خاطرات پس از مرگ


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


قصه‌ی واقعی آدمایی که جاودانه شدن.
ناشناس:
https://t.me/HarfChatBot?start=a0e7ad9e8bd5

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


بقیش رو فردا می‌ذارم.


@astrohedye
اگه بخوام این چنل رو به یه هنرمند تشبیه کنم، می‌گم ماکس ریختر.
یه جای ساکت، یه حس تمرکز، یه نوازنده که توی آینه داره خودش رو نگاه می‌کنه. موسیقی‌ای که انتخاب شده، ترکیب کلاسیک و مدرن، یه چیزی که هم قدیمی‌پسند باشه، هم یه حال‌وهوای امروزی داشته باشه. انگار یه شب زمستونی نشستی کنار پنجره، یه موزیک آروم پخش شده و تو داری فکر می‌کنی.
ماکس ریختر هم همینطوره، موسیقی‌ش یه جور سادگی داره ولی از اون سادگی‌های پر از احساس. همون‌جور که این چنل یه حس خلوت و تمرکز توش هست، انگار موسیقی اینجا فقط برای شنیده شدن نیست، برای زندگی کردنه.


@mikstayrr
اگه بخوام این چنل رو به یه هنرمند تشبیه کنم، بدون شک ژان-لوک گدار توی سینما یا ایگون شیله توی نقاشی بهترین انتخاب‌ها هستن.
چرا؟ چون اینجا یه جور زیبایی ناآروم داره. یه ترکیب از هنر، احساسات خام، و یه حس عجیبی از نوستالژی و بی‌قراری. نقاشی خطی روی کاغذ کهنه، انگار از یه دفتر خاطرات قدیمی دراومده، اون آهنگ که توی خودش بغض داره، بعد عکس‌های تاریک، عینک بزرگ، یه شب خلوت... همه اینا کنار هم، هم یه جور شیک بودن داره، هم یه جور دل‌گرفتگی که انگار باهاش کنار اومده.
ایگون شیله توی نقاشی‌هاش همیشه یه خط‌های تیز و احساسات پرتنش داشت، درست مثل این طراحی‌ها که یه جور روایت توشونه. گدار هم توی فیلم‌هاش همین بود، تصویرای تاریک، آدمایی که انگار توی فکرشون غرق شدن، یه موسیقی که انگار تو پس‌زمینه یه شهر خاموش پخش می‌شه.
این چنل هم یه همچین فضایی داره؛ یه چیزی بین هنر و زندگی، یه چیزی بین شیک بودن و یه جور آشوب درونی که ترجیح می‌ده آروم درباره‌ش حرف بزنه.


@thefireinyoureyes
اگه اینجا رو به یک هنرمند تشبیه کنم، بی‌تردید ادوارد مونک همون کسیه که می‌تونه این حس رو به تصویر بکشه.
مونک، نقاشی که «جیغ» رو خلق کرد، استاد به تصویر کشیدن اضطراب و تنهایی بود. آثارش فریادی خاموش از دل آدم‌هایی بود که درون‌شون پر از آشوب بود، اما هیچ‌کس صدای‌شون رو نمی‌شنید. درست مثل اون لحظه‌ای که دلتنگی گلوت رو فشار می‌ده، مثل وقتی که می‌دونی هیچ کاری از دستت برنمی‌آد، جز اینکه توی خودت فرو بری و با حجم بزرگی از اندوه کنار بیای.
یه چنل که این پیام رو داره، دقیقاً همون فضای آثار مونک رو توی خودش داره. طراحی‌های ساده، ولی پر از احساس. متن‌هایی که انگار روی یه بوم تاریک نوشته شدن، مثل قلم‌موهایی که درد رو با هر ضربه روی بوم پخش می‌کنن. جایی که هر جمله، یه تکه از روح آدمه؛ پر از دلتنگی، پر از ناگفته‌ها، یه حس کهنه‌ی غم که مثل یه سایه‌ی همیشگی کنارت می‌مونه.


