفهمه تو داری کارای بدی میکنی مثل رئیس شرکت بابل تی توی وینچنزو . اونم ادم ساده ای میومد اما هوش و طمع و شرارت اون همتا نداشت اما کیوت بازی هایم داشت که به جذابیتش اضافه میکرد. خلاصه یهو گروه جمع میکنی و علیه کسایی که دارن اختلاس میکنن یا توی کارشون وفادار و مسئولیت پذیر نیستن رو یکی یکی از جمع برمیداری جوری که اب از اب تکون نخوره.
彡↳To dear


❀وایب یه کتاب قطور و طولانی رو میدی .کتابی که در مورد همه چیز به شکل جذاب و عادی حرف صحبت کرده. نوشته هات جورین که ادمو به خودش جذب میکنه و دلش میخواد در موردشون بدونه و ادامشون بده. شاید ادبی یا حق نباشن اما انگار جادو شدن و تو هی بیشتر تمایل پیدا میکنی بخونیشون.

اوه بیخیال ‌. هنوز کلی راز کشف نشده هست و اطلاعاتی که ما هیچی ازش نمیدونیم. در مورد هوش مصنوعی که فعلا بالاترین دانش تکنولوژی به حساب میاد چیزی نمیدونیم و معلوم نیست درست کار کنه یا نه‌.
من کلی سوال دارم‌که چرا باید در مورد چیزایی بدونیم که توی زندگیمون کاربردی ندارن اما علاقه ای که انسان رو مجاب به یادگیری اونها میکنه چیه .این واقعا عجیبه که بخوایم در مورد دلفین سفر کرده توی ماه بدونیم یا حتی تصور‌کنیم . زیاد منطقی نیست اما اگه یه روز ممکن شه چی؟
من‌صرفا خودمو محدود به چیزایی که ثابت شدن نمیکنم من میخوام‌دنبال اکتشافات جدیدی برم و اونا رو درک‌ کنم.
میخوام در موردشون بدونم و بیشتر و بیشتر باهاتون صحبت کنم . دلم میخواد یه سناریو بزارم تا در مورد جزئیات روزمره هم حرف بزنم. من از اتفاقاتی که برام میفته ناشکر و متعجب نیستم میدونم برای هرکدوم دلیلی وجود داره و این تغییر میکنه و بهتر میشه. یه نسخه خیلی بهتر سراغت میاد و تو میتونی با ایده هات اونو بروز کنی. انگار به کهشکان ها و کائنات یه جور علاقه ای داری که شاید نفهمیدی یا خیلی روش مانور نمیدی. باهوشی و به جزئیات دقت میکنی و روشون فکر میکنی و دیدگاه جدیدی ازشون ارائه میدی.

──────✦──────

مقتول میشدی! سر یه پروژه هستی که انقد مشغول کارتی تا دیروقت سرکارت موندی . اما افرادی سودجو قصد دزدیدن مدارک پروژه رو دارن و متوجه تو نمیشن چون در واقع قرار نبوده کسی تو ساختمون باشه . متوجه صدا میشی باحس کنجکاوی و دلشوره به طرف یکیشون میری و صداشون میزنی:
هی این ساعت هنوز کار میکنین؟
فکر میکردم کارتون اینجا تموم شده .
اما با صدای تفنگ همه چی خاموش میشه.

彡↳To dear


❀وایب قلم و خودکار میدی یا تخته سیاه! تو حرف های دلتو مینویسی نه برای اینکه دیگران ببین برای اینکه وجود خودت به ارامش برسه. میانگرا بودن چیزیه که هم‌ نکته خوبیه هم بد اما به قول خودت میتونه شبیه تیزی تیغی باشه که باهاش خودتو به کشتن میدی اگه نتونی درست ازش استفاده کنی.

خوشحالم از اینکه به دست کسایی روی قلب کاغذ مینویسم که حقایق رو بازگو میکنن.داستانی مینویسن و درسی یاد میدهند. از اینکه میتونم احساسات نویسندمو روی کاغذ بکشم برایم جذابتی دارد که شاید توی کارهای دیگه نداشته باشم. از اینکه با خوندشون احساس بهتری دارن و میتونن حداقل توجیهی داشته باشن که چرا و چطور صورت گرفته ‌.
بعضی جملات هستن که هرگز تکراری یا کهنه نمیشن اونا جمله هایی هستن که بر اساس احساس و‌حق سروده شده و زمان نقشی در اون نداشته . اینجوری هرچقدم ازش بگذره تغییری پیدا نمیکنه فقط ارزشش بیشتر میشه و به خودت افتخار میدی این مشکلاتو رد کردی و الان اینجا وایسادی. حداقل وقتی به گذشته یا دیروزت نگاه میکنی به خودت میگی یه تغییر کوچیک داشتم و مکانم عوض شده . سرتو بالا میگیری و با لبخند تلخ به تجربیاتت فکر کنی.بر روی تخته سیاه مینیاتور کشیدن و خندیدن،ریاضی نوشتن و سردرگم شدن، حروف الفبا نوشتن و با سواد شدن.
روی تخته سیاه خیلی اتفاق ها صورت گرفت و جز بچه های کلاس کسی چیزی نفهمید. این راز قشنگ بچه هایی بود که هر روز به عشق یادگیری سر کلاس میشستن و به معلم خیره میشدن تا حرفاشو متوجه شن.
رقص گچ های خورد شده توی هوا و فرود اومدن رو لباس معلم شاید جالبترش میکرد و معلمی که تنها دغدغش درسی بود که به بچه هاش میداد نه لباسی که دائم در حال گچ خوردن است.
این زیبا بود که وقتی روی من مینوشتن زخمی میشدم و صدای گچ گوشم را میزد اما دلم میخواست یادگاری بزارم تا بدانند نوشتم در دفتر عشق ای دوست بیاموز و به یاد بیاور چه کسی تو‌ را باسواد کرد.‌من درد های زیادی رو تو خط خط وجود تیرم مخفی کردم اما رنگ های روشن مثل‌روزنه خورشید میدرخشن و زخم های منو مرحم می‌کردن شاید کمی رد اثرات قبلی روم میموند اما وقتی نوشته های جدید میومدن قبلی هام پاک میشدن و مبحث جدیدی شروع میشد.

