Challenge & Answers


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


شکوفه‌سیاه | @BIackBloom

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ﹙𝟸𝟽 : @cherrywoda﹚


‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ﹙𝟷𝟿 : @httpstmeowKM3_6w_bg5YzJk ﹚


‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ﹙𝟸 : @unbaiser ﹚


‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌﹙𝟸𝟽 : @Mamondegris﹚


Репост из: شکوفه‌سیاه
17﹐𝖥𝗈𝗋 : @the_lighthouse26
سر بلند کردیم در درد‌دیده‌ترین حالت انزوا و اگر رهگذری درون کوچه های زندگی درباره ی گره خوردن اخم هایمان پرسید دَم عمیقی گرفتیم و گفتیم که چیزی نیست ، فقط کمی خسته ی راهیم و چه ساده باور کردیم نگاهمان صدا ندارد و دستمان را رو نمی‌کند...باید کمی زودتر آگاه میشدیم که استخوان های روحمان وقتی ترک بردارد شاید دهان فریادی به بلندی آسمان خراش‌ها بر گِله بلند نکند اما آن چشم‌های همیشه طرد شده سخن خواهد گفت...و چه ساده‌تر باور کردیم که چشم‌هایمان به مثالِ آینه ها برای روح کدرشده‌‌هایمان انعکاس نخواهد داشت...چه ساده انعکاسش را باور نکردیم...
﹙فریاد درون چَشمانَت،، برای تو﹚

𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.ژ


Репост из: شکوفه‌سیاه
16﹐𝖥𝗈𝗋﹕@jeonxvi
اینجاست،ولی نیست.
میدونی که چی میگم نه؟
میگه هست.. ولی حسش نمیکنم..
باهام حرف میزنه ولی سرد..‌ کنارمه..‌ ولی بد..و من میدونم قرار بود بره.. ولی هنوز اینجاست کنار دیگری.. و من
"هرشب با خیالش سپری میکنم"
و فقط به اون جمله ات فکر میکنم؛ در حوالی چشمان تیره ات جان باختم.
﹙روح ترک خورده،، برای تو﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
15﹐𝖥𝗈𝗋﹕@elephant67
در پی وزش باد نسبتا خنک بهار،، در چمن زاری وسیع قدم برمیداشت. در عمق ذهنش، چیزی جز یک فرد متفاوت درون خودش نمیدید. کسی که حالا میتونست بهترین تجسم رو از خودش داشته باشه. کسی که تمام تلاشش رو برای بهتر بودن انجام میداد. در حالی که گوشش رو به موسیقی ملایم و بی کلامی گره زده بود، موزیک خاطره انگیزی در نقطه بعدی پلی لیستش در انتظارش بود. همزمان با پلی شدن موزیک بعدی، سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد و بی پروا در زیر اسمان ابی رنگ بیست و نه اپریل شروع به دویدن کرد: من کی ام؟ خودم؟ یا شاید هم، تو؟ هر چیزی که هست، این رو میدونم که یک من وجود داره، و یک تو. منی که گذشته توعه، منی که تلاش کرد تا تو، حالا اینجا باشی. تلاش کرد تا زیبایی های دنیارو یک بار دیگه بپذیری. از خودت مراقبت کن، و این رو بدون که؛ منی خراب شده، تا تویی ساخته بشه.
﹙من،، برای تو﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
14﹐𝖥𝗈𝗋﹕@Classy_Reverie
مثل همیشه برای عصبانیت همیشگیش از اطرافیان طرد شده بود، با درست کردن هات چاکلت داغی که بخار از درونش مشاهده میشد روی کاناپه بزرگ و راحتی که گوشه اتاقش بود نشست و انیمه ای که در حال دیدنش بود رو پخش کرد: انسان‌ ها موجودات قدرتمندی هستند، زیرا می‌توانند خود را تغییر دهند.
بعد از شنیدن این دیالوگ پخش انیمه رو متوقف کرد و پشت میز نشست، متنی که شنیده بود نوشت و با کشیدن نقاشی های ترسناک و همیشگی که خط خطی های ذهنش رو به تصویر میکشید متن بدخطی پایین دفتر یادداشت کرد: میدونید خب، درسته که همیشه عصبانی ام، اما خب موضوع اصلی اینه که خودتون باعثش میشید، من شخصیت خودم رو دارم. و نمیتونم با سلیقه های شما عوضش کنم. من رو بپذیرید، اگر نمیپذیرید، من امادگی کامل رو برای خروج از زندگیتون دارم.
﹙خط خطی های مغزت،، برای تو﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
𝟣3﹐𝖥𝗈𝗋﹕@smellcherry199O
سکوت همیشگی اش، هر کسی رو کنجکاو به شکستنش میکرد. اما هر بار هر کسی سعی به حرف زدن باهاش میکرد، به طوری طرد میشد.
اما اینبار، شکل و شمایل فردی که مقابلش بود به اون اجازه نمیداد که بخواد صحبت هاش رو قطع کنه: خب راستش میدونی، تو، تو جای تاریکی زندگی میکنی. زندگی یکنواختی داری و ازش رنج میبری. نمیتونی زخم هات رو خوب کنی و در حال اذیت شدنی. میتونم درکت کنم. ازت میخوام برای شفا بخشیدن به زخم هات، به چیزهای جدید و متفاوتی فکر کنی، زندگیت رو از یک نظر دیگه ببینی، خودت رو دوست داشته باشی، زندگی کنی، عشق بورزی، خوشحال باشی. این رو بدون که نمیتونی تا اخر عمرت به تاریکی ادامه بدی. نوری پس از شکستن روزهای تاریک روی صورتت خواهد تابید.
