گاهِ روایت و رؤیا


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


از‌ خیال و خاطره

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций




رُستنِ بی‌امان به منزلگاه ظلمات
و شاخسارانی منزّه که اندوه را جوانه می‌زنند؛
ناگاه
سماعِ سوگِ شکوفه‌ها در حریم گورستان.


به ترنّم محزونش، باد
و خورشید کفن‌دریده، مکنون با ابرِ تیره‌چشمِ مخطط.
بیا و بنگر اکنون ای من!
که مرورِ واپسینْ لبخند می‌کنم
بر صورتِ کشیده‌یِ محتضرت
و یاد است
که بر طراوتِ دستِ پاکِ پوسیده می‌سوزد.
چه کسی می‌داند آخرین لحظه کدام است؟


https://t.me/NADTime


سورة الغراب-محمود مسعودی.pdf
3.9Мб
«وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ.»
«اگر از آنچه بر بنده‌ی خویش نازل کرده‌ایم به شک اندرید، سوره‌ای مانند آن بیارید.»
بقره/۲۳

-آیا فکر نمی‌کنید که سیمرغِ آشیان‌کرده در حافظه‌ی جمعی و تاریخی ما توهم است و لاغیر؟!

-بیشتر بخوانید:
https://www.radiofarda.com/a/31094017.html



https://t.me/NADTime


تویی خلوص بارش
بر روشنایی محو زمستانه...

https://t.me/NADTime




 در میان آدم‌های بی‌قدرت، آنهایی که خواب نجات جهان را از طریق به دست گرفتن زمام قدرت و رهاندن آن (و خودشان) از ترس می‌بینند، خودشان را فریب می‌دهند. نوع بشر از طریق دست‌به دست شدن قدرت و افتادن قدرت به دست آدم‌های بی‌قدرت سابق نجات نخواهد یافت، زیرا درست در همان روزی که قدرت به دست آنها می‌افتد معصومیتشان از بین می‌رود. درست از همان لحظه، آنها هم به این وحشت می‌افتند که مبادا قدرت استحکام پیدا نکرده‌شان از دست برود، رؤیاها و نقشه‌های تحقق نیافته‌شان نقش بر آب شود، و در نتیجه دستانشان را به خون می‌آلایند و تخم وحشت می‌پراکنند، و سرانجام از این بادی که می‌کارند همان توفان را می‌دروند. آنها نمی‌توانند از این وحشت بگریزند. آنها در وحشت انتقام خواهند زیست، از وحشت از آنکه دوباره به همان گذشته‌شان پرتاب شوند، و از کارهایی که خودشان کرده‌اند به وحشت خواهند افتاد. قدرتِ ترکیب شده با وحشت منجر به جنون می‌شود. قدرت آن بی‌قدرت‌های سابق غالبا سبعانه‌تر از قدرت آنهایی است که از قدرت ساقط شده‌اند، چون اگرچه اینان اکنون زمام حکومت را به دست گرفته‌اند، باز همچنان ترس و وحشت در دلشان لانه دارد.

-ایوان کلیما
-روح پراگ


https://t.me/NADTime


اما تو هم نمانده‌ای
بر شباهتی که دوست داشتیم
که یادهای زیبا داشت
تا که به روشنی تو را بینم
چه گریه‌ها که در بهار داشتم


اما تو هم نمانده‌ای
بر شباهتی که می‌مردیم
برای آن.

#هرمز_علی‌پور

https://t.me/NADTime




نماز میّت-رضا دانشور.pdf
1.3Мб
کتاب نماز میّت به قلم رضا دانشور یکی از تکنیکی‌ترین داستان‌های ادبیات معاصر است که داستان دو زندانی سیاسی را به شیوه‌ی سیال ذهن روایت می‌کند.

بیشتر بخوانید:
https://www.radiozamaneh.com/219564/


من بر گذرگاه کدام سکوتْ چشم‌انتظار تو نشسته بودم که ناگاه بر پیکرم نمازِ مُرده خواندند؟

https://t.me/NADTime


Репост из: Prague | پِراگ
‏قدر آدم‌هایی که از شما ناامید نمی‌شوند را بدانید.