──────✦──────

دقیق نمیشه گفت اما قاتل میشدی. بستگی داره تو چه شرایطی باشی تا واکنش نشون بدی.
تو بچه اروم و درس خون مدرسه بودی اما قلدر ها همش اذیتت میکردن و به همه زور میگفتن. میخواستن از دوست صمیمیت پول بگیرن و تهدیدش میکردن.این دفعه خونت به جوش اومد و بلند شی و سرشون داد زدی .باهاشون درگیر شدی و کتک کاری شد بعد مدرسه یه جا همدیگه رو دیدید و باعث مرگ یکیتون شد.
(قلم واقعا زیبایی داری )
彡↳To dear


❀وایب بارون میدی! بارون نعمته ارامشه شادیه حقیقته تلنگره زندگیه!
تو خیلی اروم و بی حاشیه ای ‌. یه دختر اروم متین کیوت و پایه .کسی که با صحبت کردن میتونه دوستای زیادی پیدا کنه و راهی برای حل کردن مشکلش پیدا کنه.صبوره و منتظر اتفاقات خوب میمونه.


من سکوتو دوست دارم خیره شدن به طبیعیت و وقت گذروندن با دوستام. از اینکه ازم تعریف میکنن خوشم میاد و کمی خجالت زدم میکنه دلم نمیخواد بابت کاری ک کردم ازم تشکر شه احساس بدی بم دست میده. وقتی قطراتم روی زمین میفرستم هرکسی از من یه خاطره یا ایده ای توی ذهنش داره. یکی ممکنه منو نعمت ببینه و برای جمع اوری سطل بیاره . یکی با خودش چتر بیاره و دلش نخواد خیس شه. یکی میخنده و اون یکی گریه میکنه. در واقع من مشکلی ندارم و اون وایب و اتفاقاییه که هر فرد از من میگیره. من نمیتونم ماهیت خودمو تغییر بدم ممکنه یخ بزنم و تگرگ بشم یا سرد بشم و برف.. اما در واقع من همونم فقط برای محافظت‌ از خودم و شبیه جو دور و رم خودمو با اونا تطبیق میدم. من دلم میخواد خودمم پیش کسایی باشم که خودمو میبینن نه کارامو حرفمو استعدادمو خانوادمو... منو ببینن این توقع زیادی نیست! ادما سختی های زیادی میکشن اما باید با این واقعیت کنار بیان که تقصیر خودشونم هست اونا یا هیچکاری انجام نمیدن یا افراطی کار میکنن.کسی موفق میشه که بتونه میانه حرکت کنه و از وسطشون بگذره .زندگی هنوز جریان داره و تو میتونی بلند شی و لبخند بزنی . هنوز قدرت داری که بخوای انگیزه و رویاهای جدیدی پیدا کنی تا باهاش فرداتو به پس فردا برسونی و پس فرداتو به ماه ها و سال های بعد. تو‌باید یادبگیری ایمان داشته باشی.

──────✦──────

مقتول میشدی! وقتی از سر کار برمیگردی خونه یه دزد بهت حمله میکنه کیفتو میزنه توعم دنبالش میدویی و گریه میکنی ولی اون بهت حمله میکنن و تو رو میکشه... توی اخرین لحظات داری تلاش میکنی و لبخند به لب داری چون نمیخوای با غم و نفرت اینجا رو ترک کنی هرچند به نظرت زندگی ادامه داره...
彡↳To dear


❀وایب عصا میدی! عصا دستتو میگیره و بلندت میکنه و راهو نشون میده. تو شخصیت شوخ طبع و کمی سم و کیوتی داری که دلت میخواد به همه کمک کنی مراقب ادمای مهم زندگیت هستی و کسی نزدیکشون باشه حسودی میکنی . شخصیت قوی داری و خیلی خودتو درگیر ادما نمیکنی اما خب دل نازکی و این اذیتت میکنه.

وقتی یکی پاش میشکنه یا نابینایی که میخواد راه بره نیاز به کمک داره. اما خب وقتی خوب میشن منو میندازن اونور و گرد و غبار منو میپوشونه. این واقعا ناراحت کنندس کسی که بهت خوبی کرده و کنارت بوده رو فراموش کنی و جوری رفتار کنی که کاری نکرده و خودت همشو انجام دادی.
بعضی وقتا من ادم هایی رو میبینم که با وجود اختلالی که دارن هنوز امید دارن و میخوان زندگی کنن . این باعث میشه لبخندی بزنم و کارمو بهتر انجام بدم.
من یه گوشه اتاق میشینم و سپری شدن عمر رو تماشا میکنم ،بزرگ شدن بچه ها رو، تغییر فصل و ماه و سالو، ریختن برگ ها و جوانه زدنو ،من به همه جزئیات نگاه میکنم اما برای وصف زیبایی قادر به چیدن کلمات در کنار هم نیستم. من نمیتونم چیزیو درست کنم و فقط برای بهتر شدنش تلاش میکنم.منو بار هار از روی عصبانیت شکستن و سالم نشدم.اخه کسی که کمرش خم شه دیگه نمیتونه صاف بایسته. اگه یکم بهش سنگینی بدی دوباره همون میشه.

──────✦──────

مقتول میشدی. تو کنار دوستات احساس ارامش و خوبی داری اما نمیدونی قراره یکیشون بهت صدمه بزنه و تو رو بکشه. تو کیوت رک و با استعدادی و زود اعتماد میکنی وقتی تو یه مهمونی یا پارتی هستی میری یکم هوا بخوری که دوستتو میبینی به طرفت میاد.بهت لبخند میزنه و توعم سمتش میری اما یهو سرگیجه پیدا میکنی وروی زمین می افتی بالا سرت نیم خیز میشه و چشمک میزنه
هی بت گفته بودم مراقب ادمای نزدیکت باش بزرگترین اشتباه اعتماد به ادما بود دوست من!
و قلبت برای همیشه می ایسته:)

彡↳To dear


❀وایب عود درخت سنوبر میدی!
یه تیرگی توی وایبت میببنم. این به معنای بد نیست اما خب به معنا میتونه باشه که شخصیت قوی و خاصی داری.
خیلی زخمی شدی و صدمات زیادی دیدی و این یعنی میخوای از همه دوری کنی . از همه..
دلت نمیخواد دوباره با ادمای احمقی روبرو شی که باعث نابود کردن زندگی و رویاهات شدن. اوه از این متنفرم که ادما بم میگن چجورین .من کم حرفم؟ به خودم مربوطه. نمیدونم چرا هنوزم ادما یاد نگرفتن سرشون تو زندگی خودشون باشه و انقد با بیل هاشون توی حیاط همسایه چاله نکنن.


