دو روایت از خلقت گربه
با یاد سونیای عزیز و عشق بیاندازهاش به گربهها
روایت اول:
وقتی خدا دنیا را آفرید، حیواناتی برای زیستن در آن خلق کرد و تصمیم گرفت به هریک از آنان هرچه میخواهند بدهد. حیوانات در برابر بارگاه الهی به صف ایستادند و گربه، آرام خود را به انتهای آن صف طولانی رسانید و منتظر ماند. خداوند به فیل و خرس قدرت عطا کرد؛ به خرگوش و آهو چالاکی؛ به جغد توانایی دیدن در شب؛ به پرندهها و پروانهها زیبایی ناب؛ به روباه زیرکی؛ به میمون هوش؛ به سگ وفاداری به شیر شهامت و به سمور بازیگوشی. این ویژگیها را حیوانات از خدا طلبیدند و خدا به آنها ارزانی داشت. سرانجام خدا به انتهای صف رسید و گربه را دید که در کمال شکیبایی منتظر نشسته است. «خب! خواستهی تو چیست؟» چنین پرسید خدا از گربه. گربه شانه بالا انداخت و گفت: «چیز خاصی نمیخواهم. هرچه باقی مانده که به کار کسی نمیآید مال من. مسئلهای نیست.» خدا گفت: «اما من پروردگار توانایم. سرچشمهی پایانناپذیر همهی آنچه به حیوانات بخشیدهام.» گربه با لحنی بیتفاوت گفت: «بسیار خوب. پس کمی از همهی آنچه به همهی حیوانات بخشیدهای به من مرحمت کن.» خدا شلیک خنده را سر داد؛ مجذوب هوش و ذکاوت عظیم این حیوان کوچک شد و خواستهی او را با افزودن ظرافت و لطافت به ویژگیهای دیگر اجابت کرد. علاوه بر این همه، گربه را مفتخر کرد به خُرخُری دلپذیر برای نرم کردن دل انسان تا این حیوان را در خانهاش پناه دهد و او را پذیرایی کند. خدا اما نقاب فروتنی را از چهره گربه برکشید و محرومش کرد برای همیشه از تظاهر به تواضع!
روایت دوم:
آدم گفت:«خداوندا وقتی که در بهشت تو بودم هر روز کنار من بودی. اینجا روی زمین محروم ماندهام از احساس حضور تو. تنهایم و شک دارم دیگر دوستم داشته باشی.» و خدا در جواب گفت: «نگران نباش. برای این که باور کنی هنوز رحمت من شامل حال توست، برایت همدمی میفرستم و او عطوفت مرا به تو یادآوری خواهد کرد حتی وقتی که نمی توانی مرا ببینی. این همراه جدید، تو را همانطور که هستی قبول خواهد داشت و هر چقدر هم خودخواه یا بیمروت باشی به تو وفادار خواهد بود.» و خدا سگ را آفرید و سگ راضی بود از بودن با آدم و برایش دم تکان میداد. خدا هم از راضی بودن آدم خوشحال بود. و همه چیز بر وفق مراد پیش میرفت تا این که یک روز فرشتهی نگهبان انسان، نزد خدا زبان به شکوه گشود و گفت:«خدایا! وفاداری و اطاعت بی چون و چرای سگ، آدم را بسیار مغرور کرده است. دیگر خدایش را هم بنده نیست.» و خدا گفت:«نگران نباش. برای آدم همدمی تازه خلق میکنم که با او همخانه شود اما او را همیشه همان طور که هست ببیند. این مخلوق تازه، ضعفها و سستیهای آدم را به او یادآوری خواهد کرد، طوری که آدم، دست از فخرفروشی بردارد و حد خودش را بداند.» و خدا گربه را آفرید. و گربه مطیع آدم نشد. و آنگاه که آدم در چشمان گربه مینگریست در مییافت که دیگر اشرف مخلوقات نیست.
و به این سان آدم فروتنی آموخت.
و خدا خرسند گشت.
و آدم متعالی شد.
و سگ راضی گشت.
گربه اما همچنان در پی راه و روش خود بود بیآنکه برای کسی تره خرد کند.