﹙روز های تاریک ات،، برای گیلاسِ مشکی﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
𝟣2﹐𝖥𝗈𝗋﹕@kimarinmoonn
ماه، پناهگاهی برای شب هایش.
موزیک، عود، مداد و دفتر، ماه، پنجره و تخت. ترکیب همیشگی شب هایی که از شدت خستگی بهش پناه میبُرد
خیره به ماه دفترش رو باز کردو مثل همیشه برای خلاص شدن از فکر های فراوانی که با برخورد به شیار های مغزش، باعث سردرد همیشگی اش میشد، قصد نوشتنشون رو داشت
کاغذ هارو یکی پس از دیگری ورق زد و به صفحه خالی ای رسید شروع به گذاشتن قلم روی تارهای سفید رنگ کاغذ کرد: بیست و سوم اکتبر سال هزار و نهصد و هیفده امروز، به نتیجه های عجیبی رسیدم متوجه شدم که زندگی خیلی سریع تر از چیزی که فکر میکردم در حال پیش رفتنه حقایق خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم ازت دوری میکنن. دنیا به هیچ چیزی شباهت نداره، حتی به خودش اون میتونه هر روز یک چیز جدید بهم نشون بده، هر روز چیزی رو بگه که دیروز از گفتن اون بیزار بود. همچنین فردا، چیز غمگینی رو بگه که امروز از گفتن اون خوشحال بود. همه چیزهایی که اینجا وجود داره، اعداد، کلمات، صداها و دیدنی ها. همشون هر روز نشانگر متفاوتی از دنیا هستن. کره زمین به دور خودش نمیچرخه، به دور انسان ها میچرخه.
﹙دنیا،، برای همه چیز﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
11﹐𝖥𝗈𝗋﹕@Querensiia
بدون اهمیت به معلم از کلاس خارج شد و قدم هاش رو سریع تر و سریع تر کرد،، همزمان با برخورد قطرات اشک روی صورتش به خارج از مدرسه دوید، پس از گذشت پنج دیقه به پارک نزدیکی که همیشه ارامش گاهی برای تنهایی اش بود رسید، سرش رو روبه اسمون متمایل کرد و با دست راستش اشک هاش رو پاک کرد: هر چقدر سعی میکنم بهترین باشم نمیتونم، انگار کل دنیا میخواد بر علیه من زندگی کنه.
هدفونش رو از دور گردنش روی لاله گوشش قرار داد و پس از کمی گشتن تو پلی لیست شلوغش، توجهش به پوشه ای جلب شد. پوشه ای که تقریبا از دو سالِ پیش صدایِ نواختن پیانوش رو توش ذخیره میکرد، بعد از پیدا کردن اولین صدای ضبط شده اون رو پلی کرد: سلام، اسم من هیراست. امروز تصمیم گرفتم اهنگ هایی که میزنم رو اینجا ذخیره کنم. امیدوارم سال ها بعد وقتی میشنومشون بتونم حس خوبی رو به خودم منتقل کنم. من، اگر صدام رو میشنوی بدون من گذشته ی تو ام و تو شرایط خیلی سختی قرار دارم، شرایطی که حتی نمیتونی تصورش رو کنی چقدر ازارم میده. میخوام بهت بگم که اگر الان روزهای سختی رو میگذرونی و فکر میکنی خیلی ازارت میدن به من فکر کن، منی که داره تمام توانش رو استفاده میکنه تا از این مشکل خارج شه، پس تو هم میتونی. به خودت ایمان بیار، نه خدا هست و نه ادما. فقط خودت.
همزمان با نواخته شدن صدای پیانو بعد از صحبت هایی که توی ویس شنیده بود، لبخند پررنگی زد و دوباره به اسمون خیره شد.
﹙پیانو ات،، برای تو﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
11﹐𝖥𝗈𝗋﹕@Querensiia
متنی که برات نوشتم خیلی بلند بود جا نشد شکوفهٔ شبنم دار ولی خشک شدهٔ من؛ برای دیدنش لطفا پست بعدی رو چک کن.
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
10﹐𝖥𝗈𝗋﹕@LoktWorld
