نقاشی «کسوف انسان معاصر» اثر مراد قلیپور – خوانشی بر بنیاد مکتب فرانکفورتداود خزایی
از منظر مکتب فرانکفورت، «کسوف انسان معاصر» نه صرفاً ترکیبی زیباشناختی، بلکه تمثیلی بصری از بیگانگی انسان در بستر ابَرسرمایهداری است. زبان تصویری اثر بهگونهای چشمگیر با تحلیل آدورنو و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری (۱۹۴۴) همآواست: وعدهٔ رهاییِ روشنگری بهدست عقلانیت ابزاری در کسوف فرو رفته و طبیعت و انسانیت را به واحدهایی استاندارد و کالاییشده فروکاسته است.
پیکرهٔ مرکزی اثر که قامتافراشتهای است سرفروفکنده و از قطعات استوانهای و تکهچوبمانند سرهمبندی شده، عینیتبخش همین فرایند کالاییسازی است. هر بخشِ استوانهای، تداعیکنندهٔ پسماندهای صنعتی است و حاکی از آنکه بدن انسان به اجزایی ماژولار و جایگزینپذیر تقلیل یافته است. چنانکه در نقد مکتب فرانکفورت از «صنعت فرهنگ» نیز آمده است، فردیت از هم گسیخته و در قالب فرمهای استانداردی که قابل گردش، مصرف و تعویضاند، دوباره سرهم میشود (آدورنو، ۱۹۹۱). حاصل، سوژهایست که نه در کلیتی منسجم، بلکه همچون آرایشی از قطعات پراکنده دوام میآورد.
قرص سیاه در گوشهٔ چپِ بالا، استعارهٔ اصلی اثر را شکل میدهد: کسوف؛ ماهِ صنعت، خورشیدِ روشنگری را پوشانده است. آنچه میبینیم انسداد و پوشیدگی است. آدورنو و هورکهایمر هشدار داده بودند که عقلانیت، آنگاه که ابزاری میشود، دیگر واقعیت را روشن نمیسازد، بلکه آن را در پرده میپوشاند. به تعبیر آنان، «روشنگری تمامیتخواه است» هنگامی که در خدمت سلطه، نه حقیقت، بهکار رود (۱۹۴۴، ص. ۴). هالهٔ کمنور پیرامون قرص تیره بازتاب همین وضعیت است: نوری که هنوز هست، اما واسطهمند، صافیشده و تضعیفشده است و دیگر منبعی بیواسطه برای روشنایی بهشمار نمیآید.
طیف محدود رنگهای خاکستری دودآلود، سپید خاکسترگون و قهوهای خاکی، بر فرسودگی و کوبیدگی عاطفی چنین شرایطی تأکید میگذارد. تحت تأثیر همگنسازی «صنعت فرهنگ»، حیات زیباشناختی و عاطفی از طراوت تهی شده و با مجموعهای محدود از تجربههای ازپیشقالبگیریشده جایگزین میگردد (آدورنو، ۱۹۹۱). مهگونگی فضا، حسِ جهان پس از واقعه را القا میکند؛ جهانی انباشته از رسوب و غبار - به تعبیر بنیامین آن ویرانهی متداومِ تاریخ (بنیامین، ۱۹۴۰) - یا آنچه پس از پیروزی فاجعهبار عقلانیتِ ابزاری بر جای مانده است.
وضعیت تعلیقی پیکره ــ گرفتار میان فروپاشی و بازترکیب ــ نمود عینی دیالکتیک بحران در سرمایهداری است. به گفته ی آدورنو همان نیروهایی که خود آدمی را میشکنند، میکوشند آن را در همان منطق سلطه بازسازی کنند و بدینسان، سوژههایی میآفرینند که هرگز بهتمامی خودآیین نمیشوند. از این منظر، تنش میان ویرانی و تجدید حیات در اثر را نه تحولی فردی، که بازتولید ساختاریاش باید تفسیر کرد.
بدینگونه، «کسوف انسان معاصر» اثر مراد قلیپور به رسالهای و رسانهای بصری دربارهٔ سرنوشت سوژگی در مدرنیتهٔ متأخر بدل میشود. این کسوف، سایهای ایدئولوژیک است برافکنده از سوی نظامهایی که وعدهٔ روشنگری میدهند، اما سلطه را تداوم میبخشند. پیکرهٔ ازهمگسیخته، این اوزیمندیاس* مدرن، انسان معاصر است: برساخته از بقایای صنعتی، اندکی در روشنای فروغی کمجان و واسطهمند، و معلق در فضایی که امکان دستیابی به کمال و انسجام در آن همواره معوق است.
• اوزیمندیاس. اشاره به شعر Ozymandias از شاعر رمانتیک انگلیسی پرسی بیس شلی.
مراجعAdorno, T. W., & Horkheimer, M. (1944/2002). Dialectic of Enlightenment. Stanford University Press.
Adorno, T. W. (1991). The Culture Industry: Selected Essays on Mass Culture. Routledge.
Benjamin, W. (1940/1968). “Theses on the Philosophy of History.” In Illuminations. Schocken Books.
https://t.me/DaamaniGol