√mind palace


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


“In my mind are all the tides, their seasons, their ebbs and their flows. In my mind are all the halls, the endless procession of them, the intricate pathways.”

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


ایستگاه قطار. لحظات رو سوار قطار می‌کنی تا برن و در حالی که از پنجره برات دست تکون می‌دن رفتن‌شون رو می‌بینی بدون این که بدونی چمدان خاطرات‌شون رو پیش تو توی ایستگاه جا گذاشتن. منتظر برگشت‌شون می‌مونی و یادت می‌ره بلیت‌هاشون یک‌طرفه بوده.
🫧 彡 @Rewhix


یه اتاق شلوغ پر از کاغذهایی که به دیوار زده شدن. لوازم و وسایل سالم یا خرابی که این‌ور اون‌ور افتادن. میز بزرگی که روش پر از طرح و نقشه است. چکش و آچار و اره، انبر و پیچ‌گوشتی که به دیوار وصل شدن و صدای دستگاهی که جز خودت کسی نمی‌دونه چیکار می‌کنه.
🫧 彡 @thetimelordontheedge


یه هزارتوی انگلیسی قرن هجدهمی که سعی می‌کنی بدون این‌که بتونی از بالا ببینیش نقشه‌ی راه‌هاش رو حین پیدا کردن مسیر، روی کاغذ بکشی. گاهی گم میشی دور خودت می‌چرخی خسته میشی. گاهی از رسیدن به مرکز هزارتو می‌ترسی. ولی کنجکاویت باعث میشه ادامه بدی.
🫧 彡 @ddlynightshades


آپارتمان کوچیک با سقف کوتاه و بالکن توی آشپزخونه که توش یه میز و صندلی جا دادی و وقتی سکوت خونه داشت سنگینی می‌کرد می‌شینی اون‌جا و به شهر و مردم، عابرهایی که از زیر پنجره‌ات رد میشن و ماشین‌هایی که میان و میرن فکر می‌کنی. یعنی داستان اون‌ها چیه؟
🫧 彡 @SomberSonnet


یه کافی‌شاپ دنج ونیزی. جایی که در آرامش فکر می‌کنی و می‌ذاری بوی قهوه مستت کنه و صدای آبی که از کانال میاد مثل یه لالایی آشوب رو به خواب ببره. هر فکر یه قایقه که از مقابلت رد میشه. گاهی می‌ایسته و مسافرش رو جلوی کافی‌شاپ پیاده می‌کنه تا با هم قهوه بخورین.
🫧 彡 @lightinmidnight


ماشین به جاده زده. فرمون دست خودته ولی وقتی افکارت باعث ترافیک میشن یا احساسات می‌بارن، جاده رو لغزنده می‌کنن یا خاطرات بهت می‌زنن و در و پیکر ماشین رو داغون می‌کنن و کنترل از دست میره رادیوی ماشین رو روشن می‌کنی و آهنگ گوش میدی تا بگذره.
🫧 彡 @RainySouls


رصدخانه‌ی به جا مانده از قرن هفدهم. با تلسکوپ‌هاش آسمان شب رو زیر نظر می‌گیری: افکارت که از درون دائما می‌سوزن و در کنار هم صورت‌های فلکی باورهات رو می‌سازن. احساساتی که مثل سیاهچاله‌ها نمی‌تونی ببینی‌شون ولی فضا رو در اعماق خودشون غرق می‌کنن.
🫧 彡 @the_gray_area


آپارتمان نسبتا قدیمی پر از ترک‌هایی که پشت هر کدوم مثل چروک‌های صورت افراد مسن یه خاطره قایم شده و هر چند ساده مثل داستان‌های مادربزرگ به دنیاهای سحرآمیزی می‌بردت که فقط به پشت پلک‌هات تعلق دارن و آپارتمان کوچیک رو برای همیشه گرم نگه می‌دارن.
🫧 彡 @cuteponir


شیرینی‌فروشی آرومی که اون پشتش توی آشپزخونه‌اش یه دنیای شلوغ و پر سر و صداست و ممکنه نفهمی چه خبره. باور‌ها رو الک می‌کنن، احساسات رو هم می‌زنن، فکرها رو توی قالب می‌ریزن و سوال‌ها رو توی تنور می‌ذارن. شاید توش گم بشی ولی بوی شیرینی‌ها...
🫧 彡 @verakuk


