در آغاز، بره باور داشت که مهربانی جوهر جهان است
مادرش گفته بود:"خدا چمن را میرویاند، تا ما زنده بمانیم"
اما آن روز، زمین خاموش شد و سبزهها پوسیدند
و از آسمان، چیزی شبیه صدا آمد، نه صدای انسان نبود... گمون کنم صدای خدایی بود که باورش داریم : بخور... اگر میخواهی باقی بمانی
بره لرزید... نگاهش بر پیکرهای افتادهی کسانی بود که زمانی در کنارشان نفس میکشید
بوی مرگ، آرام در بینیاش نشست و گرسنگی، چون اندیشهای ممنوع، در ذهنش ریشه زد
او فهمید: نجات، همیشه بهای خودش را دارد
دندانهایش را فرو برد. گوشت، هنوز گرم بود.
با هر لقمه، تکهای از خودش را فرو میداد... چون خانوادهاش همان پیکرهی او بودند، و خوردنشان یعنی خوردن خویشتن
وقتی گوشت ها تمام شد، دیگر بره نبود
چشمهایش آینه شدند، بازتابی از جهانی که مهربان نیست، بلکه تنها ادامه میدهد.
او فهمید:
زندگی نه هدیه است، نه گناه بی بخشش...فقط قراردادی بین مرگ و بقا
در دوردست، صدای چوپان پیچید:
"دیدی؟ خدا همیشه روزیِ بندگانش را میدهد"
و بره، با دهانی آلوده از خون، سرش را بالا آورد و زمزمه کرد: "اگر این است روزیاش… پس خدا، لابد گرسنهتر از ماست"