@prague7


پس تو کیستی که مرا در منظره‌ی آغوشم
به خواب می‌بری؟
کیستی که می‌گذری؟
و یک میلیون آشیل
در پاشنه‌ی تو آواز می‌خوانند.
[بیژن الهی ]
#non_vocal #post_rock 2021
@Remembrancee


لبخندی برای به‌یاد‌آوردن
چارلز بوکفسکی

در خانه‌مان تُنگی پر از ماهی‌های قرمز داشتیم. مادرم همیشه لبخند‌بر‌لب از ما می‌خواست شاد باشیم. به من می‌گفت: «بخند هنری!» و من فکر می‌کنم او حق داشت: باید شاد بود در صورت امکان. اما پدرم مدام مرا و مادرم را کتک می‌زد زیرا حریف نمی‌شد بر خشمی که از درون او را به باد کتک می‌گرفت. مادرم، بی‌نوا، هفته‌ای چندبار زیر مشت‌ها و لگدهای او له می‌شد اما اصرار داشت شاد باشد و مرا هم شاد می‌خواست: «بخند هنری! بخند! تو باید خندیدن را یاد بگیری. هیچ‌وقت نشد من لبخندی روی صورت تو ببینم.» و برای این‌که به من خندیدن را بیاموزد لب‌هایش را از هم باز می‌کرد و به سمتِ گونه‌هایش می‌کشید. غمناک‌ترینِ خنده‌هایی بودند که در عمرم دیده‌ام. یک روز ماهی‌های قرمز دسته‌جمعی مُردند. شناور روی آب، با چشمانی که هنوز باز بودند. وقتی پدرم به خانه آمد و این صحنه را دید، دست کرد توی تُنگ و ماهی‌های بی‌جان را در‌آورد و انداخت جلوی گربه روی کف آشپزخانه. ما خیره شدیم به گربه و مادرمان سعی می‌کرد لبخند بزند.

https://t.me/NADTime




ویرانه از نگاه تو برمی‌خیزد.
تا
انگشت تو برمی‌خیزد از جا
راز می‌شوم و
به انگشت تو می‌پیچم
وقتی اشاره به ویرانی
دارد
انگشتِ تو که با نگاه تو برمی‌خیزد
و در صدای خزنده
صورت من را می‌پیچاند.


#یدالله_رؤیایی

https://t.me/NADTime


با یاد فائزه‌ی عزیز و دنیایِ سرشارش

https://t.me/NADTime


دو روایت از خلقت گربه
با یاد سونیای عزیز و عشق بی‌اندازه‌اش به گربه‌ها

روایت اول:

وقتی خدا دنیا را آفرید، حیواناتی برای زیستن در آن خلق کرد و تصمیم گرفت به هریک از آنان هرچه می‌خواهند بدهد. حیوانات در برابر بارگاه الهی به صف ایستادند و گربه، آرام خود را به انتهای آن صف طولانی رسانید و منتظر ماند. خداوند به فیل و خرس قدرت عطا کرد؛ به خرگوش و آهو چالاکی؛ به جغد توانایی دیدن در شب؛ به پرنده‌ها و پروانه‌ها زیبایی ناب؛ به روباه زیرکی؛ به میمون هوش؛ به سگ وفاداری به شیر شهامت و به سمور بازیگوشی. این ویژگی‌ها را حیوانات از خدا طلبیدند و خدا به آنها ارزانی داشت. سرانجام خدا به انتهای صف رسید و گربه را دید که در کمال شکیبایی منتظر نشسته است. «خب! خواسته‌ی تو چیست؟» چنین پرسید خدا از گربه. گربه شانه بالا انداخت و گفت: «چیز خاصی نمی‌خواهم. هرچه باقی مانده که به کار کسی نمی‌آید مال من. مسئله‌ای نیست.» خدا گفت: «اما من پروردگار توانایم. سرچشمه‌ی پایان‌ناپذیر همه‌ی آنچه به حیوانات بخشیده‌ام.» گربه با لحنی بی‌تفاوت گفت: «بسیار خوب. پس کمی از همه‌ی آنچه به همه‌ی حیوانات بخشیده‌ای به من مرحمت کن.» خدا شلیک خنده را سر داد؛ مجذوب هوش و ذکاوت عظیم این حیوان کوچک شد و خواسته‌ی او را با افزودن ظرافت و لطافت به ویژگی‌های دیگر اجابت کرد. علاوه بر این همه، گربه را مفتخر کرد به خُرخُری دلپذیر برای نرم کردن دل انسان تا این حیوان را در خانه‌اش پناه دهد و او را پذیرایی کند. خدا اما نقاب فروتنی را از چهره گربه برکشید و محرومش کرد برای همیشه از تظاهر به تواضع!


