Mundivagant


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


𝐌𝐚𝐜𝐚𝐛𝐫𝐞,
INTP; Scorpio.
𝘋𝘰𝘯’𝘵 𝘣𝘦 𝘢𝘧𝘳𝘢𝘪𝘥, 𝘐’𝘮 𝘯𝘰𝘵 𝘪𝘯𝘴𝘢𝘯𝘦 𝘑𝘶𝘴𝘵 𝘪𝘳𝘳𝘢𝘵𝘪𝘰𝘯𝘢𝘭, 𝘣𝘶𝘵 𝘪𝘴𝘯’𝘵 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘵𝘩𝘦 𝘴𝘢𝘮𝘦?
دفترچه‌ایی برای ماندن.
https://t.me/BChatBot?start=sc-529096-nFwIJ0o

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


↳ 𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾:
-این پیام رو فور کنید توی چنل‌هاتون و من با توجه به وایبی که ازتون میگیرم، میگم که چقدر اعتیاد آورید و شبیه چه مواد مخدری هستید.
-فقط چنل های پابلیک بفرستند.
-ظریفت خاصی نداره، اما چک کنید که تایمش تموم نشده باشه.
-جواب ها رو میذارم اینجا.




ادم فکر میکنه بعد از رسیدن به یک سن مشخص، زندگی رو درک میکنه و بعد متوجه میشی که دقیقا مثل گذشته سردرگمی..
گمونم لعنت شدن یعنی همین.. اینکه قطعات زندگیت هیچوقت کنار هم قرار نگیرن و همین‌طوری پخش شده باشن.
- Knight of cups




دیدن سه فیلم در روز، خواندن سه کتاب در هفته و شنیدن یک موسیقی عالی برای من کافی‌ست تا خوشحالم کند، تا روزی که بمیرم.
- فرانسوا تروفو


But do you ever wonder
Where I went
Do you ever leave the lights on at seven thirty when I would go to bed
Do you ever wonder
Where I've been
For so long


مدتی میشد که پسرک عکاس جوان، خیره به دوربینش شروع به بازی با دکمه‌ها کرده بود و عکس هایی که ثبت کرده بود رو با شوق تماشا میکرد.
سریع دوربین رو کنار گذاشت و به سراغ دفتر مخصوصش رفت، از اولین لحظه‌ی دیدار با کیم‌تهیونگ، این مرد تبدیل به بزرگترین الهام بخش روزهاش شده بود.
مردی پر از فراز و نشیب، مردی که تمام کلمات رو از ذهنش می‌دزدید و بعد دوباره به او می‌بخشید.
" بنظرم زیباترین قسمت دوست داشتن، میشه شیفته جزئیات شدن درباره اون آدم.
مثل جای زخمِ روی دستش، یا آهنگ و نوای خاص صداش موقع گفتن یک واژه یا طرز صدا زدن اسمت، شاید هم حالت نگاه کردنش به چشمهات اون موقعی که بهش میگی چقدر دوسش داری و تو میتونی تا ابد اون لحظه رو تو ذهنت برگردونی عقب و هی نگاهش کنی و هی بیشتر غرقش بشی... "
- در وصف او، جئون جونگ کوک، 15 نوامبر






All the leaves are brown
And the sky is gray
I've been for a walk
On a winter's day
I'd be safe and warm
If I was in L.A.