یه کتاب‌خانه که رنگ و بوی کتاب‌خانه‌ی مدرسه‌ها رو داره. زندگی بین کتاب‌های توی قفسه‌ها جریان داره. روی دیوارها پوسترهایی با رنگ‌های پاستلی و روشن به چشم می‌خوره و آفتاب راه خودش رو از پنجره‌ها پیدا می‌کنه تا به داخل بتابه. جایی که پر از شیطنت اما خاموشه.
🫧 彡 @everythingcanbegood


یه جنگل بزرگ یا شاید حیاط خونه‌ای به وسعت جنگل که درخت‌هاش باهات صحبت می‌کنن و می‌ذارن رازهات رو به همراه نسیم توی گوش‌شون زمزمه کنی. از خاطراتت تغذیه می‌کنن و تنه‌ی رویاهات رو محکم‌تر و شاخ و برگ افکارت رو بیشتر می‌کنن. درخت‌ها همه چیز رو می‌دونن.
🫧 彡 @AVirginHunter


اتاق تمرین رقص با آینه‌های قدی، درهایی که هر کدوم به اتاق جداگانه‌ای راه دارن، پنجره‌های بزرگ و نقش‌های روی سقف و گچ‌بری‌های ظریف. حرکت انگشتانت روی کلیدهای پیانو که با رقص افکارت سرعت می‌گیرن یا افکارت که با سرعت گرفتن نواختنت سریع‌تر می‌رقصن.
🫧 彡 @Calminsilence


یه کلاب شبانه که گاهی توش تنهایی و گاهی اجازه میدی کسانی که می‌خوای واردش بشن. افکارت بین بطری‌های نوشیدنی و لیوان‌های کاغذی جا داده شدن و احساساتت توی نقاشی‌های روی دیوار مخفی شدن. اگر هدفون روی گوش‌هات رو برداری سکوته که به سالن حکم‌فرما میشه.
🫧 彡 @PasheSpams


یه باغ با طراحی کلاسیک فرانسوی و آلاچیق در مرکزش. بوی مست‌کننده‌ی گل‌ها که با هر نسیم بلند میشه و مثل یه مخدر از دنیای خارج از ذهنت جدات می‌کنه و می‌ذاره کسی باشی که پالت رنگ‌های دنیای واقعی برای کشیدنش به اندازه‌ی کافی رنگ نداره. این‌جا رنگ‌ها واقعی‌تر هستن.
🫧 彡 (یادداشت‌های پرنسس اِرورا)


یه کتاب‌خانه با سقف گنبدی شیشه‌ای. قفسه‌ها از زمین تا چند متر بالاتر طول دارن. با یه سالن مطالعه پر از میزهای دراز و آباژورهای روشن ولی متروکه. صدای ورق خوردن اوراق به دست خواننده‌های ناپیدا و کتاب‌هایی که یکهو گم میشن و مدتی بعد توی قفسه‌شون پیدا میشن.
🫧 彡 @Asenapine


تق تق حرکت چرخ‌ها روی ریل و سوت گاه و بی‌گاه قطار تنها صداییه که این‌جا به گوشت می‌رسه. بدون مبدأ بدون مقصد. تنها حرکت می‌کنی و صدای ملایمِ بی‌وقفه و حرکت گهواره‌وار قطار آرامشی که برای فکر کردن بهش نیاز داری رو بهت میده و مثل مسکن از دردها کم می‌کنه.
🫧 彡 @graveofmine


یه خونه‌ی قدیمی به سبک ویکتوریایی/گوتیک با یه حیاط به وسعت جنگل. همه‌ی چوب‌های زمین زیر پا صدا می‌کنن ولی خونه به قدم‌هات خو گرفته و از طریق این صداها حرف‌هاش رو به گوشت می‌رسونه. فقط تو زبانش رو می‌فهمی و با صدای ویولنت به خواب می‌بریش.
🫧 彡 @itscalledmyhome


Forward from: [Dₐᵣₖₗₐₙd]
⇠ با فوروارد کردن این پیام بهم اجازه میدین وارد کاخ ذهنی‌تون بشم و یکم براتون توصیفش کنم. 3>
❃ اگر چنل‌تون پرایوته لینکش رو اینجا بفرستین.
❃ ظرفیت: تا وقتی خط بخوره. (پارتی‌داره💙)


