❀وایب گرامافون میدی و اون نوار هایی که میزارن تا بخونه!
آرامش عجیبی بت دست میده وقتی نیمه شب توی جنگل قدم میزدی. فکر میکنی صداها اروم تر شدن اما در واقع اینجوری نیست و حیوانات تازه روشنی زدن و از لونه هاش بیرون اومدن.کمی وحشت تو رو میگیره و توی این هزارتوی درخت میچرخی تا ازش رهایی پیدا کنی.
من برای کسایی که منو یادشونه و هنوز دارن منو خاطرات قشنگی رو یاداوری میکنم.اهنگای راک و جازی که من به صدا دراوردم و توی اتاق پخششون کردم . کاپل مسنی که هنوز با اون اهنگ میرقصن و شادی میکنن.اونا به من زندگی کردنو می اموزن.
من امید زیادی برای فردام ندارم دست من نیست شاید کمی غمگینتون کنم اما چکنم که این روح منه گره خورده.
من حرف زدن با کسی که دوسش دارم ارومم میکنه و میتونم ساعت ها محو خندیدن و صداش زدم جوری که با ذوق تعریف میکنه و روزشو برام به شکل میکشه واقعا احساس سرزندگی میکنم.
اهنگام اونا فقط قطعات ریتم دار با صدای دلنشین نیستن اونا دوست ،رفیق و همراه همیشگی من هستن که حتی از انسان ها بهتر تو رو دلداری میدن و خوشحالت میکنن و غمتو میخرن.
گرامافون بودن هم سختی های خودشو داره اینکه مجبوری تنهایی روی یه میز بشینی و فقط یه کار انجام بدی و یه جا رو ببینی . مجبوری ساعت ها خودت برای خودت ساز بزنی و بقیه فقط لذت ببرن .مجبوری با تنهایی دوست شی و دم نزنی تا نپوسی.
وقتی خاک روم میشینه یا یه جاییم ناقص میشه دیگه وقتش رسیده که جامو به کس دیگه ای بدم و این چرخه واقعیته اما این حقیقت که قلبمو به درد میاره و روحمو غمگین میکنه واقعیت داره. من جزئیات زیادی توی ذهنم نمیمونه اما تمام لحظات شیرینی که توی اون غم داره منو به چالش فکر دعوت میکنه و ساعت ها بعد با چشمای خیس به خودم میام.من گریهمیکنم نه بخاطر اینکه دل نازکم یا لوس .گریه ارومم میکنه سبکم میکنه درکممیکنه نازمو میخره سکوت میکنه نصحیتم نمیکنه و دوسم داره!
گریه جنسیت و سن نمیخواد زمانم نمیخواد گریه یه دل بزرگ و ارامش خیالی میخواد!
──────✦──────
مقتول میشدی! یه روز که تو خونت نشستی و داری اهنگ گوش میدی و رمانتو میخونی زنگ در خونتو میزنن . از اون هیچوقت پیدات نمیکنن و دلیلش مشخص نمیشه. حتی نمیفهمن کی بوده و چطوری وارد ساختمون شده. تنها چیزی که باقی میمونه اهنگیه که از گرامافون پخش میشه و کتابیه که توی صفحه ۱۴۶ باز شده:
این پایان ما نخواهد بود. اغاز و پایان مدتی مشخص نداشت اما هرچه انچه کنار تو گذشت زیبا بود. نمی دانم انچه در این زندگی تجربه کردم لایقم بوده یا خیر اما می دانم برای ان باید تلاش میکردم و صرفا صبحم را شب و شبم را صبح نمیکردم تا میتوانستم قاطعانه تر در مورد خاطراتم سخن بگویم.
نسیمی که گلبرگ های وسط این نوشته ها رو با خودش جابه جا میکنهو یه خونه خالی میمونه.
彡↳To dear
آرامش عجیبی بت دست میده وقتی نیمه شب توی جنگل قدم میزدی. فکر میکنی صداها اروم تر شدن اما در واقع اینجوری نیست و حیوانات تازه روشنی زدن و از لونه هاش بیرون اومدن.کمی وحشت تو رو میگیره و توی این هزارتوی درخت میچرخی تا ازش رهایی پیدا کنی.
من برای کسایی که منو یادشونه و هنوز دارن منو خاطرات قشنگی رو یاداوری میکنم.اهنگای راک و جازی که من به صدا دراوردم و توی اتاق پخششون کردم . کاپل مسنی که هنوز با اون اهنگ میرقصن و شادی میکنن.اونا به من زندگی کردنو می اموزن.
من امید زیادی برای فردام ندارم دست من نیست شاید کمی غمگینتون کنم اما چکنم که این روح منه گره خورده.
من حرف زدن با کسی که دوسش دارم ارومم میکنه و میتونم ساعت ها محو خندیدن و صداش زدم جوری که با ذوق تعریف میکنه و روزشو برام به شکل میکشه واقعا احساس سرزندگی میکنم.
اهنگام اونا فقط قطعات ریتم دار با صدای دلنشین نیستن اونا دوست ،رفیق و همراه همیشگی من هستن که حتی از انسان ها بهتر تو رو دلداری میدن و خوشحالت میکنن و غمتو میخرن.
گرامافون بودن هم سختی های خودشو داره اینکه مجبوری تنهایی روی یه میز بشینی و فقط یه کار انجام بدی و یه جا رو ببینی . مجبوری ساعت ها خودت برای خودت ساز بزنی و بقیه فقط لذت ببرن .مجبوری با تنهایی دوست شی و دم نزنی تا نپوسی.
وقتی خاک روم میشینه یا یه جاییم ناقص میشه دیگه وقتش رسیده که جامو به کس دیگه ای بدم و این چرخه واقعیته اما این حقیقت که قلبمو به درد میاره و روحمو غمگین میکنه واقعیت داره. من جزئیات زیادی توی ذهنم نمیمونه اما تمام لحظات شیرینی که توی اون غم داره منو به چالش فکر دعوت میکنه و ساعت ها بعد با چشمای خیس به خودم میام.من گریهمیکنم نه بخاطر اینکه دل نازکم یا لوس .گریه ارومم میکنه سبکم میکنه درکممیکنه نازمو میخره سکوت میکنه نصحیتم نمیکنه و دوسم داره!
گریه جنسیت و سن نمیخواد زمانم نمیخواد گریه یه دل بزرگ و ارامش خیالی میخواد!
──────✦──────
مقتول میشدی! یه روز که تو خونت نشستی و داری اهنگ گوش میدی و رمانتو میخونی زنگ در خونتو میزنن . از اون هیچوقت پیدات نمیکنن و دلیلش مشخص نمیشه. حتی نمیفهمن کی بوده و چطوری وارد ساختمون شده. تنها چیزی که باقی میمونه اهنگیه که از گرامافون پخش میشه و کتابیه که توی صفحه ۱۴۶ باز شده:
این پایان ما نخواهد بود. اغاز و پایان مدتی مشخص نداشت اما هرچه انچه کنار تو گذشت زیبا بود. نمی دانم انچه در این زندگی تجربه کردم لایقم بوده یا خیر اما می دانم برای ان باید تلاش میکردم و صرفا صبحم را شب و شبم را صبح نمیکردم تا میتوانستم قاطعانه تر در مورد خاطراتم سخن بگویم.
نسیمی که گلبرگ های وسط این نوشته ها رو با خودش جابه جا میکنهو یه خونه خالی میمونه.
彡↳To dear