@lotus_area
خب، اگه بخوام توصیف کنم یه چنل هنری که مثل یه فضای موسیقی باشه و کسی توش پیانو بزنه، می‌تونم بگم مثل همون فضای کلاسیک و پیچیده‌ای که توی آثار لودویگ وان بتهوون پیدا می‌کنیم. تصور کن که توی یه چنل هنری با طراحی‌هایی که یه حس اصالت و لوکس بودن رو منتقل می‌کنه، کسی پشت پیانو نشسته و داره یه سمفونی از بتهوون می‌زنه. هر نت مثل یک حرکت دقیق و حساب شده، همزمان احساسات عمیقی رو توی فضا پخش می‌کنه.
چنل هنری هم همین حس رو داره. طراحی‌هاش پر از جزئیات و دقت هست، ولی هیچ‌وقت احساس سنگینی یا پیچیدگی غیرقابل فهم نمی‌ده. مثل پیانو نواختن بتهوون که هر نتش یه لایه از عمق و پیچیدگی رو با خودش داره، چنل هم با هر طراحی یا انتخابی که می‌کنه، همزمان یه حس خاص و ظریف از زیبایی، لوکس بودن و کلاسیک بودن رو به نمایش می‌ذاره. این ترکیب هنر و کلاسیک بودن، دقیقاً همون حسیه که توی آثار بتهوون پیدا می‌کنی.

عاشق اینجا هم هستم.


@Darkcornner
اگه بخوام به یه هنرمند تشبیهش کنم، این چنل یه چیزی بین فرانسیس بیکن و گویا‌ست.
بیکن‌طوره، چون نقاشیاش اون حس آشفتگی، خشونت کنترل‌شده و یه نوع جنون ظریف رو دارن. انگار چهره‌ی هانیبال نه فقط یه تصویر، بلکه یه ذهنیت پیچیده و درهم‌شکسته‌ست که لایه‌لایه روی بوم ریخته.
از گویا هم یه چیزی داره، چون یادآور نقاشی‌های سیاهشه. اون حس سایه‌روشن‌های وهمناک، چهره‌های سرد و یه ترس عجیبی که توی سکوت تابلوهاش موج می‌زنه. یه چیزی که نه جیغ می‌کشه، نه واضح می‌ترسونه، ولی یه جای عمیق توی ذهن آدم گیر می‌کنه.
در کل، این چنل جاییه که هنر و جنون دست همو گرفتن. جایی که هانیبال فقط یه شخصیت نیست، یه مفهومه. یه چیزی بین زیبایی و وحشت، وسواس و خلاقیت، تاریکی و ظرافت.

عاشق اینجام وای.


@etherealgofar
این چنل شبیه یه مکالمه‌ی نیمه‌شب با یه غریبه‌ی خسته‌ست، توی یه بار تاریک، وقتی دیگه هیچ‌کس حال حرف زدن نداره، ولی هنوز یه چیزی تو هوا مونده که باید گفته بشه.
حرفاش نه امیده، نه نصیحت می‌کنه. بیشتر یه پلی‌لیستِ شبونه‌ست، از اون آهنگایی که یه نفر با هندزفری، تو تاریکی، وقتی خیابون خلوته گوش میده. هر آهنگی که می‌ذاره، انگار یه تیکه از فکرای خودشه، بدون اینکه لازم باشه چیزی بنویسه.
اگه بخوام به یه نویسنده ربطش بدم، این چنل بوکوفسکی‌ایه که به‌جای نوشتن، فقط موسیقی پخش می‌کنه.
اون مدل نگاه تلخ، بی‌حوصله و یه‌کم پوچی‌زده که توی متنای بوکوفسکی هست، اینجا توی انتخاب آهنگا دیده میشه. هر پلی که می‌کنه، انگار یه جور خسته بودن از زندگیه، یه دل‌زدگی که تو ریتم موسیقی قایم شده.
اینجا کسی دنبال انگیزه نیست. هر کی بیاد، فقط یه کم بیشتر تو حس و حال خودش غرق میشه. یه چنل برای اون لحظه‌هایی که می‌دونی باید بخوابی، ولی یه چیزی توی سرت ول نمی‌کنه. آخرش هم مهم نیست. فقط یه سری آهنگ می‌مونه، که یه شب مثل امشب، یکی دیگه هم گوششون بده و برای چند لحظه حس کنه تنها نیست.