بوی عود میتونه برای خوشبو کردن محیط باشه یا برای ایجاد کردن فضای بهتری استفاده بشه‌. مثل‌کافه یا کلينيک های دندون پزشکی. وقتی از عود استفاده میکنی بوش تو رو مسخ میکنه و‌ ذهنت اروم میکنه و بش میگ هیس اروم باش هیچی نیست و بعد با زیرکی اونو میخوابونه ولی بعدش یه سردرد خفیف میگیری و از این رویا بیدار میشی و با واقعیت دردناک زندگیت روبرو میشی.
یا فقط برای بهتر کردن وایب فضا از من توی کافه ها استفاده میکنن .من و موسیقی و یه نوشیدنی گرم!
این ترکیب یجورایی کشندس تو رو مجذوب به رویاهایی میکنه که در واقعیت بهشون نرسیدی و توی زندگیت غوطه ورن .. به خودت میای و میبینی ساعت ها به یه گوشه زل زدی و لیوانو توی دستت میچرخونی .
انقد از ادم ها ضربه خوردی که دلت میخواد از همشون دوری کنی . مثل یه گرگ زخمی که به خون ادم های احمق تشنس. ادم های پستی که حتی به خودشون‌و خانوادشون رحم‌نمیکنن و یه عده کسایی که دارن بقیه رو هم نابود میکنن با این افکار.
تو ارامش میخوای جایی که کسی بهت کاری نداشته باشه و قضاوت و نقابی وجود نداشته باشه. ادما برات کسل کننده و تکراری شدن تو یه زندگی جدید میخوای با ادمای جدید و‌جامعه جدید حتی با افکار جدید.
بیخیال مرد! این چیزا خیلی وقته کهنه شده و عصر تکنولوژیه الان .پشت گوشی میشینی و چهره ای رو به صورت میزنی که دلت میخواد طوری رفتار میکنی که میخوای باشی اما کم کم خود واقعیتو از دست میدی و تبدیل به سلاح کشنده ای برای روح های ضعیف میشی.

──────✦──────

قاتل میشدی! حتی اگه یه روز به عمرت باقی مونده بود تمام‌انسان ها رو با سم یا هرچی دم دستت بود میکشتی و وسط خیابون داد میزنی و بغضتو قورت میدادی. تو خیلی سختی کشیدی و واقعا این حقت بود اما این قانون یه طرفه نیست و نزدیک ۸ میلیارد انسان دارن ازش پیروی میکنن. اما تو فقط خودتو میبینی پس اولین قتلت توی خیابونه وقتی یه مادر بچشو ول میکنه توی خیابون تا تنبیه شه اما اون بچه گم میشه و از ترس به ادم های بد پناه میبره.چشمات از عصبانیت قرمز میشن و هیچ چیزیو جز انتقام نمیبینی چون خودتم درد کشیدی ترسیدی و ادمای اشتباهی رو انتخاب کردی و این هم درد بودنه تو رو مجبور میکنه بخاطرش ادم بکشی و ادم بکشی!
彡↳To dear


❀وایب یه بادبادک رنگی رنگی میدی!
خیلی امید بخشی و صحبت کردن باهات باعث میشه بخوای امیدوار باشی. به خودت، زندگیت ایندت به همه چی امید پیدا کنی .اینکه هنوز ادمایی هستن که تو رو مورد توجه قرار بدن و بدون هیچ چشم داشتی بهت محبت کنن
.

اوه من عاشق وقتاییم که منو به هوا میفرستن .باد اذیتم نمیکنه من دوسش دارم‌اونم جزوی از چرخه زندگیه . اون کمکم میکنه سرسخت باشم و بخوام برای زندگیم بجنگم. اون کمکم میکنه موقعیت خودمو بفهمم و‌ از تغییرش نترسم. گاهی وقتا باید مسافت های طولانی رو طی کنی تا بتونی به موفقیت دست پیدا کنی.
شادی و امید فرقی نمیکنه کجا باشی مهم اینه یه روح بزرگ داشته باشی اونوقت کارها برات اسون تر میشه.
تو واقعا کیوت و چلوندنی هستی حس خوب یه غریبه اشنا رو میدی یه دوست قدیمی... مثل یه مارشمالو یا موچی ادم دلش میخواد توی بغلش فشارت بده .
اوه خب دوست دارم مورد توجه باشم البته مهم تر دلم میخواد یکی باشه همش لوسم کنه و نازمو بکشه و غر بزنم.. من با کسی که احساس صمیمیت بکنم غرغرو تر و کیوت تر میشم پس باید به خودت افتخار کنی که جزو دایره محدودمی.
من‌ با ادمای زیادی دوست میشم اما کسایی که واقعا برام مهمن و میتونم بگم بستم خیلی محدود میشن .من نمیتونم به هرکسی اعتماد کنم و میتونم حدس بزنم چه شخصیتی داری اما با اینحال کمک کردن حالمو خوب میکنه.دوست دارم بهتون انگیزه بدم و بگم نیاز نیست پرنده باشید تا پرواز کنید خودتون بال خودتونو بسازید و باهاش بپرید.. احتمال خطا و شکست هست اما وقتی اولین هواپیما که از کاغذ و چوب بود ساخته شد منجر به کشتن ادمای زیادی شد و بار های زیادی شکست خورد اما در اخر تبدیل شد به این چیزی که الان میبینید.
از شکست نترسید و به خودتون باور داشته باشید شما میتونید دلم میخواد مدام به جاهای مختلف سفر کنم و اینو بگم اما اونا منو نادیده می‌گیرن.برای منم مهم نیست ! دروغه توی روحیم خیلی تاثیرمیزاره منم دیگه دخالت نمیکنم فقط حرفای خودمو میزنم شمام به کارتون ادامه بدید اما ازتون متنفر نمیشم و همچنان بهترینا رو براتون میخوام.
تو نماد یه ادم صادق کیوت و کوچولویی که واقعا تو دل هرکسی جا میشی!

