˖𝐏𝗋𝗶‌︪︩𝗇𝖼𝗂𝗉𝐥𝐞◝


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


Drowne𝖽 ' @GrowingMistake
¬ https://telegram.me/BChatBot?start=sc-676844-2kqjWZf "

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


خب بیاید یه چالش نسبتا مفید
این پیام رو فوروارد کنین چنلتون تا بهتون بگم اگه کتاب بودین
1:کلاسیک بودین یا مدرن
2:رمان بودین یا اجتماعی
3:چه سبکی بودین
و در اخر یه کتاب با این مشخصات بهتون معرفی میکنم(اگه تونستم پی‌دی‌افش هم میزارم براتون)
پ.ن: اگه میشناسمتون بر اساس شخصیتی که از خودتون میشناسم میگم. اگه نمیشناسم بر اساس چنلتون
ظرفیت تا وقتی خط بخوره


امروز May 24 هستش
حدود 24 روزه که اینجا درست و حسابی چیزی ننوشتم و فعالیتی نداشتم
درگیری های ذهنی و و فکری، درست مثل دفعات قبلی که کم تحرک شدم سراغم اومده بودن. گرچه بسی شدید تر.
هنوز 100 درصد به حالت عادی برنگشتم اما فکر میکنم اماده این هستم که دوباره بخوام از افکارم بنویسم
ممنون که هر دفعه به توجیه هام توجه میکنین♡




هوف


خواست بی درنگ اوضاع و احوال دلش رو بیرون بریزه. ذره ای اهمیت به کلمات و حتی نحوه نوشتارش نمیداد. فقط درلحظه ‌می‌خواست تا افکار و احساساتشو تخلیه کنه. حتی میتونست برعکس همیشه چندتا اشتباه نگارشی رو نادیده بگیره. حالش خوب نبود. نمیدونست باید بین احساساتش کدوم رو انتخاب کنه. غم؟ حسادت؟ خوشحالی؟ ترس؟ واقعا نمی‌دونست. فقط خسته بود. خسته بود چون احتمالا دوباره، دقیقا بعد از اینکه احساس پوچی و ناراحتی بهش دست داده بود اون صحنه هارو میدید. شاید هرکس با دیدن اون صحنه ها، حداقلش این بود که یه حس قالب بهش دست میداد! مثل غم یا خوشحالی. ولی اون نمیدونست. یک جایی داخل قلبش بود که میدونست نمیتونه تحمل کنه. میدونست باید دست به کارایی بزنه که حتی مغزشم نمیتونه تصورشون کنه. ولی حتی همون جای کوچیکی که داخل قلبش بود هم میدونست که چیزی نمیدونه...
شاید میدونه که چه اتفاقی داره واسش میوفته. ولی حتی اونم نمیدونه که دقیقا چرا؟ این اتفاقات چرا واسش میوفتن؟ همه تفکراتش به یک‌لحظه براش پوچ و بی معنی شد. میخواست تمام چیزایی که نوشته بود رو آتیش بزنه. ترجیح داد که نوشته هاشو با یک تیکه اشک از کنار چشمش آزاد کنه. احتمالا این کار رو کرد. اما در نهایت به هر حال منصرف شد و گذاشت افکارش یک بار دیگه هم بروز پیدا کنن. احتمالا بخواد بعدش بره و دوباره خودشو عذاب بده...


یک سیب افتاد و جهان از قانون جاذبه باخبر شد،
میلیون ها جسد افتاد ولی بشر معنی انسانیت را درک نکرد.
- چارلی چاپلین




شنبه روز بدی بود. روز بی‌حوصلگی. وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی.
ظهر یک‌شنبه‌ی من، جدول نیمه‌تموم
همه خونه‌هاش سیاه. روی خونه جغد شوم.
صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من، گفت دوشنبه روز میلاد منه. اما شعر تو می‌گه که چشم من، تو نخ ابره که بارون بزنه. آخ اگه بارون بزنه... آخ اگه بارون بزنه...
غروب سه‌شنبه خاکستری بود. همه انگار نوک کوه رفته بودن. به خودم هی زدم از این‌جا برو. اما موش خورده شناسنامه‌ی من.
عصر چارشنبه‌ی من، عصر خوش‌بختی ما. فصل گندیدن من، فصل جون‌سختی ما
روز پنج‌شنبه اومد. مثل سقائک پیر. رو نوکش یه چیکه آب. گفت به من بگیر، بگیر...
جمعه حرف تازه‌‌ای برام نداشت. هر چی بود، پیشتر از این‌ها گفته‌بود...


لحن گیرای صدایت زود عاشق می کند؛
جان من تا می‌شود، با هیچ کس صحبت نکن.


حبس کردن احساساتم توی قلبم چه به ناچار چه به هر دلیل دیگه ای که میتونه وجود داشته باشه واقعا داره دیوونم میکنه. هیچوقت هیچ فرصتی برام پیش نیومده و همیشه خودم بودم که باید هوای خودمو میداشتم. نمیدونم برای بقیه هم همینطوره یا نه. اما من از این گله دارم که هیچکس هیچوقت بخاطر اینکه تونستی خودت به تنهایی خودتو کمک کنی تشویقت نمیکنه. هیچکس حتی وقتی حالت خوب نیست هم به خوب شدن تشویقت نمیکنه. همه تورو فقط یه کالبد میبینن که باید چارچوب های مغزیشونو انجام بدی و اگه ندی تو یه ادم بی مسئولیتی. بدون نگاه کردن به اینکه از چیا گذشتی و چه حسی داری. بدون نگاه به اینکه تو چه شرایطی هستی. همه ازت انتظار دارن ولی حتی بهت نمیگن چرا. حتی بهت نگاه نمیکنن. فقط باید انجامش بدی. باید کارایی که میخوان رو انجام بدی. و این ازت شخصیتی رو میسازه که حتی نمیدونه چرا حال خوبی داره. باید وظیفشو انجام بده. فقط همین. اهمیتی نداره چه اتفاقی براش میفته. اون به دروغ به خودش میگه که حالش خوبه. چون نمیخواد دیگه کسی فکر کنه اون یه ادم بی مسئولیت و ضعیفه با اینکه داره تمام تلاششو میکنه. اون نمیدونه...