روایت دوم:

آدم گفت:«خداوندا وقتی که در بهشت تو بودم هر روز کنار من بودی. اینجا روی زمین محروم مانده‌ام از احساس حضور تو. تنهایم و شک دارم دیگر دوستم داشته باشی.» و خدا در جواب گفت: «نگران نباش. برای این که باور کنی هنوز رحمت من شامل حال توست، برایت همدمی می‌فرستم و او عطوفت مرا به تو یادآوری خواهد کرد حتی وقتی که نمی توانی مرا ببینی. این همراه جدید، تو را همانطور که هستی قبول خواهد داشت و هر چقدر هم خودخواه یا بی‌مروت باشی به تو وفادار خواهد بود.» و خدا سگ را آفرید و سگ راضی بود از بودن با آدم و برایش دم تکان می‌داد. خدا هم از راضی بودن آدم خوشحال بود. و همه چیز بر وفق مراد پیش می‌رفت تا این که یک روز فرشته‌ی نگهبان انسان، نزد خدا زبان به شکوه گشود و گفت:«خدایا! وفاداری و اطاعت بی چون و چرای سگ، آدم را بسیار مغرور کرده است. دیگر خدایش را هم بنده نیست.» و خدا گفت:«نگران نباش. برای آدم همدمی تازه خلق می‌کنم که با او هم‌خانه شود اما او را همیشه همان طور که هست ببیند. این مخلوق تازه، ضعف‌ها و سستی‌های آدم را به او یادآوری خواهد کرد، طوری که آدم، دست از فخرفروشی بردارد و حد خودش را بداند.» و خدا گربه را آفرید. و گربه مطیع آدم نشد. و آنگاه که آدم در چشمان گربه می‌نگریست در می‌یافت که دیگر اشرف مخلوقات نیست.
و به این سان آدم فروتنی آموخت.
و خدا خرسند گشت.
و آدم متعالی شد.
و سگ راضی گشت.
گربه اما همچنان در پی راه و روش خود بود بی‌آنکه برای کسی تره خرد کند.

به نقل از کتاب قلندران چهارپا: ردپای گربه‌ها در شعر، داستان، نقاشی، مذهب، طب، سینما و علم نوشته‌ی فریده حسن‌زاده (مصطفوی)

https://t.me/NADTime




بیگانه‌ایم با هم. این که دستِ تقدیر است یا کوتاهیِ محزونِ ریشه‌های دلدادگیِ ما، نمی‌دانم. تنها می‌دانم که روحمان جایی سرگردان است و پرسه می‌زند در گم‌راهه‌ای، چشم‌اندازش سراسر پرتگاه، و تن، این لاشه‌ی رونده، سر به دنبال روزمرگی‌های خود دارد. ما با هم شروع کردیم تا آباد کنیم همهْ سرزمین‌های هرزه را که می‌سوخت در هُرمِ گمگشتگیِ عواطف، حالا نگاه کن که روندگانِ همان سرزمین‌هاییم؛ هرزه‌پویانِ ناکجاهای عشق و خاطره.