──────✦──────

مقتول! وقتی تو و پارتنرت توی مرکز خرید در حال خوش گذرونی هستید . پلیس دنبال یه عده دزد و قاچاقچی میکنه و تو که سرراهشون بودی رو میدزده . تو ترسیدی و دلت نمیخواد پیش اونا باشی چشمت به کسایی که دوسشون داری میوفته جوری که با ترس و نگرانی نگات میکنن. تو از این وضعیت اصلا خوشت نمیاد دستاتو مشت میکنی و به طرف پلیس میدویی اونا به پهلوت تیر میزنن و خودشونم کشته میشن با شلیک پلیس .اما چون خون زیادی ازت میره اروم میخندی و دست پارتنرو میبوسی و میخوابی:)
彡↳To dear


❀وایب شکلات میدی ! خب بستگی به مقدار تلخیش داره اما اکثرا خوراکی مپرد علاقه همس . اما بعضیا برا دندوناشون مضرره . خب این مثل این میمونه دوستی با تو ممکنه خیلی جذاب باشه اما برای کسایی که مراقب نیستن یا روحیه حساسی دارن شاید خیلی خوب نباشه..
شخصیتت یه حالت قدرت طلبی داره که همه دوست دارن بات همراه باشن و زندگیشونو ادامه بدن و ازت توقعات بیجا دارن!


اوه من به اینکه توی ظرف های بزرگ ریخته شم و جلوی شیشه مغازه ها باشم راضیم اما نمیدونم چرا هر روز تعداد شاکی ها بیشتر میشه و افزایش پیدا میکنه . بچه هایی که هر روز به سمت من میدوعن و به مامان یا باباشون اشاره میکنن تا کمی از من بخرن و وقتی درخواستشون رد میشه زیرکانه یا شایدم واقعا معصومانه لب میچینن و با بغض دنبال پدر مادرشون راه میفتن و از مغازه خارج میشن..
زندگی واقعا عجیبه اینکه یه ادم چقد استعداد برای سپری کردن زندگیش داره ولی زمان برای انجام دادنشون کافی نیست برای همین پیشنهاد میدن کاری که علاقه داری رو ادامه بده چون حتی قطعیتی وجود ندره که ثابت کنه همونو میتونی تا اخر برسونی.
شکلات از اول این روکشی نیست که ما میبینیم .اون از یه گیاه تهیه میشه و توی کوره میپزن و ... کلی تخصص و‌روش برای درست کردنش‌ وجود داره مثل قهوه که از یه گیاه میارنش و دونه هاشو اسیاب میکنن ... هیچ چیز راحتی وجود نداره اما دلم نمیخواد تسلیم شم. زندگی بازی کثیفیه .خواستار به پایان اون هستم اما محکوم به ادامه دادن ! و این یه روند تکراری و ثابته . من نمیتونم جسممو کنترل کنم‌بر خلاف اینکه قلب و روحم‌ متعلق به منه جسمم چیزی نیست که صاحب اون باشم و مجبورم ازش مراقبت کنم تا زمانی که برش گردونم میدونی مسئولیت پذیری واقعا شخصیت انسان درستکار رو‌نشون میده اما خب من از شخصیت های منفی خوشم‌میاد ادم های خوب همیشه سر خوش شانسی زنده میمونن و برنده میشن صرفا چون قدرت بیشتری دارن یا خوشگل ترن؟

──────✦──────

مقتول میشدی! بدست کسایی که بهشون بال و پر داشتی علیهت شورش میشه و تو رو میکشن.. زمانی که به عنوان یه سیاستمدار کار انجام میدی . مخالفان زیادی وجود خواهد داشت از این رو که منطقی و برنامه ریز عالی هستی . همه چیز رو سعی میکنی در نظر بگیری. اما‌ دچار گمراهی و سردرگمی میشی و برای پیدا کردن خودت دست به اعمال نابخشودنی میزنی و این خشم مردمو افزایش میده تو زیادی احساساتی نیستی و خودتو در‌کنار‌کسی قرار نمیدی و این باعث میشه فکرکنن تو درکشون‌نمیکنی و یه روز با ابراز هاشون به سراغت میان‌و از مقامت به پایین میکشنت.
彡↳To dear


❀وایب یه کتاب قدیمی با ورقه های سوخته میدی!نمیدونم وایب دقیقی نمیتونم ازت بگیرم اما خب جذبه خاصی داری ‌واسه چیزی که میخوای تا اخرین لحظه تلاش میکنی. از نظم داشتن خوشت میاد اما دلت میخواد کسیو پیدا کنی که برعکس تو باشه اما خب تفاهم خیلی مهمه نه؟

من ترجیح میدم تنها بر احساساتم تکیه نکنم منطق همیشه راه درستو نشون میده اما درد هیچوقت ولش نمیکنه. کتاب ها با ارزش ترین نوشته های یه فرد میتونن باشن و بهت حقایق گذشته رو نشون بدن اما خب اینکه تغییرش بدن واقعا یه اصل ناعادلانه است.
من نمایان گر سلسله ای گذشتم بودم برای اینکه ورقه هام سالم بمونن منو با چیزایی پوشش دادن و توی محفظه بدون هوا نگهداری کردن ولی قبلش منو کامل مطالعه کردن و هرچیزی که فهمیدن رو به بیوگرافی پروژه هاشون اضافه کردن. من براشون یه مطلب گمنام بودم چیزی که قبلا باهاش برخورد نداشتن یا شبیشو ندیدم اما خب این برام عادی شده من حتی وقتی تو زمان خودم بودم هم مورد توجه واقع نشدم اما انگار ادما عادت دارن وقتی که زمانش بگذره از چیزی که لایقشه حمایتت کنن .
یه روزی نزدیک ترینت افراد زندگیت تو رو ترک‌میکنن و تنها چیزی که میمونه اثراتشونه اما به مرور زمان اونا کمرنگ و در نهایت از بین میبرن‌ .قلمی و جوهری که باهاش من رو به این شاهکار رسوندن از بین رفتن و تنها رد کم رنگی از اونها بر روی خط های ورقه های قهوه ای سوخته من باقی مونده که به سختی قابل تشخیصه.
نمیدونم اما اینکه مدام به گذشته فکر کنیم باعث میشه نخوایم اینده رو ببینیم و حالمون رو فراموش کنیم ذهن انسان ها مثل یه ماشین گوگل میمونه که تمام پرزش های قبلی و سرچ هایی که شده رو صورت گرفته توی خودش ذخیره میکنه ولی پاک کردنش کمی دشواره اما غیر ممکن نیست البته بهتر بود مثال رو برعکس بگیم در واقع ماشین گوگل شبیه سازی از مغز انسان هاست بدست خود انسان. این واقعا شگفت انگیزه نیست؟
خلاصه من نه کم حرفم نه پرحرف ! نه سردم نه مهربون ! نه بی رحمم نه دل نازک!
من میانه روی میکنم چیزی که منطق من‌میگ محتاطانه و عاقلانه عمل کردنه و بهتره کمتر به احساسات توجه‌کنیم تجربه ثابت کرده هروقت‌پای عشق و احساسات در میون بوده تنها کسی که بیشترین ضربه رو خورده کسی بوده که بیشترین بها رو داده!

