https://t.me/moscowbutterflyEstj,Capricorn ( drama, fiction)
طبق معمول داشتی انیمه میدیدی. اولین و آخرین کاری که باعث میشد حالت خوب بشه.
همینجوری که انیمه میدیدی خودت رو جای کارکتر انیمه تصور کردی و آرزو میکردی که کاش عشق تو هم مثل اون بهت علاقمند بود.
همون لحظه صدای نوتیف پیام به گوشت رسید.
گوشیت رو برداشتی و دیدی بهت پیام داده
``دوست داری همو ببینیم؟``
نمیتونستی باور کنی که اون بهت پیام داده.
سریع جواب دادی ``امم.. آره .. کجا ببینیم همو؟ ``
جواب داد ``جلوی در خونتون؟ من همین الانشم همینجام``
برگات ریخته بود و سریع لباساتو پوشیدی و رفتی پایین. نمیدونستی چیکار کنی.
لایق این بود که الان باهاش خوب رفتار کنی؟
ولی دیگه برات مهم نبود و دلت میخواست با اون خوشحال باشی.
بغلش کردی و زیر لب گفتی ``دلم برات تنگ شده``
لبخند زد .. همون لبخندی که باعث میشد قلبت از جاش کنده بشه~
گفت ``فکر کنم آخرین لحظات عمرمه و از اونجایی که خیلی دلتنگت بودم ، دلم میخواست آخرین لحظات رو با تو بگذرونم``
گفتی ``منظورت چیه؟``
``+ شاید فردا و شایدم چند ثانیه دیگه قلبم از کار میوفته.. یک بیماری خیلی قوی و دردناک. ولی الان دردی احساس نمیکنم. چون کنار تو ام``
چشمات پر اشک شد و نمیدونستی که چطور ابراز کنی که خیلی ناراحتی. دستات میلرزید و باورت نمیشد این همه مدت که جدا بودین دوتاتون به هم دیگه فکر میکردین و حالا فرصت ها از دست رفتن!
دستاشو گرفتی .. زیر نور ماه با هم بدو بدو کردین .. شب بود و همه جا تاریک و خلوت. بارون زمین رو خیس کرده بود و این فضا رو خیلی قشنگتر میکرد. با هم رقصیدین ، خندیدین و همدیگه رو محکم در آغوش گرفتین.
یهو گفتی ``ولی من دلم میخواد بیشتر با تو باشم``
اون گفت ``چاره دیگه ای نداریم.. بیا فقط از لحظات آخر استفاده کنیم``
گفتی ``نه.. یک راه دیگه هست``
گفت ``چه راهی؟ اگه منظورت دوره درمانه باید بگم دیگه خیلی دیر..``
حرفشو قطع کردیو گفتی ``منم باهات میمیرم``
``+ چی؟``
``منم باهات میمیرم``
گفت ``نه نمیشه ! من نمیخوام تو بخاطر من جونتو از دست بدی.. امکان نداره``
دستشو گرفتی و سوار ماشین شدین.
گاز رو گرفتی. ماشین با سرعت خیلی زیاد و غیرقابل کنترل درحال حرکت بود.
سریع رفتی روی صندلیش و اونو در آغوش کشیدی..
``بیا.. با هم بمیریم.``
و هردو در نهایت میمیرند ")