دلم میخواد یه شب داخل یک فضای ازاد جوری که هیچکس صدامو نشنوه بلندِ بلند از سر ناچاری بخندم. فقط بخندم و بخندم تا اینکه دیگه نتونم خندیدن رو تموم کنم. حس میکنم به این کار نیاز دارم تا جبران کنم. جبران اون همه سالی که به خودم اجازه خندیدن ندادم. شایدم فقط دیگه راهی برام نمونده. اما نیاز دارم تخلیه بشم.


I'm still trying to find you






تضادی دوگانه در انسان بودن وجود دارد: اول اینکه هیچ کس نمی‌تواند به جای شما زندگی کند (یعنی هیچکس نمی‌تواند با آنچه شما باید با ان مواجه شوید رو به رو شود یا آنچه شما احساسش میکنید را احساس کند) و هیچ کس نیز قادر نیست به تنهایی از پس زندگی بربیاید. دوم اینکه همه‌ی ما، در این تنها نوبتِ زندگی‌مان، آمده‌ایم برای عشق ورزیدن و از دست دادن. هیچکس نمیداند چرا، اما همین است که هست. اگر به عشق پایبند باشیم، به ناچارا با فقدان و سوگ هم اشنا خواهیم شد. اگر از فقدان و سوگ دوری کنیم، هرگز حقیقتا عشق را تجربه نخواهیم کرد. با این وصف، با تمام قدرت و به طور اسرارآمیزی، این شناخت هردوی عشق و فقدان است که ما را کاملا و عمیقا زنده نگه خواهد داشت.
- مارک نپو


امروز بی تکیه بی سرپناه ایستادیم تو معبر باد و تیکه پاره ی بنفشه ها از هر ور خاک رد میشد از تن ما
ما که میدون مین رو دورمون کوبید زندگی و خوشبختی فقط از بتمون رویید
ما اشباحی از حضور خودمون بودیم
در من آهن می روید از تباهی با درد
رنج رحم من رو کشت و اشتیاق رو دادم
در من آهن می روید از تباهی تا فقر
فقر، خودکشی، دگر کشی جنایت
من هر روز صبح بیدار میشم با امضا پای برگه های رخداد و فاجعه
هر روز حادثه، هر روز حادثه
نبض های ما آلوده به جراحت و زخمه
توی فصل بارش از درون و تاریکیه محض
سنگ تر شدن و سنگ تر شدن و سنگ تر شدن
من آغاز می کنم یه پاییز پر از مرگ
یه لحظه ی مهیج از خرد شدن آهن
من افسرده نیستم این واقعیت ها غرق کرده قایق بی پاروی من رو تا ته
حس می کردم از وجودم زندگی عبور کرد تو بند بند بودنم خورشید طلوع کرد
تو دشت طلایی پروانه ها یه دختر
میون بوته ها آروم گلارو بو می کرد
نگاهم می کرد درد ها و رنج رفتن احساس می کردم خوشبخت خوشبختم نگاهم می کرد که زندگی چه زیباست
آروم آروم به خواب رفتم
سر رو پای مادرم
در رو زدن محکم ، یه هو نگاهش کردم
چیزی نیست آروم باش
باورش می کردم
با اینکه هر بار محکم تر از قبل می کوبیدن به در
باورش می کردم ، دست های گرمش
زخم هامو بستن
توی آخرین جنگ خورشید و سرخی
طلای لبخندم شد غروب رنج
مادرم که غیب شد درب رو شکستن
داد زدم دستای ما آلوده به قتلن
سوزش سرنگ رو حس کردم تو دستم
من افسرده نیستم
حس می کردم از وجودم زندگی عبور کرد تو بند بند بودنم خورشید نفوذ کرد
یه گوزن تو دشت پروانه ها بی حرکت
نگاهش رو تو دوربین تفنگم فرو کرد
ماشه رو کشیدم خورشید غروب کرد
تفنگ رو انداختم می دویدم با ولع
رسیدم به جای شکارم یه آن
بوته ها رو با دستام دادم کنار
یه دختر افتاده بود رو بوته ها و خاک
فشار شونه هام دستهام رو شل کرد
هنوزم از خودم می پرسم
من گوزن رو کشتم یا اونا به من گفتن ؟




خسته شدم انقدر این جمله رو در باب ادمای مختلفی که خیلی دوسشون داشتم اینجا تکرار کردم
ولی دلم برات تنگ میشه و امیدوارم بعد از من حالت خوب باشه و از تصمیت پشیمون نشی. اگه هم شدی ازش درس بگیری و یادت نره هرموقع به اشتباه بودن تصمیمت پی بردی من هستم و هیچوقت ازت متنفر نمیشم.




Репост из: Kajhale's randoms
فکت : اگه وقتی از یه نفر ناراحت میشید به جای اینکه رفتارتونو باهاش عوض کنید یا قهر کنید، دلیل ناراحتیتوتو توضیح بدید ده بيست سال از نظر عقلی از بقیه جلوترین

Показано 20 последних публикаций.

66

подписчиков
Статистика канала