──────✦──────

قاتل میشدی! روحیه قتلت خاموشه اما باید از انسان های ساکت و اروم ترسید اونا توی شرایط میتونن خیلی ترسناک عمل کنن و تمام باورهات رو تغییر بدن‌ و تبدیل به یه انسان کاملا جدید بشن. بهتره اصلا نخوان عصبیت کنن یا روی خط قرمزات راه برن چون به ثانیه نکشیده جونشونو از دست میدن جزو قاتل های میشی که توی سکوت وخفا کارشو میکنه‌و هیچکس نمیفهمه حتی بهت مشکوک نمیشن چون باور دارن تو مظلوم‌و دست و پا نداری ولی این خلاف افکارشونه:)
彡↳To dear


❀بشدت وایب گربه میدی کیوتی اما لوس نه. ازین گربه هایی که خودشونو لوس میکنن نیستی.. ازینایی که مثل گربه سلطنتی توی تشک نرمشون میشینن و تلویزیون تماشا میکنن..
یجورایی همیشه خسته ای و خوابت میاد و نمیخوای از جات پاشی اما خب مجبوری به کارات برسی و این عصبیت میکنه اما کنترلش میکنی و اروم‌میشی...


وقتی منو میبینن به سمتم میدوعن و منو ناز میکنن و فشار میدن ولی اونا نمیدونن من از زیادی نزدیک شدن خوشم نمیاد و شاید لازمه یه بار چنگول بگیرم تا بدونن من مثل اونا لوس و تو بغلی نیستم..
وقتی منو میبرن پارک یا بیرون دلم میخواد خودم تنهایی قدم بزنم و سکوت‌کنم البته بدم نمیاد یکی همراهم باشه و باهاش دو تایی مناظرو مردمو و اطرافمونو نگاه کنیم. من چهره سرد داریم اما این عادلانه نیست که بر این اساس منو قضاوت کنید من انتخاب میکنم کجا چه زمانی و برای کی محبت و مهربونیمو نشون بدم. بهترین دفاع حالتیه که هیچ حالتی وجود نداشته باشه اینجوری کسی نمیتونه ازت سواستفاده کنه .اینم بگم خودم خوب میدونم چجوریم پس از اینکه‌ منو نصیحتت کن یا بم بگن اینجوری شو یا تغییر کن فقط باعث میشه ازتون دور شم .با انتقاد اوکیم ولی این یه دروغ بیش نیست . کیه که با انتقاد کردن ازش مشکلی نداشته باشه و ناراحت نشه؟
باید یاد بگیرم توقعمو از ادما بیارم پایین اینجوری اعصاب اروم تری دارم و میتونم راحت تر در مورد تصمیماتم فکر کنم و بهشون عمل کنم‌.

──────✦──────

مقتول میشدی ! یکی جلوت گستاخی میکنه و حرف میزنه توعم پا میشی و اعتراض میکنی اما از این خبر نداری که اون از تو بی اعصاب تره و دعواتون میشه تو میگی و اون میگه و این باعث میشه دعوا بالا بگیره و هیچکدومتون کوتاه نیاید در اخر اون هلت میده یا چاقو در میاره و تو قطعت انتظار همچین چیزیو نداری حتی تا اخرین لحظه مقاومت میکنی و اسم کسی که دوسش داری رو به زبون میاری و با لبخند خاطرات اون چشماتو میبندی.
彡↳To dear


❀وایب یه کلیسا یا یه خونه متروکه میدی!
با هر کسی نمیتونی ارتباط بگیری و تو برخورد اول احساس غریبگی ممکنه کمی فرد رو اذیت کنه اما یه قدرتی داری که افراد رو ملزم به ادامه دادن صحبت باهات میکنه و شیفته رفتارت میشن.
یه بازیگوشی عجیبی داری باهوش زیرک و با سیاست که میتونی علاقه هرکسیو میخوای بدست بیاری و بشینی و تماشا کنی!


اوه من به عنوان یه مجموعه محافظت شده واقعا جذابم. ادمای زیادی صرفا برای دیدن من میان .من کمی وایب مرموز و دارک میدم و این ادما رو به سمت من جذب میکنه اما بعضیا میگن کلیسا دیدن داره؟
اونا نمیدونن هر ساختمون با خودش خاطرات،داستان و معماری خاصی داره .اونا درک نمیکنن که میتونم اونا رو مجذوب خودم کنم و نفهمن چرا و دلیلش چیه!
یه کلبه متروکه توی جنگل یا دور از شهر کنار ساحل میتونه لحظات قشنگی رو به همراه بیاره.من دوست دارم وقتم رو صرف دیدن منظره ای که روبرومه کنم و ازش لذت ببرم.. بنویسم از ماجراجویی خوشم میاد اما در صورتی که خطری نداشته باشه.
یه جذاب خاصیتی داری که باعث میشه شاید خیلیا روت کراش بزنن و بهت علاقه داشته باشن اما تو کسی نیستی که ادم مورد علاقتو به راحتی پیدا کنی یجورایی سخت گیر و سخت پسندی و هرکسیو نزدیکت نمیاری!
شخصیتت انگار سخت و مغرور به نظر میاد اما ته قلبت یه ادم مهربون و دوست داشتنی هستی یکمی هم کیوتی:)

──────✦──────

قاتل میشدی! انگیزه قتلت میتونه کسی باشه که تو رو از تفریحاتت دور یا منع کنه.کسی که به ادمایی که برات مهمن نزدیک شه و بخواد باهاشون صمیمی شه یا بهشون اسیبی بزنه. وقتی میگیرنت انقد سکوت میکنی و نگاشون میکنی که مجبور میشن برات عفو بزنن و به سازمان هایی که تحت نظارت زندان هستن منتقل میشی و بهشون کمک میکنی مثل بچه های بی سرپرست اولش شاید بدقلق به نظر بیای و لجباز اما کم کم بهشون وابسته میشی و مراقبشونی و این به کم کردن مجازاتت کمک میکنه.
彡↳To dear


❀وایب یه شمع میدی! مثل پیر یه قبیله.
کسی که با حرفاش میخواد بقیه رو راهنمایی میکنه میخواد از زندگیش بگه از دلبرش... بچه ها دورش جمع میکنه و براش از داستان های هیجان انگیزی میگه که دلشون میخواد بشنون اما خب گفتن واقعیت لذت بیشتری داره
.

