بیگانهایم با هم. این که دستِ تقدیر است یا کوتاهیِ محزونِ ریشههای دلدادگیِ ما، نمیدانم. تنها میدانم که روحمان جایی سرگردان است و پرسه میزند در گمراههای، چشماندازش سراسر پرتگاه، و تن، این لاشهی رونده، سر به دنبال روزمرگیهای خود دارد. ما با هم شروع کردیم تا آباد کنیم همهْ سرزمینهای هرزه را که میسوخت در هُرمِ گمگشتگیِ عواطف، حالا نگاه کن که روندگانِ همان سرزمینهاییم؛ هرزهپویانِ ناکجاهای عشق و خاطره.
«همخانهی من یک زن دیوانه است.
ما همدیگر را غروب میبینیم، وقتی من از خواب بیدار میشوم، و سحر، وقتی او بیدار میشود.
ما در یک اتاق زندگی میکنیم. ما از یک رختخواب استفاده میکنیم. او از ملافههای خودش استفاده میکند که مشکیست. من از ملافههای خودم استفاده میکنم که مشکیست.
هوای اتاق همیشه خوش است. احتیاجی به پتو یا لحاف نیست. در زمستان، فقط کمی سرد است. ما با امید بهار، پتو نخریدیم. ما با امید بهار، زمستان را پشت سر گذاشتیم، پشت سر میگذاریم.
من هرگز حولهها یا وسایل دیگر این زن دیوانه را ندیدهام. این زن دیوانه، هرگز حولههای مرا ندیده است. در حمام ما همیشه یک شاخه گل خوشبوست. هر شب او که میآید خانه میخرد. هر صبح من که میآیم خانه میخرم.
ما هرگز در این خانهی یک اتاقه غذا نمیپزیم. این خانهی یک اتاقه آشپزخانه ندارد. این خانهی یک اتاقه یک پنجره دارد، وا میشود به این روبهرو. برای من که سحر میخوابم فقط وا میشود به سحر که نمیبینم، عصرها که بیدار میشوم، تاریکست، از او نپرسیدهام این پنجره روز چه شکلیست. ما برای پنجره پرده خریدیم، اما آویزانش نکردیم. پردهی سفید حریر توری. مدتها پیش. و حالا، فراموش شده است. معلوم نیست توی چمدان من، یا توی چمدان این خانم، یا توی گنجه. ما از گنجه استفاده نمیکنیم. توی اتاق فقط یک رختخواب است و یک میز، که فقط برای جای چراغ از آن استفاده میکنیم. از چراغ، من استفاده نمیکنم، او را نمیدانم. اتاق هیچ تزیینی ندارد. در خانهی ما آینه نیست.
من چهرهی هماتاقیام را نمیشناسم. صدای هماتاقیام را نمیشناسم، هرگز نشنیدهام. من و هماتاقیام هیچوقت با هم صحبت نمیکنیم نه سلام، نه خداحافظی.
اما اتفاقی در این خانه، این خانهی یک اتاقه، همخانه شدیم.
شرایطمان به هم میخورد. وقتی او بیدار بود، من خواب بودم، وقتی من بیدار بودم او خواب بود. هیچکس مزاحم هیچکس نبود. به یاد نمیآورم این خانه را من اجاره کردم یا او. انگار این خانه را از همان اول ما دو تایی با هم اجاره کردهایم. به یاد نمیآورم، ما قبل از این که این اتاق را اجاره کنیم همدیگر را میشناختیم یا نه. ما به این چیزها فکر نمیکنیم. ما این جا به دور یا نزدیک کار نداریم. ما این جا به یاد نمیآوریم، هیچ چیز را، چون باعثی - شاید - برای یادآوری نیست.
گاه در خوابهای من او میآید، گاه من در خوابهای او میآیم. تا شب هست و روز هست -قرار ماست، توی این خانه -که همینطور زندگی کنیم، و ناخشنود نیستیم.»
متن داخل کمانک از کتاب
ضمایر به قلم
علیمراد فدایینیاhttps://t.me/NADTime