@iceblueme
این چنل حس و حال نادر ابراهیمی و احمد شاملو رو داره.
نادر ابراهیمی‌واریه، چون حرف از جنگیدن و ادامه دادن می‌زنه، حتی وقتی امیدی نیست.
شاملوییه، چون توی نوشته‌هاش یه غم عاشقانه‌ی عمیق حس میشه. جملاتی مثل "با لمس کردن گلی که ها یاد دستای تو میافتم..." انگار یه شعر از شاملوئه، پر از دلتنگی و حسرت.
در کل، فضای اینجا یه عشق قدیمی، یه دلتنگی مداوم و یه آدمه که هنوز توی خاطراتش زندگی می‌کنه.


@Divvaneh
این چنل انگار یه تلفیق عجیبی از کافکا، سیلویا پلات و ادوارد مونک باشه. از اون جنس فضاهایی که یه نفر وسط یه شب طولانی، توی تاریکی، فقط با فکرهای خودش گیر افتاده و حتی بیرون اومدن از تخت هم یه نبرد محسوب میشه.
کافکاییه، چون حس بیگانگی و گرفتاری توی یه سیستم نامرئی توش موج میزنه. انگار نویسنده درگیر یه فشار نامحسوسه، یه چیزی که شاید حتی وجود خارجی نداشته باشه اما سنگینیش روی تن و ذهنش حس میشه. یه جور درگیری ذهنی با خودش، با بقیه، و با انتظاراتی که جامعه روی دوشش گذاشته.
سیلویا پلات‌واره، چون غمش فقط یه غم معمولی نیست، بلکه یه افسردگی عمیق و شاعرانه توش حس میشه. اون مدل دلتنگی که نه به خاطر یه اتفاق خاص، بلکه به خاطر خودِ زندگی سراغ آدم میاد. جمله‌هایی مثل "دلم می‌خواهد بیست و چهار ساعت فقط بنشینم و گریه کنم" کاملاً یادآور فضای "حباب شیشه‌ای" پلاته، جایی که شخصیت اصلی، توی یه حالت رخوت و سردرگمی، بین ادامه دادن و تسلیم شدن گیر کرده.
و مونکیه، چون اگه این نوشته‌ها رو می‌شد به یه نقاشی تبدیل کرد، احتمالاً چیزی مثل "جیغ" از آب درمیومد. یه تصویر از یه روح خسته که توی یه دنیای وهم‌آلود و متشنج، داره از اضطراب و بیگانگی خودش جیغ می‌کشه، اما هیچ‌کس صداش رو نمی‌شنوه.
در نهایت، اینجا فضای یه آدمیه که بین واقعیت و ذهن خودش، بین خواب و بیداری، بین خواستن و نتوانستن گیر افتاده. یه روحی که خسته‌ست، اما هنوز یه جایی ته ذهنش، دنبال یه دلیل برای ادامه دادنه.


این پیام رو فوروارد کنید تا بگم چنلتون وایب چه هنرمندی رو میده و با تحلیل بگم.
ظرفیت:تا وقتی خط‌ بخوره

امیدوارم درک کنید که دیلی های بهم ریخته نمی‌شه.😭


پرویز فنی‌زاده – بازیگری که تو قلب مردم موند.

فنی‌زاده یکی از اون بازیگرایی بود که نقشاش هنوز تو ذهن مردم زنده‌ست. بازی فوق‌العاده‌ش تو "رگبار" و "دایره مینا" نشون داد که چطور یه بازیگر می‌تونه شخصیت رو زنده کنه. هیچ‌کس نتونست جای اونو پر کنه، چون اصلاً قابل‌تکرار نبود.
فروغ فرخزاد – زنی که تابوها رو شکست.

فروغ فقط شاعر نبود، یه جریان فکری بود، یه زن که توی جامعه‌ی بسته‌ی زمان خودش، از عشق، آزادی و زندگی واقعی حرف زد. "تولدی دیگر" یه جور انقلاب توی شعر فارسی بود. فروغ شاعری بود که زندگی رو بدون سانسور روایت کرد، چیزی که توی زمان خودش بی‌سابقه بود.
کوروش یغمایی – پدر راک ایران

اگه فکر می‌کنی راک تو ایران جایی نداشته، پس هنوز کوروش یغمایی رو نشناختی! اون کسی بود که موسیقی راک رو به ایران آورد. آلبوم "گل یخ" نه‌تنها یه اثر کلاسیکه، بلکه هنوزم بعد از چندین دهه گوش دادن بهش، تازگی داره.
داریوش مهرجویی – مردی که سینمای ایران رو متحول کرد.