Forward from: 𝒕𝒉𝒆 𝒈𝒓𝒂𝒚 𝒂𝒓𝒆𝒂.
توی اتاق مطالعه بودم وقتی بالاخره حضورش رو توی برزخ احساس کردم. منتظرش بودم. می‌دونستم خودش رو دعوت کرده؛ ولی احتمالا یادش نمی‌اومد.
لبخندی زدم و کتابم رو رها کردم. کتاب، جلوی چشمام روی هوا معلق شد. با انگشتم بهش ضربه زدم و از جلوی راه کنارش زدم. می‌تونستم راه برم، ولی ترجیح دادم اولین شگفتِ اینجا رو به رخش بکشم.
توی هوا معلق شدم. روی گازهای هوا راه می‌رفتم. از پنجره‌ها-بیشتر به حفره‌های سنگی شکسته و نامنظم می‌موندن- می‌دیدمش. سرگردون داشت توی برزخ دور خودش می‌گشت. سعی می‌کرد بفهمه کجاست. زمین کجا تموم میشه و آسمون کجا شروع می‌شه.
از پشت بهش نزدیک شدم. با لبخند به گیج بودنش نگاه کردم.
-درود.
جا خورد. برگشت و‌ نگاهم کرد. توی بیکرانِ آبی و نیلی و سفیدِ آسمون، که انعکاسش روی سطح زمین پوشیده از آب می‌افتاد، مثل یه لکه‌ی سیاه و زیبا، توی برزخ زیبای من‌ پخش شده بود.
+سلام؟ اینجا یکم- غیر قابل درکه. تا الان متوجه شدم که باید اینجا باشم-یه حس درونیه- ولی- کاملا درک نمی-
نگاهش به سمت پاهام میفته و حرف زدن رو متوقف می‌کنه. به چشمام نگاه می‌کنه.
می‌خندم.
-خوش اومدی فارِنِر. لازم نیست زیاد از علت اینجا بودنت سر در بیاری. فقط بدون که قراره برای مدتی اینجا باشی و بعدم ناپدید بشی.
بهم اخم می‌کنه. می‌خواد یه چیزی بگه ولی باز هم می‌خندم و بعد در آغوشش می‌کشم. متحیر بودنش از ماهیچه‌های سفت شده‌اش مشخصه. رهاش می‌کنم.
-بیا بریم.
دستش رو می‌گیرم و معلق می‌شه. نفسش به تندی خارج می‌شه و قفسه سینش با شدت بالا پایین می‌شه.
-چیزی نیست، نگران‌ نباش. بهش عادت می‌کنی و تا زمانی که بهش عادت کنی، کنارتم.
می‌رم به سمت قلعه‌ی درهم‌شکسته‌ی تاریک و زیبام. البته که اون هنوز نمی‌تونه ببینتش. هنوز از هاله‌ی برزخ عبور نکرده. هنوز روحم به بودنش عادت نکرده. ولی خب، از چیزی که قراره ببینه راضی‌ام. سبزِ تیره‌ی خزه‌ها روی خاکستریِ سنگ‌های قلعه، از زیباترین‌های اینجاست. خودم گاهی توی برزخ می‌ایستم و ساعت‌ها از دور، به پیشرویِ زندگی در بی‌حسی نگاه می‌کنم. پنجره‌ها، در واقع قسمت‌هایی از بدنه‌ی قلعه هستن که ریختن. اطرافِ قلعه رو هرآنچه توی ناخودآگاهم هست احاطه کرده. ولی حتی خودم هم نمی‌تونم تشخیص بدم چی هستن. فقط می‌دونم به صورت هاله‌های محو و گنگ، وجود دارن.
از هاله عبور می‌کنیم. خودش متوجه نمی‌شه، ولی برای لحظه‌ای دست‌هامون می‌درخشن. اون، برای الان، بخشی از منه‌.
حالا می‌تونه قلعه رو ببینه. پره‌های بینیش گشاد می‌شن و پیشونیش چروک می‌شه.
+اینجا چیکار می‌کنی...
-مدت زمان خیلی زیادی رو اینجا سپری می‌کنم. بذار یه چیزی رو در مورد اینجا بهت بگم. لطفا به چشمات باور نکن. اون‌چیزی که می‌بینی، چیزی نیست که وجود داره، و چیزی که نمی‌بینی، وجودش قطعیه.
-آه.. گیجم نکن. اجازه بده خودم بفهمم. اجازه بده حقیقتا کندوکاو کنم.
خیره بهش نگاه می‌کنم. ازش خوشم میاد.
وقتی وارد قلعه می‌شیم، کتاب‌های معلق در هوا و قلم‌های پر، از چشمش دور نمی‌مونن. نیلوفرهای آبی، همه جا پراکنده‌ان و هر گوشه‌ای، یک مجسمه قرار گرفته.
-اینجا چیز خاصی نیست. از طبقه‌ی دوم، من، من‌ می‌شم.
روی پله‌ها شناور می‌شیم. وقتی به پاگرد می‌رسیم، روی دیوار مقابل، تصویر یک مردِ خوابیده که از چشم‌هاش درخت رشد کرده رو می‌بینه. برگ‌های درخت، در واقع خزه‌های همراه و سمجی هستن، که همیشه با منن.
پلک‌ می‌زنه. سرش رو کج می‌کنه.
+می‌دونی، این تصویر باعث میشه تپشِ وحشت رو در وجودم حس کنم.
چیزی نمی‌گم. ولی می‌دونم که منتظره یه چیزی بگم.
می‌برمش سمت طبقه دوم. به یه راهروی طویل و عریض می‌رسیم که تا بی‌نهایت، پر از دره. رنگ همه‌ی درها، طیف‌های مختلف آبیه. به جز یکی. قرمز. من از قرمز متنفرم.
-خب، اجازه داری کندوکاو کنی.
وارد اولین اتاق می‌شه. این اتاق، نمادِ عشق منه. هرچیزی که روزی بهش عشق ورزیدم، اینجا پیدا می‌شه.
نشونه‌هایی از غریبه‌هایی که روزی آشنا بودن، یه شیشه‌ی پر شده از آب بارون، سنگ‌های رنگارنگ کوچیک، تیله و-
+تبتبتبت. این اتاق چه خوبه. اون دریم‌کچر چه رنگ قشنگی داره. اون عروسک کلاغه چقدر ترسناک و کیوته. اون تابلوی آبرنگه چقدر قشنگه! این چیه این-
-آه، ببخشید، یادم رفت بگم، قراره خوابت ببره.
+خوابم بب-
-گفتم که یه مدت اینجایی...
توی دستام غش کرد و دنیام، جلوی چشماش به تاریکی تبدیل شد.