خیره به کفش های خیسش، بی اهمیت در زیر بارون شدیدی که میبارید قدم برمیداشت و از دنیا فارغ میشد. اینبار بر خلاف همه، برای شادی به زیر بارون اومده بود، برای اینکه از خودش ممنون باشه، برای اینکه به خودش افتخار کنه که بالاخره تونسته از نشون دادن خودِ واقعیش به ادم های اطرافش، هراسی نداشته باشه. بتونه بدون اهمیت به نظر یا حتی تفکر ادم ها،، به سبک خودش زندگی کنه. بالاخره میتونست خودش رو پیدا کنه، خودش رو بشناسه و بپذیره. به خودش افتخار میکرد که اینبار میتونه به هیچ چیز اهمیت نده و خودش باشه. اینبار اون بود که به دنیا ثابت میکرد خودش،، مهم ترین اهمیت زندگیشه. و اینبار اون بود که باید به خودش برای هزارمین بار یاداوری میکرد که هیچ چیز حق نداره ارامشش رو به هم بزنه.
﹙ارامشت،، برای تو﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
9﹐𝖥𝗈𝗋﹕@Mamondegris
همونطور که توانایی دیدن نیمه پر لیوان رو داشت، نیمه های خالی هیچوقت از نگاهش کنار نمیرفت، میتونست با یک اشتباه کوچیک حتی نیمه پر هم به نیمه خالی تبدیل کنه.
به خودش اومد و احساس کرد تو دنیای متفاوتی در حال زندگیه،، همه جا سیاه و سرد شده بود، نمیدونست کجاست. به سمت روزنامه رنگی ای که به دیوار چسبیده بود رفت: اینجا خرابه های مغز شماست. شما از شدت منفی گری، به این مکان پرتاب شده اید. اگر قصد ترک این مکان را دارید باید انتهای این متن را امضا کنید: اینجا، با رسیدن به این نقطه. میتونم چیزهای عجیبی رو حس کنم. چیزهایی که بی شک میتونه من رو تغییر بده، تفکرم رو، مغزم رو، ذهنم رو، امروز تصمیم گرفتم، به زندگی با دید دیگه ای نگاه کنم. با دیدی که بتونه من رو به زندگی خودم برگردونه. بهم شانس دوباره زندگی رو بده. زندگی ای که پر از امید باشه. امید امید امید.
﹙خرابه های ذهنت،، برای تو﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
8﹐𝖥𝗈𝗋﹕@star_loverr
ایکس : احساس نا امیدی داری، اینطور نیست؟
با عجله فکر بیرون اومد و به سمت فردی که صداش رو شنیده بود برگشت: عذر میخوام، چیزی گفتید؟
ایکس : تغییر هیچوقت بدون درد نیست.
با احساس گیجی ابروهاش رو در هم پیچید و کمی بیشتر به سمت راست متمایل شد: منظورتون رو متوجه نمیشم.
ایکس : خب راستش واقعیت اینه که من شخص خاصی نیستم، فقط میتونم متوجه شم تو ذهنت چی میگذره، احساس ناامیدی میکنی، سردرگمی. لازم دونستم برات دنیا رو روشن کنم. هم من میدونم و هم تو، دنیا واقعا مزخرفه، همچنین قوانین و اتفاقاتش. اما هیچ کدومشون غیر قابل تغییر نیستن. تغییر بدون درد نیست، میتونی تغییرش بدی. اونی که تو ذهنت اومد و میگم. تغییرش بده، دردش به نتیجه اش می ارزه.
﹙ایکس،، برای تو﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
7﹐𝖥𝗈𝗋﹕@lordofdarkoceanl
تنهایی روح مرا هیچ‌چیز جبران نمی‌کند.
مثل یک ظرف خالی هستم.
کاش می‌توانستم مثل آدم‌های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم.
کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا
یک غذای مطبوع می‌توانست
شادمانی را در لبخند من زنده کند.
کاش رقصیدن دیگران می‌توانست مرا فریب بدهد و به صحنه‌های رقص و بی‌خبری و عیاشی بکشاند!
من در زندگی دنبال فریب تازه‌ای می‌گردم ولی افسوس که دیگر نمی‌توانم خودم را گول بزنم .