مهرجویی یکی از اون کارگردانایی بود که یه سبک جدید توی سینمای ایران به وجود آورد. فیلم "گاو" رو که بسازید، خود اینگمار برگمان، کارگردان مشهور سوئدی، اونو تحسین کرد. بعدش با "هامون"، که به یکی از فیلمای محبوب روشنفکرا تبدیل شد، سینمای ایران رو یه قدم جلو برد.
بهمن محصص – نقاشی که با تابلوهاش فریاد زد.

بهمن محصص یکی از تأثیرگذارترین نقاشای مدرن ایران بود. سبک نقاشی‌هاش پر از احساسات خشم، سرکوب و اعتراض بود. آثارش هنوزم تو بهترین موزه‌ها و گالری‌های دنیا نمایش داده می‌شه و الهام‌بخش هنرمندای جدیدتره.


هنرمند‌‌های ایرانی که باید بشناسید!

ایران همیشه پر از هنرمندایی بوده که توی زمینه‌های مختلف، تاریخ رو تغییر دادن. بعضی‌هاشون تو ادبیات انقلاب کردن، بعضی‌ها سینما رو متحول کردن، و بعضی‌هاشون صدای یه نسل شدن. اینا آدمایی هستن که اگه هنوز باهاشون آشنا نیستی، وقتشه که بشناسی!
صادق هدایت – نویسنده‌ای که زخم‌های جامعه رو نشون داد.

صادق هدایت فقط یه نویسنده نبود، یه کاشف بود، یه روانشناس که از تاریک‌ترین بخش‌های ذهن آدمی حرف می‌زد. "بوف کور" کتابی که بیشتر از یه رمان، یه سفر توی ناخودآگاهه. هدایت توی داستاناش از آدمایی حرف می‌زد که توی یه دنیای بی‌معنا گم شدن، کسایی که زیر بار سنت‌ها و مشکلات روانی خرد شدن. اگه هدایت رو نخوندی، هنوز وارد دنیای واقعی ادبیات ایران نشدی!
عباس کیارستمی – مردی که سینما رو جهانی کرد.

کیارستمی یکی از معدود کارگردانای ایرانیه که سینماش تو سطح بین‌المللی شناخته‌شده و تحسین‌شده‌ست. فیلمای مثل "خانه دوست کجاست؟" و "طعم گیلاس" باعث شد دنیا نگاهش به سینمای ایران تغییر کنه. کیارستمی توی فیلم‌هاش از سادگی و زندگی روزمره حرف می‌زد، اما همون سادگی، عمیق‌ترین مفاهیم انسانی رو نشون می‌داد.
سهراب سپهری – شاعری که با رنگ و کلمات نقاشی کرد.

سپهری فقط یه شاعر نبود، یه نقاش بود که شعر می‌گفت! توی شعرهاش یه جور نگاه عارفانه و مینیمالیستی وجود داره که اونو از همه‌ی شاعرا متمایز می‌کنه. "صدای پای آب" یکی از اون شعراییه که وقتی می‌خونی، انگار روحت به یه سفر آروم و فلسفی می‌ره.
هوشنگ گلشیری – نویسنده‌ای که سبک داستان‌نویسی ایران رو تغییر داد.

گلشیری یکی از مهم‌ترین نویسنده‌های مدرن ایران بود که سبک جدیدی رو توی داستان‌نویسی فارسی آورد. "شازده احتجاب" یکی از اون داستاناییه که یه تجربه‌ی خاص توی روایت داره و ذهن خواننده رو درگیر می‌کنه.


-ادگار آلن پو – مرگی که انگار خودش نوشته بود.

