❀وایب یه شمع میدی! مثل پیر یه قبیله.
کسی که با حرفاش میخواد بقیه رو راهنمایی میکنه میخواد از زندگیش بگه از دلبرش... بچه ها دورش جمع میکنه و براش از داستان های هیجان انگیزی میگه که دلشون میخواد بشنون اما خب گفتن واقعیت لذت بیشتری داره.
من نور میشم ،راهنما میشم و میسوزم. از اینهمه تهمت هایی که بم میزنن قلبم درد میگیره و روکش اهنین به جونم میبندم تا در امان بمونم. اما چکنم تیر های فولادی شکستم میدن.
من از دیدن مردم متنفرم از مترسک های متحرکی که دائم در حال تغییر و ضربه زدن هستن . از افرادی که حتی نمیدونن کی هستن اما چیزی جز طمع و دروغگویی نمیبینن.
من شمع بودم اما مثل کلیشه ها پروانه ام دور من نگشت و من سوختم و سوختم!
من صبر کردم ،نوشتم و نوشتم و سکوت کردم!
من ... من فقط نگاه کردم کاری از دستم بر نمی اید فقط دلم میخواد یه قدرتی داشتم تا میتونستم همشونو بکشم اونجوری دنیا اروم و امن میشد.
عدالت؟ بیخیال مگه کسی حاضره از جونش بگذره معلومه که نه.
ولی من واسه کسی که دوسش دارم از همه چیزم گذشتم بازم منو ندید و بهم گفت بی احساس . این خیلی دردناکه که واسه کسی بسوزی اما اون نادیدت بگیره بگه وظیفت نبوده اما خب من بدون توعم میتونم زندگی کنم میتونم ادامه بدم فقط با تو همه چی یه رنگ دیگه پیدا میکرد .یه دیدگاه جدید یه زاویه نو!
شمع های فانتزی که توی کافه ها و مغازه ها میزارن یا برای دلبری کردن با گلبرگ های خشک میچیدن توی جای جای خونه میتونه نشون بده ظاهرم سخت و سفیده اما قلبی رمانتیک و مهربون دارم فقط کافیه نزدیکم شی و درکمکنی.
من نیازی ندارم کسی برام دلسوزی و ترحم کنه از این حس متنفرم من یکیو در کنارم میخوام که پشتم باشه و حمایتم کنه . کسی که اگه رفتارم یه روز خوب بود دو روز بد درکم کنه انرژی بم بده و یهم یاداوری کنه شادی هنوز درونم وجود داره و زندس!
──────✦──────
قاتل میشدی! از ادمایی که زیادی ازت سوال میپرسن چرا و چون میکنن .. دورو هستن و دزدای معمولی میکشی دلت یه جهان بدون انسان میخواد پس برای اینکه خشم درونتو اروم کنی دست به کشتن میزنی اما در اخر نمیخوای قبول کنی راهی که اومدی اشتباه بود
یجورایی بینش گیر کردی اینکه درست بود و اگه نبود کدوم راهو باید میرفتم.
(نقاشی که تو چنلت کشیدی خیلییی خوشگله و استعداد داری فایتینگگ)彡↳
To dear