دستاش و محکم گرفتم، گفتم نرو! ترو خدا نرو! بخاطرت هرکاری میکنم اصلا هرجور تو بخوای میشم!
خندید و دستاش و از دستم درآورد و رو شونم گذاشت. گفت "من باید برم، و تو باید خودت بمونی.."
اشکام صورتم و خیس کرده بود. یهو دیدم هیچکس نیست. رفته بود. من جا موندم تو اون روز و هیچ چیز عوض نشد.
هیچوقت برنگشت... هیچ خبری ازش نشد. الان سال ها میگذره از اون ماجرا ولی حتی اسمش رو هم به یاد نمیارم..
یجورایی ازش ممنونم. رفتنش درد داشت، تلخ بود. تا مغز استخونام تیر کشید. ولی بهم یاد داد خودم و واسه هیچکس تغییر ندم.
اون زمان نفهمیدم. اون که رفت. خودم بودم که کنارم موند و نذاشت تنها بشم.
به لطف رفتن اون، لابلای همه این دردا فهمیدم من مهم تر و ارزشمند تر از اونم که خودم و واسش تغییر بدم. یا اصن واسه هرکس دیگهای...
و حالا میدونم که من خودمم. میخوام خودم باشم. و هیچ چیز نمیتونه من و از خودم بودن دور کنه.
این بهترین بخش از داستان منه!
F:
Me @SoulDistrict