-ادگار آلن پو – مرگی که انگار خودش نوشته بود.
ادگار آلن پو همیشه درباره دیوونگی، مرگ و کابوسای عجیب مینوشت. شخصیتاش معمولاً درگیر ترسایی میشدن که عقلشون رو از بین میبرد. اما شاید ترسناکترین داستانش، زندگی خودش بود!
چند روز قبل از مرگش، پو ناپدید شد. وقتی پیداش کردن، توی یه کوچه تاریک افتاده بود، با لباسی که اصلاً مال خودش نبود. توی بیمارستان مدام هذیون میگفت و با وحشت به چیزی نامرئی زل میزد. آخرین چیزی که گفت هنوز یه معماست: «خدا رحم کنه، رینولدز!» اما هیچکس نفهمید رینولدز کی بود.
-فرانتس کافکا – مردی که میخواست همه نوشتههاش نابود بشن.
فرانتس کافکا، نویسنده مسخ، همیشه درباره پوچی و ترس از بیمعنایی زندگی مینوشت. اون توی زندگی خودش هم همین حسو داشت. اما عجیبترین قسمت ماجرا اینه که قبل از مرگش، به دوستش گفت همه نوشتههاشو بسوزونه!
احساس میکرد این نوشتهها نباید باقی بمونن. شاید فکر میکرد زیادی از حقیقت نوشت، یا اینکه داستاناش یه جورایی نفرینشده بودن. ولی دوستش این کارو نکرد و همین شد که دنیا آثاری مثل محاکمه و قلعه رو شناخت. شاید اگه حرفشو گوش میدادن، این کتابا هیچوقت به دست ما نمیرسیدن.
مارک ز. دانیلوفسکی – نویسندهای که توی کابوس خودش گیر افتاد!
کتاب خانهای از برگها اولش یه داستان ساده به نظر میرسه: یه خونه که از بیرون عادیه، اما از داخل هر لحظه داره بزرگتر میشه. دیوارا حرکت میکنن، اتاقای جدید ظاهر میشن، و یه تاریکی بیپایان توی عمق خونه منتظر قربانیهاشه. ولی اونایی که کتاب رو خوندن، میدونن که این فقط یه داستان نیست… این یه تجربهست. یه چیزی که با خوندنش، انگار خودت هم کمکم وارد این خونه میشی.
اما عجیبترین بخش ماجرا خود مارک دانیلوفسکی بود. اون موقع نوشتن کتاب، شروع کرد به دیدن چیزایی که بقیه نمیدیدن. تو مصاحبههاش از «صداهایی توی دیوار» حرف میزد. یه جا گفته بود که «کتاب داره خودش رو مینویسه» و اون فقط یه وسیلهست که داستانو منتقل کنه. خیلیا میگن این فقط یه روش تبلیغاتی بود، ولی وقتی یه سری از خوانندهها هم بعد از خوندن کتاب دچار توهمهای مشابه شدن، دیگه قضیه اونقدر ساده نبود.