میگویند روی پاکتِ سیگار حقیقت را نوشتهاند؛
«برای ریهها مضر است.»
عجیب است... حقیقت همیشه با جوهرِ سیاه نوشته میشود، اما انسان آن را با انگشتانی لرزان میخواند و باز هم به سویش دست دراز میکند. گویی بعضی هشدارها برای آن نیستند که نجاتمان دهند؛ تنها آمدهاند تا بعدها، میان ویرانههای وجودمان، ثابت کنند که سرنوشت از همان ابتدا راست میگفت.
تو نیز همان جملهی کوتاهِ روی پاکتِ سیگار بودی؛ هشداری که پیش از عشق، پایان را روایت میکرد. من میدانستم هر لبخندت جرعهای از عمرم را خواهد ربود، هر نگاهت زخمی خواهد شد که زمان جرأتِ بستنِ آن را ندارد، و هر بار که نامت را در دل تکرار کنم، تکهای دیگر از خویشتنم به خاکستر بدل خواهد شد. با این همه، مگر عاشق برای رهایی قدم برمیدارد؟ عاشق، تنها کسیست که حقیقت را میبیند، نابودی را میشناسد، و باز با تمام وجود، آغوشش را به سوی همان چیزی میگشاید که قرار است آخرین نفسهای روحش را نیز از او بگیرد. شاید عشق، زیباترین شکلِ سقوط باشد؛ سقوطی که انسان در تمام مسیرش، گمان میکند در حال پرواز است.