رُستنِ بیامان به منزلگاه ظلمات
و شاخسارانی منزّه که اندوه را جوانه میزنند؛
ناگاه
سماعِ سوگِ شکوفهها در حریم گورستان.
به ترنّم محزونش، باد
و خورشید کفندریده، مکنون با ابرِ تیرهچشمِ مخطط.
بیا و بنگر اکنون ای من!
که مرورِ واپسینْ لبخند میکنم
بر صورتِ کشیدهیِ محتضرت
و یاد است
که بر طراوتِ دستِ پاکِ پوسیده میسوزد.
چه کسی میداند آخرین لحظه کدام است؟
https://t.me/NADTime
و شاخسارانی منزّه که اندوه را جوانه میزنند؛
ناگاه
سماعِ سوگِ شکوفهها در حریم گورستان.
به ترنّم محزونش، باد
و خورشید کفندریده، مکنون با ابرِ تیرهچشمِ مخطط.
بیا و بنگر اکنون ای من!
که مرورِ واپسینْ لبخند میکنم
بر صورتِ کشیدهیِ محتضرت
و یاد است
که بر طراوتِ دستِ پاکِ پوسیده میسوزد.
چه کسی میداند آخرین لحظه کدام است؟
https://t.me/NADTime