﹙سباه چاله های فکرت،، برای تو﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, 𝖧𝖾𝗇𝗋𝗒.


Репост из: شکوفه‌سیاه
6 𝖥𝗈𝗋﹕@alitcrow
سلایق متفاوتش همیشه مورد توجه دیگران قرار میگرفتو اون اصلا ازمورد توجه قرار گرفتن خوشش نمیومد میتونست قسم بخوره که هیچوقت برای حضوردر جمعیت احساس خوبی نداشت اماهربار مثل همیشه مجبور بود صبح زود به مدرسه بره و اینبار بیشتر از هر موقع دیگه ای نمیتونست احساساتش رو کنترل کنه خشم عصبانیت سردرگمیو کلافگی
بی حوصله روی نیمکتی که ترجیح میداد همیشه تنها روش بشینه دراز کشید و سرش رو به سمت چپ خم کرد توجهش به تکه کاغذی که به دیواره ی زیر میز چسبیده شده بود جلب شد به سختی کاغذ رو کند و شروع به خوندن متنی که روش نوشته شده بود کرد: امسال توی سال دو هزار و سیزده من اینجا درس میخونم راستش روز های خیلی خوبی رو نمیگذرونم فشار های درس هر روز بیشتر میشه مشکلاتم با خانواده و حتی مشکلات جسمیم نمیدونم چه کسی قراره این متن رو بخونه اما میخوام بدونی من الان، هر جا که هستم زندگی خوبی دارم درسته،من از اینده خبر ندارم اما هنوز چیزی به نام امید وجودم شعله وره من امید دارم به اینده به خودم به اینکه تمام تلاشم رو میکنم تا از پس مشکلات بربیام امید، هر سیاهی رو سفید میکنه
﹙امیدت،، برای تو﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
5﹐𝖥𝗈𝗋﹕@iltnx
قدم هاش رو روی پارکت های چوبی بلندتر و بلندتر کرد، روی پله نسبتا کوتاهی که به بهترین شکل نمای بیرون رو به چشم هاش هدیه میداد نشست پس از کمی کلنجار با خودش و ذهن مشغولش، سرش رو روی پا های دخترک زیبایی که همیشه مشتاق شنیدن حرف هاش بود گذاشت: من همیشه باهات حرف میزنم در صورتی که حتی نمیدونم از کجا میای فکر میکنم تو توی ذهنمی کسی که من خواستم بسازمش‌کسی که بتونه در هر صورتی پذیرای تمام من باشه راستش روزهای خوبی نیست میشه گفت ذهنم دائم فکر میکنه فکر میکنه و فکر میکنه تقریبا از خودم بدم میادو کلی چیزای دیگه دستش رو به سمت موهای خرمایی رنگش برد و اروم شروع به نوازشش کرد: زندگی جریان داره راتین، متوجهی؟ زندگی میتونه تا ابد ادامه داشته باشه در واقع ابد، همون اخر عمر توعه و تو تا ابد با زندگی همراه خواهی بود. کنترل افکارت کنترل اتفاقات و حتی تجربه هات دستشه پس به نفعته باهاش کنار بیای راتین باهاش کنار بیا با همه چیز با اتفاقات حتی با مغزت. میدونم اذیتت میکنه متوجهم اما نذار تمام وجودت رو به هم بریزه، نذار تمام تیکه های پازل وجودترو از هم بپاشونه نذار
﹙لیزی، برای راتین﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆 @BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
4﹐𝖥𝗈𝗋 : @ArtawPrinceOfDarks
مثل همیشه با شدت خواب آلودگی روی تنها صندلی خالی موجود در مترو نشست، هدفون مشکی رنگش رو روی گوشش قرار داد و به مسیر نسبتا طولانیش ارامش بخشید. پس از چند ثانیه با صدای ناگهانی که به گوشش خورد چشم هاش رو باز کرد و با دست پاچگی پخش موزیک رو متوقف کرد: او سلام، بفرمایید.
من از طرف لیندا اومدم، بهم گفت این پاکت رو بهت بدم. نیمه شب بخیر.
پس از مدتی تفکر پاکت رو باز کرد و شروع به خواندنش کرد: به نام زیبایی لبخندت. میدانم چه به تو میگذرد، میدانم چگونه خود را درون سیاه چالی از غم گم کرده ای. میدانم. اما این را هم میدانم که میتوانی از ان سیاه چال عمیق بیرون بیایی. میتوانی مغزت را کنترل کنی،، فقط اگر کمی، به خودت اهمیت دهی. تو یک انسانی. مانند تمام انسان های دیگر روی کره زمین. اری؛ تو ام انسانی. پس تو هم میتوانی خوشحال زندگی کنی، میتوانی به تمام چیزهایی که در ذهنت میگذرد حقیقت ببخشی. میدانم. میدانم که میتوانی.
﹙لیندا،، برای زندگی ات﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, Henry.


Репост из: شکوفه‌سیاه
3﹐𝖥𝗈𝗋﹕@BlueVague
پر از احساس پوچی، بی پروا، بی هدف، به دنبال ستاره هایی که هر شب به دیدن اون ها مینشست.
آل استار های ابی رنگش رو از پاش خارج کرد و شروع به نوشتن اخرین خاطره روی قسمت سفید رنگش کرد: حال که نمیدانم پس از فردایِ امروز چه اتفاقی خواهد افتاد، نمیدانم که سزاوار مرگ هستم یا خیر، برای خودم مینویسم، برای کسی که در تمام لحظات زندگی اش سعی کرد مورد تایید باشد، اما در نهایت به این نقطه رسید. به نقطه ای که باید به خودش بگوید، زنده بمان و زندگی کن.
﹙ال استار های ابی ات،، برای آبــی﹚
𝖥𝗋𝗈𝗆﹕@BIackBloom
﹣𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, 𝖧𝖾𝗇𝗋𝗒.

Показано 20 последних публикаций.

3

подписчиков
Статистика канала