ادگار آلن پو همیشه درباره دیوونگی، مرگ و کابوسای عجیب می‌نوشت. شخصیتاش معمولاً درگیر ترسایی می‌شدن که عقلشون رو از بین می‌برد. اما شاید ترسناک‌ترین داستانش، زندگی خودش بود!
چند روز قبل از مرگش، پو ناپدید شد. وقتی پیداش کردن، توی یه کوچه تاریک افتاده بود، با لباسی که اصلاً مال خودش نبود. توی بیمارستان مدام هذیون می‌گفت و با وحشت به چیزی نامرئی زل می‌زد. آخرین چیزی که گفت هنوز یه معماست: «خدا رحم کنه، رینولدز!» اما هیچ‌کس نفهمید رینولدز کی بود.
-فرانتس کافکا – مردی که می‌خواست همه نوشته‌هاش نابود بشن.

فرانتس کافکا، نویسنده مسخ، همیشه درباره پوچی و ترس از بی‌معنایی زندگی می‌نوشت. اون توی زندگی خودش هم همین حسو داشت. اما عجیب‌ترین قسمت ماجرا اینه که قبل از مرگش، به دوستش گفت همه نوشته‌هاشو بسوزونه!
احساس می‌کرد این نوشته‌ها نباید باقی بمونن. شاید فکر می‌کرد زیادی از حقیقت نوشت، یا این‌که داستاناش یه جورایی نفرین‌شده بودن. ولی دوستش این کارو نکرد و همین شد که دنیا آثاری مثل محاکمه و قلعه رو شناخت. شاید اگه حرفشو گوش می‌دادن، این کتابا هیچ‌وقت به دست ما نمی‌رسیدن.
مارک ز. دانیلوفسکی – نویسنده‌ای که توی کابوس خودش گیر افتاد!

کتاب خانه‌ای از برگ‌ها اولش یه داستان ساده به نظر می‌رسه: یه خونه که از بیرون عادیه، اما از داخل هر لحظه داره بزرگ‌تر می‌شه. دیوارا حرکت می‌کنن، اتاقای جدید ظاهر می‌شن، و یه تاریکی بی‌پایان توی عمق خونه منتظر قربانی‌هاشه. ولی اونایی که کتاب رو خوندن، می‌دونن که این فقط یه داستان نیست… این یه تجربه‌ست. یه چیزی که با خوندنش، انگار خودت هم کم‌کم وارد این خونه می‌شی.
اما عجیب‌ترین بخش ماجرا خود مارک دانیلوفسکی بود. اون موقع نوشتن کتاب، شروع کرد به دیدن چیزایی که بقیه نمی‌دیدن. تو مصاحبه‌هاش از «صداهایی توی دیوار» حرف می‌زد. یه جا گفته بود که «کتاب داره خودش رو می‌نویسه» و اون فقط یه وسیله‌ست که داستانو منتقل کنه. خیلیا می‌گن این فقط یه روش تبلیغاتی بود، ولی وقتی یه سری از خواننده‌ها هم بعد از خوندن کتاب دچار توهم‌های مشابه شدن، دیگه قضیه اون‌قدر ساده نبود.


کتاب‌هایی که نویسنده‌هاشونو به جنون کشوندن!

میگن نویسندگی فقط یه شغل یا یه هنر نیست، یه جور جنونه. وقتی یه نفر زیادی تو دنیای داستاناش غرق بشه، دیگه راه برگشتی نداره. بعضی از بزرگ‌ترین نویسنده‌های تاریخ، نه‌تنها توی داستاناشون، بلکه توی دنیای واقعی هم گیر همون تاریکی‌هایی افتادن که خودشون خلق کرده بودن. این داستان نویسنده‌هاییه که کتاباشون باعث شد دیوونه بشن یا شاید، به چیزی وحشتناک‌تر پی ببرن.
-هاوارد فیلیپس لاوکرفت – وحشتی که خودش اسیرش شد.