Forward from: .•°A Moonstruck's Dailey°•.
ادامه میدم: خوب دیگه فکر کنم همه‌جا رو نشونت دادم... قبل از اینکه پایان تور رو اعلام کنم، سوالی داری؟
×چه بلایی سر دفترت اومده؟
+اوه این طبیعیه... درواقع واسه من طبیعیه چون زیاد این اتفاق می‌اوفته...
یکی از شیشه‌برها به سمت میزکارم میره و یه گوی مشکی و یه خنجر روش میزاره...
+اون گوی مشکی و خنجری که الان گذاشت رو میزم رو میبینی؟ اونا دقیقا مخصوص نابود کردن دفترن :)
تو سکوت درحال لذت بردن از طعم قهوه بودیم که از کمد گوشه اتاق یه صدایی اومد..‌. شت یادم رفت بهش غذا بدم... توجهت به سمت کمد جلب میشه پس دیگه تظاهر به اینکه صدایی نشنیدم بی‌فایده‌اس...
+اوه یه لحظه ببخشید...
به سمت همون کشوی آخری که بهت اجازه‌ی باز کردنش رو ندادم میرم و یه تیکه گوشت برمیدارم... بعد به سمت کمد میرم، در کمد رو نیمه‌باز میکنم، گوشت رو بهش میدم و باهاش زیرلب حرف میزنم: +ببخشید که دیر شد...
سعی میکنه درکمد رو باز کنه و بیاد بیرون ولی در رو محکم نگه میدارم و این اجازه رو بهش نمیدم +الان نمیشه... این دختره رو که پرتش کردم بیرون، میام پیشت؛ باشه؟
در کمد رو میبندم و به سمت مبل برمیگردم...
×میتونم یه سوال دیگه بپرسم؟
+نه، چون میدونم چی میخوای بپرسی... دیگه وقتشه که بری... بازدید تمومه :)
×ولی...
+از همین مسیری که اومدیم، برگرد؛ خیالت راحت گم نمیشی تابلو‌های راهنما هم کمکت میکنن...
بلند میشم، تا آسانسور همراهیش میکنم و درآخر باهاش دست میدم و ازش خداحافظی میکنم...
به سمت دفترم برمیگردم... باید واسه این بازدید هم یه گزارش بنویسم و به بخش بایگانی بفرستم...

20 last posts shown.

6

subscribers
Channel statistics