«همخانه‌ی من یک زن دیوانه است.
ما همدیگر را غروب می‌بینیم، وقتی من از خواب بیدار می‌شوم، و سحر، وقتی او بیدار می‌شود.
ما در یک اتاق زندگی می‌کنیم. ما از یک رختخواب استفاده می‌کنیم. او از ملافه‌های خودش استفاده می‌کند که مشکی‌ست. من از ملافه‌های خودم استفاده می‌کنم که مشکی‌ست.
هوای اتاق همیشه خوش است. احتیاجی به پتو یا لحاف نیست. در زمستان، فقط کمی سرد است. ما با امید بهار، پتو نخریدیم. ما با امید بهار، زمستان را پشت سر گذاشتیم، پشت سر می‌گذاریم.
من هرگز حوله‌ها یا وسایل دیگر این زن دیوانه را ندیده‌ام. این زن دیوانه، هرگز حوله‌های مرا ندیده است. در حمام ما همیشه یک شاخه گل خوشبوست. هر شب او که می‌آید خانه می‌خرد. هر صبح من که می‌آیم خانه می‌خرم.
ما هرگز در این خانه‌ی یک اتاقه غذا نمی‌پزیم. این خانه‌ی یک اتاقه آشپزخانه ندارد. این خانه‌ی یک اتاقه یک پنجره دارد، وا می‌شود به این روبه‌رو. برای من که سحر می‌خوابم فقط وا می‌شود به سحر که نمی‌بینم، عصرها که بیدار می‌شوم، تاریکست، از او نپرسیده‌ام این پنجره روز چه شکلی‌ست. ما برای پنجره پرده خریدیم، اما آویزانش نکردیم. پرده‌ی سفید حریر توری. مدتها پیش. و حالا، فراموش شده است. معلوم نیست توی چمدان من، یا توی چمدان این خانم، یا توی گنجه. ما از گنجه استفاده نمی‌کنیم. توی اتاق فقط یک رختخواب است و یک میز، که فقط برای جای چراغ از آن استفاده می‌کنیم. از چراغ، من استفاده نمی‌کنم، او را نمی‌دانم. اتاق هیچ تزیینی ندارد. در خانه‌ی ما آینه نیست.
من چهره‌ی هم‌اتاقی‌ام را نمی‌شناسم. صدای هم‌اتاقی‌ام را نمی‌شناسم، هرگز نشنیده‌ام. من و هم‌اتاقی‌ام هیچوقت با هم صحبت نمی‌کنیم نه سلام، نه خداحافظی.
اما اتفاقی در این خانه، این خانه‌ی یک اتاقه، همخانه شدیم.
شرایطمان به هم می‌خورد. وقتی او بیدار بود، من خواب بودم، وقتی من بیدار بودم او خواب بود. هیچکس مزاحم هیچکس نبود. به یاد نمی‌آورم این خانه را من اجاره کردم یا او. انگار این خانه را از همان اول ما دو‌ تایی با هم اجاره کرده‌ایم. به یاد نمی‌آورم، ما قبل از این که این اتاق را اجاره کنیم همدیگر را می‌شناختیم یا نه. ما به این چیزها فکر نمی‌کنیم. ما این جا به دور یا نزدیک کار نداریم. ما این جا به یاد نمی‌آوریم، هیچ چیز را، چون باعثی - شاید - برای یادآوری نیست.
گاه در خواب‌های من او می‌آید، گاه من در خواب‌های او می‌آیم. تا شب هست و روز هست -قرار ماست، توی این خانه  -که همین‌طور زندگی کنیم، و ناخشنود نیستیم.»


متن داخل کمانک از کتاب ضمایر به قلم علی‌مراد فدایی‌نیا


https://t.me/NADTime


‏هبوط حجم شب از کوه را اگر دیدی
هجوم قهقهه‌ی مرگ را پذیرا باش
سپیده‌پوش تو هستی
تو باش
سیاه خواهم ماند.

#محمد_مالمیر

https://t.me/NADTime

Показано 20 последних публикаций.

177

подписчиков
Статистика канала