14 Jun, 03:35
14 Jun, 03:34
𑄽ৎ Save X Update
هر کجای ایران که دست میگذارم، درد میکند
اوپی: اوکیه اگر دوستدخترت تنها با دوستِ پسرش غذا بخوره؟ریول: نه اصلا. هیچ معنیای نداره.اوپی: دوستدخترت میتونه با اکسش دوست باشه؟ریول: معلومه که نه.اوپی: اگر گوشیم رو بهت بدم و بتونی فقط یک اپ رو چک کنی، چی رو چک میکنی؟ریول: قطعا مخاطبهات. باید چک کنم شمارهی پسر دیگهای هست یا نه.اوپی: اگر با من بیرون باشی و ساعت برگشتن من به خونه برسه، تو چیکار میکنی؟ریول: به محض اینکه وقت برگشتنت به خونه بشه، شمارهی پدر و مادرت رو ازت میگیرم و بهشون زنگ میزنم و ازشون میخوام که یکم بیشتر بمونی. و بعدش تا دم در خونه میرسونمت.اوپی: اگر دوستپسرم بودی، تا چه حد برات قابل قبول بود که با یه دوستِ پسر بیرون برم؟ مثلا برای غذا خوردن، کافه رفتن یا نوشیدنی خوردن؟(اینجا ریول اول متوجهی منظور اوپی نمیشه و فکر میکنه داره در مورد خود ریول حرف میزنه و جواب میده نوشیدنی خوردن با دوستش رو ترجیح میده. بعدش اوپی دوباره براش توضیح میده)ریول: نه نه، اصلا اجازه نداری با یه پسر دیگه بنوشی.
𓄳 Ticket To Heaven 𝖤𝗉1&2 ִֶָ𓂃·
دانجونگ، پادشاه نوجوان کره، در دوازدهسالگی پس از مرگ پدرش به تخت سلطنت رسید. اما به دلیل سن کم، بسیاری از امور کشور را وزیران اداره میکردند.عمویش سِجو که فردی جاهطلب و قدرتمند بود، بهتدریج کنترل دربار را در دست گرفت، مخالفانش را کنار زد و دانجونگ را وادار به کنارهگیری کرد. سپس خود پادشاه شد.با این حال، بسیاری از دانشمندان و مقامهای دربار، دانجونگ را پادشاه قانونی میدانستند. گروهی از وفاداران برای بازگرداندن او تلاش کردند، اما نقشهشان فاش شد و بسیاری جان باختند.دانجونگ به یونگوُل تبعید شد و چون هنوز عدهای او را پادشاه واقعی میدانستند، سجو از شورشهای احتمالی میترسید. سرانجام، دانجونگ در حدود هفدهسالگی به دستور سجو کشته شد.در میان وفاداران او، اوم هونگدو نیز حضور داشت. او پس از مرگ دانجونگ در دفن پیکر پادشاه با وجود تهدیدها نقش داشت و بعدها به نماد وفاداری در تاریخ کره تبدیل شد.سالها بعد، دانجونگ دوباره به عنوان پادشاه قانونی به رسمیت شناخته شد و برای او آرامگاهی سلطنتی ساختند.
«از این به بعد، ازش فاصله بگیر.»در حالی که گوشهی لبهاش کمی کش اومده بودن، جواب داد: «داری حسادت میکنی؟» طوری سؤالش رو مطرح کرد انگار که میخواست به خودش ثابت کنه تنها کسی نیست که نسبت به شخص مقابلش حساس شده. «من بادیگاردتم.» مکثی کرد. «وظیفهام اینه از آدمهایی که ممکنه بهت آسیب بزنن دور نگهت دارم.» جوابش نه تنها برای سانتا قانعکننده نبود، بلکه تأثیری روی خودش هم نذاشت. ته دلش میدونست که نباید روابط خارج از وظیفهش براش مهم باشه. با این حال، نمیخواست پسر نقاش رو کنار استادش ببینه و این چیزی بود که بقیه اسمش رو حسادت میگذاشتن.