من‌ نور میشم ،راهنما میشم و میسوزم. از اینهمه تهمت هایی که بم میزنن قلبم درد میگیره و روکش اهنین به جونم میبندم تا در امان بمونم. اما چکنم تیر های فولادی شکستم میدن.
من از دیدن مردم متنفرم از مترسک های متحرکی که دائم در حال تغییر و ضربه زدن هستن . از افرادی که حتی نمیدونن کی هستن اما چیزی جز طمع و دروغگویی نمیبینن.
من شمع بودم اما مثل کلیشه ها پروانه ام دور من نگشت و من سوختم و سوختم!
من صبر کردم ،نوشتم و نوشتم و سکوت کردم!
من ... من فقط نگاه کردم کاری از دستم بر نمی اید فقط دلم میخواد یه قدرتی داشتم تا میتونستم همشونو بکشم اونجوری دنیا اروم و امن میشد.
عدالت؟ بیخیال مگه کسی حاضره از جونش بگذره معلومه که نه.
ولی من واسه کسی که دوسش دارم از همه چیزم گذشتم بازم منو ندید و بهم گفت بی احساس . این خیلی دردناکه که واسه کسی بسوزی اما اون نادیدت بگیره بگه وظیفت نبوده اما خب من بدون توعم میتونم زندگی کنم میتونم ادامه بدم فقط با تو همه چی یه رنگ دیگه پیدا میکرد .یه دیدگاه جدید یه زاویه نو!
شمع های فانتزی که توی کافه ها و مغازه ها میزارن یا برای دلبری کردن با گلبرگ های خشک میچیدن توی جای جای خونه میتونه نشون بده ظاهرم سخت و سفیده اما قلبی رمانتیک و مهربون دارم فقط کافیه نزدیکم شی و درکم‌کنی.
من نیازی ندارم کسی برام دلسوزی و ترحم کنه از این حس متنفرم من یکیو در کنارم میخوام که پشتم باشه و حمایتم کنه . کسی که اگه رفتارم یه روز خوب بود دو روز بد درکم کنه انرژی بم بده و یهم یاداوری کنه شادی هنوز درونم وجود داره و زندس!

──────✦──────

قاتل میشدی! از ادمایی که زیادی ازت سوال میپرسن چرا و چون میکنن .. دورو هستن و دزدای معمولی میکشی دلت یه جهان بدون انسان میخواد پس برای اینکه خشم درونتو اروم کنی دست به کشتن میزنی اما در اخر نمیخوای قبول کنی راهی که اومدی اشتباه بود
یجورایی بینش گیر کردی اینکه درست بود و اگه نبود کدوم راهو باید میرفتم.
(نقاشی که تو چنلت کشیدی خیلییی خوشگله و استعداد داری فایتینگگ)

彡↳To dear


❀وایب یه قصر صورتی فانتزی میدی یا کفش های صورتی باله.
تو مثل یه فرشته نگهبان کیوت و دوست داشتنی هستی که میخوای مراقب هرکسی که میشناسی و نمیشناسی باشی. هرچیزی که در مورد مراقب از روح و جسم بلدی یادشون میدی و بهشون حتما چند بار تکرار میکنی که باید مراقب خودشون باشن.


بعضی وقتا مردم خیلی ناسپاس میشن من بهشون یه زندگی‌راحت و یه موقعیت بهتر میدم. اونا القاب زشتی بم میدن. "لوس،ننر،ضعیف،چندش"
بیخیال گایز .اینا اونقدرام بد نیست فقط شما نمیتونید تحمل کنید .من نمیخوام طبق میل شما جلو برم من فقط میخوام زندگی اروم و فانتزی و رنگی رنگی داشته باشم جایی که در اون عدالت داد بزنه و شادی فریاد.
بعد از اینکه کارشون با من تموم میشه منو داخل یه کمد میزارن اما کسی نمیپرسه برای اینکه این رقص یا حرکت باله رو یاد بگیری چقد تمرین کردی یا اسیب دیدی؟
شبایی وجود داشت که پوسته ی من زخمی میشد اخه صاحبم انقد تمرین میکرد پاهاش خون میومدن. اما بازهم تلاش می‌کرد اونو مسخره میکردن که استعدادی نداره اما اون بیشتر ترغیب میشد تلاش کنه. منم مجبور بودم همراهیش کنم اون بهترین دوست من بود وقتایی که توی هوا پرواز میکردم مثل یه رویا بود برام .رویایی که اخرش مشخص نبود اما هدفش موفقیت بود.به هدفش رسید و من جزو اثار محافظت شده شدم.اما باز هم منو نادیده میگرفتن و از کنارم گذر میکردن. صاحبم هیچوقت حاضر به تعویض من نشد اون ایمان داشت من کسی بودم که کمکش کردم تا موفق شه .حقم داشت وقتی شب نمیخوابید و تا دم دم های صبح تمرین میکرد من پیشش بودم.وقتی توی مسابقه استرس لرزه به جونش مینداخت من بودم. اما اینا رو نمیگم که منت بزارم فقط میگم یکم فقط یکم بیشتر منو دوست داشته باشید من لایق بهترینا هستم همین.