لاوکرفت استاد خلق کردن وحشتای غیرقابل‌درک بود. موجوداتی که فراتر از فهم بشر بودن، رازهایی که هرکی بفهمه، عقلشو از دست میده. اما نکته ترسناک اینه که خود لاوکرفت هم انگار توی همون وحشتا گیر افتاده بود.
اون توی نامه‌هاش می‌نوشت که شب‌ها کابوسای عجیب می‌بینه، جاهایی توی خواب گم می‌شه که هیچ‌کس توی بیداری بهشون نرسیده. کم‌کم این حس تعقیب شدن و ترس از ناشناخته‌ها توی ذهنش موندگار شد. آخرای عمرش، اون‌قدر از خونه بیرون نمی‌رفت که انگار واقعاً چیزی توی سایه‌ها انتظارشو می‌کشید… شاید هم می‌خواست زیاد به تاریکی خیره نشه، چون تاریکی هم می‌تونست بهش خیره بشه.
-گوستاو مایرینک – نویسنده‌ای که حس می‌کرد تو داستان خودش زندانی شده.

مایرینک، نویسنده گولم، یه رمان نوشت درباره مردی که حس می‌کنه کنترل زندگیش دست خودش نیست. اما کم‌کم، خودش هم توی همچین وضعی گیر کرد!
اون ادعا می‌کرد شب‌ها توی اتاقش سایه‌هایی رو می‌بینه که باهاش حرف می‌زنن. چندین بار به دوستاش گفته بود که یه نیروی ناشناخته داره کنترلش می‌کنه، دقیقاً مثل شخصیت اصلی کتابش. آخرای عمرش، تقریباً به جنون رسید و از همه فاصله گرفت. شاید، اونم فقط یه کاراکتر توی داستانی بود که خودش ازش خبر نداشت.


جوایز و افتخارات استنلی کوبریک:

-برنده‌ی جایزه‌ی بفتای بهترین فیلم برای «دکتر استرنجلاو»

-برنده‌ی جایزه‌ی بفتای بهترین کارگردانی برای «بری لیندون (Barry Lyndon)»

-برنده‌ی جایزه‌ی لوکارنو در بخش بهترین کارگردانی، برای فیلم «لولیتا»
نامزد دریافت سیزده جایزه از مراسم اسکار


حقایقی جالب درباره‌ی استنلی کوبریک:

-کوبریک تنها نام بزرگ در ارتباط با فیلم «درخشش» نبود. این فیلم بر اساس کتابی از استیون کینگ ساخته شده است. کتاب کینگ در سال ۱۹۷۷ منتشر شد، و فیلم در سال ۱۹۸۰ اکران شد، که به این معنی است که یک اقتباس بسیار سریع از این کتاب بود.
-چرا کوبریک «درخشش» را ساخت؟ همه چیز با «بری لیندون» شروع شد. «بری لیندون» فیلم کوبریک بود که در سال ۱۹۷۵ اکران شد و یک شکست تجاری بود. به همین دلیل، کوبریک تصمیم گرفت فیلمی بسازد که بتواند در باکس آفیس موفق باشد، اما از منظری خلاقانه هم رضایت‌بخش باشد.
-کوبریک به دلیل دقیق بودنش به عنوان کارگردان و سختگیری نسبت به بازیگران و گروهش معروف بود. او هراسی نداشت که در طول فیلم با آنها سر و کله بزند. کوبریک مدام فیلمنامه نهایی خود را تغییر می‌داد، گاهی اوقات چندین بار در روز. در واقع، نیکلسون آنقدر از این کار آزرده‌خاطر شده بود که دیگر به تغییرات فیلمنامه توجهی نمی‌کرد، زیرا می‌دانست که آنها مطمئنا دوباره تغییر خواهند کرد. او در نهایت دیالوگ‌های خود را درست قبل از فیلمبرداری حفظ می‌کرد.


بهترین فیلم‌های استنلی کوبریک:

درخشش:

کوبریک فیلمسازی است که کار خود را با افراط و تفریط انجام می‌دهد و در «درخشش» به سراغ شکل‌گیری جنون در یک انسان رفته تا بینندگان و طرفداران سینما با یکی از بهترین فیلم‌های سبک وحشت روانشناختی مواجه باشند.
یک اودیسه فضایی:

بزرگترین دستاورد کوبریک و شاید حتی یکی از بزرگترین دستاوردهای تاریخ سینما است. به سختی می‌توان از میزان تاثیرگذاری این فیلم تنها در دو بند گفت. این هم چشم‌اندازی از آینده و هم پنجره‌ای به گذشته است؛ انتقادی از غلبه تکنولوژيکی و بینشی از جستجو برای یک خالق؛ و شاید در ساده‌ترین نگاه، یک ماجراجویی فضایی که سرگرم کننده و جذاب است.
چشمان کاملا بسته:

چشمان کاملاً بسته یک شاهکار پارانویا است. این فیلم بیشتر درباره یک دعوای زناشویی و نگاه جنسیت زده و مردانگی سمی است. بسیاری کوبریک را به دلیل توجه بیش از حدش به جزئیات، وسواسی می‌نامند و آخرین فیلم او نیز درباره ماهیت خود وسواس است.
بری لیندون:

این یک نوع متفاوت از فیلم‌های ضدجنگ بود که جنگ هفت ساله قرن هجدهم را از منظری غیرمعمول روایت می‌کند. زیبایی تصویری برداری در فضای باز و نور طبیعی و مناظر شگفت انگیز که در تضاد با داستان غم انگیزش است، این فیلم را تبدیل به یکی از بهترین فیلم های استنلی کوبریک کرده است.
پرتقال کوکی:

این فیلم اقتباسی از یک رمان نوشته آنتونی برگس است که خود او، از فیلم ساخته شده متنفر بود. این فیلم به رفتار و فرهنگ جوانان و خشونت می‌پردازد و هم به نادانی جوانان اشاره می‌کند هم به شرایط اجتماعی.




جمله‌های سالوادور دالی:

-هنرمند واقعی کسی نیست که از دیگران الهام گرفته باشد، بلکه کسی است که الهام‌بخش دیگران باشد.

-مردم عاشق معما هستند، به همین دلیل آنها نقاشی های من را دوست دارند.

-تنها تفاوت بین یک دیوانه و من این است که من دیوانه نیستم.

-نقاشی کشیدن صادقانه‌ترین شکل هنر است. امکان فریبکاری در آن وجود ندارد، یا خوب است یا بد.

-لازم نیست که مردم بدانند که من شوخی می کنم یا اینکه جدی هستم، همانطور که لازم نیست خودم بدانم.


حقایقی جالب درباره‌ی سالوادور دالی:

-دالی علاوه بر علاقه به هنر، شیفته علم و جهان طبیعی نیز بود. او به‌ویژه به نظریه‌های زیگموند فروید علاقه‌مند بود، که بر بسیاری از کارهای او تأثیر گذاشت، و همچنین ریاضیات، فیزیک و زیست‌شناسی را مطالعه کرد. او حتی کتابی درباره تئوری های خود درباره علم و هنر به نام «زندگی مخفی سالوادور دالی» نوشت.

-دالی خود را “خوشمزه” معرفی می کرد و عشق او به غذا اغلب به هنرش راه پیدا می کرد. او یک کتاب آشپزی به نام “Les Diners de Gala” ایجاد کرد که حاوی دستور العمل ها و تصاویر سورئال بود و حتی یک خط شکلات طراحی کرد که به شکل لب و دندان بود.

-دالی رابطه سختی با پدرش داشت که علاقه پسرش به هنر را قبول نداشت. در واقع، زمانی که دالی نوجوانی بیش نبود، پدرش به او گفت که اگر به دنبال هنر باشد، او را از ارث خواهد برد. با وجود این، دالی به علاقه خود متعهد ماند و به یکی از مشهورترین هنرمندان قرن بیستم تبدیل شد.
-دالی با هنرپیشه و همکار قدیمی خود، گالا ازدواج کرده بود، اما رابطه آنها بسیار معمولی نبود. آنها یک ازدواج آزاد داشتند و هر دو در طول سال ها روابط متعددی داشتند. با وجود این، آنها به یکدیگر وفادار ماندند و تا زمان مرگ گالا در سال 1982 با هم بودند.
-مرگ موضوعی تکراری در آثار دالی بود و او مجذوب ایده فانی و زندگی پس از مرگ بود. او یک بار گفت: تنها تفاوت من با یک دیوانه این است که من دیوانه نیستم. او حتی تابلویی به نام “Toreador توهم زا” خلق کرد که یک گاوباز را در میان منظره ای سورئال و رویایی نشان می دهد.

20 last posts shown.

316

subscribers
Channel statistics