دست هاش رو پشت سرش گذاشت و بدن سردش رو بهشون تکیه داد. نفس عمیقی کشید و اجازه داد هوای سرد نوامبر بیشتر وجودش رو در بر بگیره. با دیدن ستاره‌ی شمالی لبخند محوی زد، وزن بدنش رو از روی دست زخمیش برداشت و از توی جیب کت نازکش یک بسته سیگار و فندک در اورد، بالاخره نگاهش رو به مردی که کنارش نشسته بود داد.
چشم های درشت کوک با لبخند گرمی که به تهیونگ میزد هلال زیبایی رو تشکیل داده بود و پسر بزرگتر در حالی که نخ سیگار رو از کوک می‌گرفت تنها یک فکر درون ذهنش می‌گذشت. "آسمون قشنگ تره یا درخشش چشم هاش؟"
تهیونگ برای فرار از افکار سری تکون داد و سیگار رو روشن کرد، دود نامطبوع رو به ریه‌هاش کشید. دست چپش رو زیر سرش گذاشت و روی پشت بام خونه‌ی جیمین دراز کشید.
- هیونگ... گرممه.
کوک با صدای کلافه‌ای نالید و کتش رو از تنش خارج کرد، روی سقف انداخت و کنار تهیونگ دراز کشید.
پسر بزرگتر سری تکون داد و لبخند محوی زد، این پسر برای اینکه پیش اونها باشه زیادی بچه بود.
فندک رو توی دست های کوک گذاشت و بخاطر دمای پایین انگشت های پسر کوچک تر اخمی کرد.
- مطمئنی گرمته کوک؟
جونگکوک انگشت های کشیده‌اش رو به سرش رسوند و چند ضربه‌ی اروم به شقیقه‌اش زد.
- اینجا زیادی گرم میشه هیونگ. میخوام خنکش کنم.
کوک لب های ترک برداشته‌اش رو کمی تر کرد و فندک زیپویی که هدیه گرفته بود رو محکم توی مشتش فشرد.
- همه چیز رو امتحان کردم هیونگ، هیچی جواب نمیده به جز یک راه!
با شوقی که پسر بزرگتر به مدت زیادی ندیده بود گفت و به پهلو چرخید. لبخند مضحک روی لبهاش هر لحظه بیشتر از قبل تهیونگ رو آزار میدادن.
کوک پکی به سیگار نیمه‌سوخته زد.
- واقعا روش ساده‌ایه هیونگ. فقط یک چاقو نیاز داره و یک پنبه الکلی. باید چاقو رو از هر چیزی پاک کنی، و بعد سرمای پاک بودن به تنه‌ی چاقو نفوذ میکنه...
کوک ادامه داد و انگشت هاش رو بهم چسبوند. دستش رو روی شقیقه‌اش گذاشت و فشار داد. لبخندی از تصویری که توی ذهنش نقش بسته بود زد. جزییاتی که توی افکار پسر نقش می بست قابل ستایش بود. گاهی حتی خود کوک هم فراموش میکرد که داخل واقعیت داره نفس میکشه یا باز هم در حال رویاپردازیه.
- و بعد همینجا فشارش میدی، پوست نازک شقیقه‌ات رو شکاف میدی و از جمجمه‌ی سختت می‌گذری تا سرمای دلپذیرش کمی مغزت رو سرد کنه؛ شاید اونموقع بتونی کمی استراحت کنی و از این حس عذاب آور خلاص بشی. انگار که بخوای خورشید توی مغزت رو خاموش کنی؛ میدونی هیونگ؟ گرما و نورش زیادی ازار دهنده‌ست.
تهیونگ پشت دستش رو به پیشونی کوک چسبوند و پسر کوچکتر از حس سرمای انگشت های کشیده‌ی تهیونگ چشم های تب دارش رو بست و نفس آسوده‌ایی کشید.
- داری از سرما میلرزی جونگ کوک.
تهیونگ بلند شد و سیگار رو زیر پاش خاموش کرد.
- بیا بریم داخل کوکی.
جونگ‌کوک دست دراز شده‌ی تهیونگ رو پس زد و پک دیگه‌ایی به سیگار بین انگشتهاش زد.
مرد کلافه به سمت پله ها قدم برداشت. کمی سرماخوردگی شاید اون پسر دیوونه رو کمی سر عقل می‌آورد.
- دفعه‌ی بعد موادت رو از من میگیری؛ نه اون هرزه!
به کوک هشدار داد و بدون اینکه پسر متوجه بشه داخل خونه رفت.
حالا کوک داشت تصور می‌کرد، بدنش بعد از سقوط از پشت بوم به چه شکلی در خواهد اومد. لبخندش هر ثانیه پررنگ تر میشد. همه چیز برای جونگ‌کوک زیادی واقعی بود.








درس خوندن خیلی سخته، مخصوصا اونجایش که میشینی با عذاب وجدان فصل جدید سریالت رو شروع میکنی.


تو را دوست دارم،
چون نان و نمک،
چون مرهمی بر زخم،
چون نیمه شبان،
چون ماه تابان،
چون اشک شوری که تسکین میدهد ضربان قلب اشفته حالم را.




Baby, baby, won't you please come rescue me?
I don't really wanna stay if you're not
All I know is that I need you, baby
Hold me close so I can finally breathe


جیمین با مهارت خاصی دود سیگار رو از بین لبهای درشتش بیرون داد و چشم هاش رو بست، لبخند کجی روی صورتش بخاطر مرور خاطراتش با پسرک مونعنایی نقش بست.
- میدونی کوکی آدم ها بعضی وقت ها بدون اینکه باهم حرف بزنن، بهمدیگه میرسن.
پک اخر رو به سیگارش زد و بعد از رها کردنش زیر پا خاموشش کرد. روی پاشنه هاش به سمت کوک چرخید و ژاکت بهم ریخته‌ی پسر رو به روش رو کمی مرتب کرد، خاک روی شونه‌اش رو تکوند و دستش رو به سمت خون خشکیده‌ی گوشه‌ی لب پسر کوچک برد. لبخندش بخاطر طرز نگاه پسر عمیق تر شد، حقارت؛ چیزی بود که باهاش اشنایی کامل داشت.
- درسته، اینکار حیوانیه دقیقا مثل کتک خوردن و دعوا کردن.
نگاه جدیش رو به چشم های درشت پسرک داد، چشم هایی که هنوز میشد توشون رد درخشان ستاره ها رو دید.
- از این شهر متعفن برو کوکی، خودت رو نجات بده تا مثل ما تبدیل به حیوون های وحشی‌ای که زندگی رامشون کرده نشدی.



Показано 20 последних публикаций.

175

подписчиков
Статистика канала