خواب نجاتش میداد، دستکم موقتاً. خواب مشتهایش را میگذاشت روی شانههای او و فشارش میداد به پایین، تا جایی که فشار دادن ممکن بود. آن ته، یک گودی گمنام و تیره انتظارش را میکشید. آن مشتها هنوز فشار میدادند و او میرفت پایینتر، پایینتر، پایینتر، دور از دسترس آگاهیهای مصیبباری که در بیداری تحملناپذیر بودند.
آزاده خانم و نویسندهاش📖
رضا براهنی✍🏻
@mimadabi
#رضا_براهنی
آزاده خانم و نویسندهاش📖
رضا براهنی✍🏻
@mimadabi
#رضا_براهنی