به نقل از کتاب قلندران چهارپا: ردپای گربهها در شعر، داستان، نقاشی، مذهب، طب، سینما و علم نوشتهی فریده حسنزاده (مصطفوی)
https://t.me/NADTime
با یاد سونیای عزیز و عشق بیاندازهاش به گربهها
روایت اول:
وقتی خدا دنیا را آفرید، حیواناتی برای زیستن در آن خلق کرد و تصمیم گرفت به هریک از آنان هرچه میخواهند بدهد. حیوانات در برابر بارگاه الهی به صف ایستادند و گربه، آرام خود را به انتهای آن صف طولانی رسانید و منتظر ماند. خداوند به فیل و خرس قدرت عطا کرد؛ به خرگوش و آهو چالاکی؛ به جغد توانایی دیدن در شب؛ به پرندهها و پروانهها زیبایی ناب؛ به روباه زیرکی؛ به میمون هوش؛ به سگ وفاداری به شیر شهامت و به سمور بازیگوشی. این ویژگیها را حیوانات از خدا طلبیدند و خدا به آنها ارزانی داشت. سرانجام خدا به انتهای صف رسید و گربه را دید که در کمال شکیبایی منتظر نشسته است. «خب! خواستهی تو چیست؟» چنین پرسید خدا از گربه. گربه شانه بالا انداخت و گفت: «چیز خاصی نمیخواهم. هرچه باقی مانده که به کار کسی نمیآید مال من. مسئلهای نیست.» خدا گفت: «اما من پروردگار توانایم. سرچشمهی پایانناپذیر همهی آنچه به حیوانات بخشیدهام.» گربه با لحنی بیتفاوت گفت: «بسیار خوب. پس کمی از همهی آنچه به همهی حیوانات بخشیدهای به من مرحمت کن.» خدا شلیک خنده را سر داد؛ مجذوب هوش و ذکاوت عظیم این حیوان کوچک شد و خواستهی او را با افزودن ظرافت و لطافت به ویژگیهای دیگر اجابت کرد. علاوه بر این همه، گربه را مفتخر کرد به خُرخُری دلپذیر برای نرم کردن دل انسان تا این حیوان را در خانهاش پناه دهد و او را پذیرایی کند. خدا اما نقاب فروتنی را از چهره گربه برکشید و محرومش کرد برای همیشه از تظاهر به تواضع!
روایت دوم:
آدم گفت:«خداوندا وقتی که در بهشت تو بودم هر روز کنار من بودی. اینجا روی زمین محروم ماندهام از احساس حضور تو. تنهایم و شک دارم دیگر دوستم داشته باشی.» و خدا در جواب گفت: «نگران نباش. برای این که باور کنی هنوز رحمت من شامل حال توست، برایت همدمی میفرستم و او عطوفت مرا به تو یادآوری خواهد کرد حتی وقتی که نمی توانی مرا ببینی. این همراه جدید، تو را همانطور که هستی قبول خواهد داشت و هر چقدر هم خودخواه یا بیمروت باشی به تو وفادار خواهد بود.» و خدا سگ را آفرید و سگ راضی بود از بودن با آدم و برایش دم تکان میداد. خدا هم از راضی بودن آدم خوشحال بود. و همه چیز بر وفق مراد پیش میرفت تا این که یک روز فرشتهی نگهبان انسان، نزد خدا زبان به شکوه گشود و گفت:«خدایا! وفاداری و اطاعت بی چون و چرای سگ، آدم را بسیار مغرور کرده است. دیگر خدایش را هم بنده نیست.» و خدا گفت:«نگران نباش. برای آدم همدمی تازه خلق میکنم که با او همخانه شود اما او را همیشه همان طور که هست ببیند. این مخلوق تازه، ضعفها و سستیهای آدم را به او یادآوری خواهد کرد، طوری که آدم، دست از فخرفروشی بردارد و حد خودش را بداند.» و خدا گربه را آفرید. و گربه مطیع آدم نشد. و آنگاه که آدم در چشمان گربه مینگریست در مییافت که دیگر اشرف مخلوقات نیست.
و به این سان آدم فروتنی آموخت.
و خدا خرسند گشت.
و آدم متعالی شد.
و سگ راضی گشت.
گربه اما همچنان در پی راه و روش خود بود بیآنکه برای کسی تره خرد کند.
به نقل از کتاب قلندران چهارپا: ردپای گربهها در شعر، داستان، نقاشی، مذهب، طب، سینما و علم نوشتهی فریده حسنزاده (مصطفوی)
https://t.me/NADTime