──────✦──────

مقتول میشدی! از سرکار برمیگردی و شامی که با تیمت خوردی کمی سنگینت کرده.جشن موفقیتت بود نمیشد نه گفت واسه همین تصمیم گرفتی پیاده تا خونه بری . یه نفر مست از بغلت رد میشه و بهت میخوره. تو ازش معذرت میخوای و عبور میکنی اما اون ولت نمیکنه و میگ شونش اسیب دیده. با مهربونی ازش میخوای ببریش بیمارستان و اروم حرف میزنی تا عصبانیتش بخوابه. اما اون هلت میده و سرت میخوره به جدول و میمیری.
彡↳To dear


وایب سیگار مشکی میدی یا سیگار برگ.
اونایی که به سیگار رو میارن صرفا دو تا دلیل دارن یا یه روزی برای گم کردن درداشون کشیدن و بهش معتاد شدن یا برای کلاس گذاشتنه.
اینکه تظاهر کنی ادم سرد و دارکی هستی باعث نمیشه که ادم جذابی به نظر بیای اما این تفکر که داری ادا در میاری از اونم بدتره.


اره چقد دیگه باید به ادما نشون بدم راهی که دارن میرن اشتباهه و بهشون صدمه میزنه. اینکه توی زندگی یه وقتایی اونقد بار مشکلات زیاد میشن که نمیتونی از پسشون بربیای قبول دارم اما اینکه برای اروم کردن خودت از چیزی استفاده کنی که بعدا بهت صدمه بزنه اذیت کنندس.
من رنگم سیاهه اما واقعا ترسناک ،تاریک یا بدجنس نیستم فقط به جای اینکه وایب روشن بدم تیرم. اوه بیخیال توی بعضی از مهمونیا نخ جواب نمیده پاکت میزارن و تعارف میکنن .میخوام دستمو تکون بدم بگم هی من خودم دارم بهتون میگم چجوریم چرا منو نمی‌بینید؟
این موضوع که خیلی مورد توجه نباشم برام عادی شه و سعی میکنم بهش نگاه کنم اما خب همش افکار منفی میاد سمتم و مجبورم میکنه از عواقب کارام حرف بزنم و بخوام در موردشون هشدار بدم .
نمیدونم اما دست من نیست بعضی وقتا کنترل کارامو از دست میدم و تبدیل به چیز ناشناخته میشم نمیدونم شاید تقصیر من نیست مجبور به تغییر میشم مثل این میمونه به ماهی بگی پاشو راه برو.

──────✦──────

قاتل میشدی! یه روز که تو خودت بودی و نا امید بودی از همه و همه کس زده شده بودی و سیاهی دورتو فرا گرفته بود جوری که شبیه اون شده بودی. اون روز بدون اینکه به بعدش فکر کنی چاقوتو برمیداری و کسی که بیشتر از همه تحقیرت میکرد و به یادمیاری و میری پیشش .اول حرفاشو میشنوی و بعد میکشیش اما این کمک نمیکنه تو خود واقعیتو ببینی امیدو پیدا کنی و اونقد احساس جنون میگیری که برای همیشه تو افکارت گم میشی .
彡↳To dear


❀وایب یه تابلو میدی. وایب رنگیت سبز زیتونی میخوره . مثل طبیعت .
تابلو هایی که توی نمایشگاه ها نمایش داده میدن از بهترین اثرات یک هنرمند هستن. خاص ترینشون ،معروف ترینشون. شاید واسه هر تابلو ۵ ماه شایدم بیشتر وقت صرف شده درست مثل شخصیت تو.


اوه هنرمندی که قراره منو کامل کنه واقعا به جزئیات اهمیت زیادی میده .اون چیزیو میکشه که تو افکارش در حال پریدن هستن اما خیلیا اونو درک نمیکنن و ازش انتقاد میکنن. ولی بعضی از هنرمندا که گه گاهی به ما سر میزنن از شدت تعجب هیچی نمیگن و فقط نگام میکنن... اونا منو تجزیه و تحلیل میکنن اما خب به نتیجه قطعی و درستی نمیتونن برسن..من تابلو مورد علاقشم اما دلم میخواست مثل مناظر دیگه شناختنی بودم و میگفتن عه ما این منظره رو دیدیم اما من یه اثر خاصم. چیزی که برای من خیلی مشهوده دقت و ظرافتیه که بکار رفته .من به نظر حساس و عجیب میام اما خب منم ساخته شده از همین رنگ و بومم فقط احساسی که من دارم کمی متفاوته‌.
ساعات بازدید شاید به ۱۲ ساعت در روز برسه و کلی آدم برای دیدن ما پول میدن. اوایل برام جالب بود منتقد های هنری ببینم و از خودم بشنوم اما کم کم برام ترسناک شد که مدام منو اثری عجیب و ناشناخته صدا میزنن. جوری که منو‌تنها وسط سالن قرار دادن که شاید واگیر داری چیزی بودم.
خلاصه برام روز ها تکراری شد و دلم میخواست داد بزنم بگم من خودم میدونم چیم چجوریم نیازی نیست حرفای تکراری رو از ادمای جدید بشنوم.
اما خب هر موفقیتی یه ضرراتی هم به دنبال داره و من باید اینو میپذیرفتم.
شاید فکر کنی من بی احساس و سرد و خنثم. این واقعیت نداره من از گفتن واقعیت ها لذت میبرم از مکالمات فلسفی هم همینطور. من ترجیح میدم حرف های بی جا و پرحرفی هایی که فوایدی ندارند و برای خودم نگه دارم من از اینکه قضاوتم کنن با نادیده گرفته شم بدم میاد پس جوری رفتار میکنم که شخص این احساسو نداشته باشه.

──────✦──────

مقتول میشدی! به دلیل مظلومیت و صبوریت. تو دانشگاهی و اخرین کلاست تموم شده داری وسایلتو جمع میکنی .تروریست هایی وارد دانشگاه میشن و تیر اندازی میکنن تو خیلی از مرگ نمیترسی کمی استرس داری ولی پنهانش میکنی و زل میزنی تو چشمای قاتل ‌ . ازت میخواد کلید دفترو بگیری و درو براشون باز کنی تو سرتکون میدی و کلیدو به طور نامحسوس کنار میز دومی میندازی و دستاتو میاری بالا و نگاشون کنی ..هی کلید اینجا نیست باید از کس دیگه ای بخواید براتون پیداش کنه میتونید برید کلاس بعدی. لبخند ژکوندی میزنی و تو مردمک های چشماشون نگاه میکنی که این گستاخیت باعث کشتنت میشه.
彡↳To dear


❀وایب یه عتیقه دهه ۴۰ یا ۵۰ میدی مثل یه ساعت مچی قدیمی..یه جورایی قدیمی به نظر میان یه حس اشنا . احساسی که انگار از قبل میشناسمت اما در واقع این طور نیست و تو از کسایی که یهویی بات صمیمی میشن خوشت نمیاد دوست داری همه چی به تایم نرمالش پیش بره .

اوه الان ما رو جایی به اسم مغازه عتیقه فروشی نگه داری میکنن. یادمه زمان قدیم تو غرب واقعا زمان خوبی بود برای ما. مرد ها جلیقه و کت میپوشیدن و خانم ها لباس های پف پفی با استین های بلند و کلاه. اون موقع ساعت های مچی مستطیل شکل که جنسش از نقره بود به دستشون میبندن. تو اواخر دهه ۱۹ میلادی کابوی های امریکایی از مدل ما استفاده کردن برای سر تایم رسیدن زمانی که دوئل میکردن و روبروی هم می ایستادن کسی زنده بیرون می اومد که زیر سی ثانیه بعد ساعت مشخص شده تیراندازی کنه.
نمیدونم من معمولا به سمت بقیه نمیرم ولی اگه کسی به سمتم بیاد اینجوری نیست که از همه استقبال کنم من برای خودم قانون و برنامه ای دارم. اه از ادمای ضعیف و ترسو اصلا خوشم نمیاد مخصوصا کسایی که دروغ میگن تا جلوم مظلوم باشن . من کسیو کنارم ترجیح میدم که قوی و مصمم باشه در مورد فرداش امید داشته باشه.
درسته که این روزا هرگز برنمیگرده اما بهتره که با شادی بگذره .دنیا خیلی زود میگذره و عصر جدیدی میاد همونطور که مدل ساعت مستطیلی کم رنگ شد اما خاطرات هرگز تغییر نمیکنن یا از بین نمیبرن. بهتره ادم وقتشو با ادم هایی صرف کنه که لیاقت داشته باشن و شاد زندگی کنن. کسی که قدر خودشو نمیدونه چطور میخواد قدر منو بدونه؟

──────✦──────

قاتل میشدی.کسایی که ظلم میکردن به بقیه رو میکشتی و عدالت رو اجرا میکردی. زیاد از اینکه دخالت کنی خوشت نمیاد اما خب نمیشه همیشه سکوت کرد و هیچی نگفت .
توی کافه نشستی و داری به بیرون نگاه میکنی و چاییتو می‌نوشی .میبینی دختری که کنار میز بغلیت نشسته سرشو پایین انداخته و اشک میریزه سرتو برمیگردونی که میبینی یه پسر با صدای بلند داره سرش داد میزنه و ازش میپرسه چرا به اون یکی گرل فرندش در مورد رفتارش گفته و اعتراض کرده. ازش میخواد اینجا رو ترک‌کنه و از دانشگاه بره توعم به ته لیوانت نگاه میکنی و از جات بلند میشی و طرفش میری . از عمد طوری که ندیدیش بهش میزنی و موهاتو میوی عقب و نگاش میکنی. بچ اینجا کافه است یادبگیر اشتباهاتو گردن بگیری و تقصیر کسی نندازی کسی که باید بره تویی نه اون. حواست به رفتارت باشه.
و بعد به دختر نگاهی میندازی و به بیرون همراهیش میکنی و ازش میخوای زیر بار ظلم ادمای پست و مغروری که انقد گستاخن نره .

彡↳To dear


❀وایب چتر میدی .چتری به رنگ مشکی پرکلاغی و سرخابی. این ترکیب نماد قدرت و استقلاله.
این تفکر که علاقه به تنهایی یعنی افسرده و ناراحت اشتباهه .تو دوست داری بعد از اشنایی با ادما به دنیای تنهایی خودت برگردی .اونجا مجبورت نمیکنه ،کاری انجام نمیدی یا حداقل کارایی رو میکنی که توی رویات داری. از زیاد حرف زدن خوشت نمیاد و دوست داری مردم یا خودت یه قدرت ذهن خونی داشتن و با اون ارتباط برقرار میکردن.


اوه مردم خیلی به سمت من نمیان جز مواقعی که بارون بیاد برا همین از عواملی که باعث میشن من مورد توجه قرار بگیرم ممنونم. زیاد از مرکز توجه بودن خوشم نمیاد اما اینکه برای امنیت داشتن خودشون منو استفاده میکنن رضایت بخشه اونا به من و دانش من نیاز دارن یجورایی حمایتم میکنن و این حس خوبیه.
البته من از این راضیم که گوشه ای بشینم و به بیرون نگاه کنم تا فصل منم از راه برسه اما بیاید قبول کنیم تنهایی تا یه جایی رضایت بخشه دلت یه همراه میخواد یه کسی که حمایتت کنه،دوستت داشته باشه و زیاد دخالت نکنه تو کارات.
چتر ها اکثرا تنهان چون صاحبشون یه نفره و قطعا کدوم ادم عاقلی از یه چیز دو تا میخره؟
مشغول داستان خودم میشم زندگی خودم خاطرات خودم من مشغول خودمم نه چیز دیگه ای و این منو واسه بودن تو اجتماع اماده میشه.من شلوغی زیادو دوست ندارم معذبم میکنه اما دلیل نمیشه کارمو خوب انجام ندم من تو کارم حرف ندارم چون ارزش واقعی خودمم و دیگران فقط به خودشون فکر میکنن و مثل دود با باد حرکت میکنن گاهی چپ گاهی راست.

──────✦──────

قاتل میشدی. کسی که زیاد دور ورت بپیچه ازت سوالای مسخره کنه یا مجبورت کنه مدام تو‌جمع باشی و حرف بزنی.
توعم میری بالا سرش و بش میگی بچ این فاکینگ زندگی منه دلم میخواد بیکار باشم و تموم مدت تو‌اتاقم با اهنگام ،نوشته هام‌ و کتابام سر کنم .من خودم قدرت تصمیم دارم پس گیجم نکن چون دلم نمیخواد درون خودم دنبال جوابی بگردم که اثبات نشده من از چیزای طولانی خوشم نمیاد. و به طور خیلی خفن یه گلوله بش میزنی و از اونجا خارج میشی و زندگی خودتو ادامه میدی تو ازادی!

彡↳To dear

20 ta oxirgi post ko‘rsatilgan.

4

obunachilar
Kanal statistikasi