𝖼𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾𝗌 ˒


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


𝖿𝗈𝗋 : t.me/nelImesis .

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций




هوا خیلی سرد بود. انگاری لباس‌های گرم و پشمی‌ای که بر تن داشت هم ناتوان در جلوگیری رسیدن سرما به جانش بودند. لرزش خفیفی در تن داشت و باعث برخورد ردیف دندان‌هایش به همدیگر می‌شد. کتاب دوست داشتنی‌اش را میان انگشتانش گرفته بود. آگلا؛ دختر بیست و دو ساله‌ای که از کودکی تفریح و کار مورد علاقه‌اش این بود که روی نیمکتی در کنار خیابان بنشیند و با وجود صدای گوش‌خراش بوق و رفت و امد ماشین‌ها، کتاب بخواند. بخش بزرگ و دوست داشتنی‌ای که اگلا بخاطرش به بیرون می‌امد هم؛ سرمای زیاد اسلو سوئد بود. طبیعتا حال هم داشت از سرما یخ می‌زد و همچنین از خواندن کتاب متفاوتی که جملاتش اگلا را جذب خودش کرده بود، لذت می‌برد. لبخندی زد و ارام تکرار کرد: بیایید باهم به دل سرما رویم. خندید و نگاهش را به بخار سفیدی که از دهانش بیرون امده بود، داد. دستش را سمت هات‌چاکلتی که کنارش گذاشته بود، برد و مشغول خوردنش شد. این نوشیدنی هم علاقه‌ی زیاد اگلا را در دستانش دارد و باعث خوشحالی دختر می‌شود. او یک خرگوش قهوه‌ای رنگ برای خود دارد که نام او را همان اولین روزی که دیدش 'دونه‌شکلاتی' گذاشت. استعداد عکاسی اگلا خیره‌کننده است، و او چند سالی می‌شود که حرفه‌ای حرفه‌ی عکاسی را دنبال می‌کند و حین یادگیری از این راه درامدی هم کسب می‌کند. از رقصیدن زیر باران با موسیقی ارام خوشش می‌اید. نزدیکان و دوستانش می‌گویند؛ رنگ اگلا خاکستری است و شخصیتش در این رنگ خلاصه می‌شود. خاکستری؟ همانند خنثی بودن. بله، اگلا در بیشتر مواقع روی خنثی‌ای از خودش نشان می‌دهد و برای چیزهای کم اهمیت، اهمیتی خرج نمی‌کند. به نظر خودش زندگی ارام و عادی‌ای دارد. از شلوغی خوشش نمی‌اید و ترجیح می‌دهد از ادم‌ها دور باشد. قسمتی از زیبایی ظاهری او؛ دستان کشیده و ظریفش است، که همه را مجذوب خودشان می‌کنند. لب‌های باریک و صورتی رنگ، بینی کشیده‌ای که غوزش جذابیت و تفاوت زیبایی به صورتش می‌دهد. وقتی می‌خندد گونه‌اش چال می‌افتد و چقدر همه دوست دارند این دختر شیرین، بخندد.
- همیشه بخند اگلا.

に’ t.me/notnoyou , ♡︎




فرشته‌هایی با بال‌های سیاه؛ شاید تا وقتی که کلمه‌ی فرشته را خواندید فکر خوبی و مهربانی، لطافت و ظرافت و از این قبیل معناها به ذهن‌تان رسید، اما باید بگویم.. این نژاد از فرشته‌هایی که حال می‌خواهم راجب‌شان حرف بزنم؛ فرشته‌هایی ساخته از بدی و شیطانی و سیاهی هستند. اِبیگِل؛ دختر پادشاه فرشتگان سیانِژ 'ژن سیاه' است. او به کشتار دست جمعی و قدرت معروف است. که البته قدرتمندی واقعا در او می‌جوشد. کشتن صدهزار اجنه‌ی بیگانه در یک روز، کار سخت و غیرممکنی بود که به دست ابیگل ممکن شد. ابیگل از موجوداتی که سعی در نزدیک کردن خودشان به او دارند، خوشش نمی‌اید. به همین دلیل هم است که بیشتر عملیات‌های مهمی که به او سپرده می‌شود را به تنهایی انجام می‌دهد. او روزهایی که کار چندان مهمی ندارد، به تمرین های رزمی‌اش می‌رسد؛ ابیگل در این کار بسیار خوب است و حتی مردان قدرتمند و به قول ما پهلوان هم شجاعت و جسارت رو به رو شدن و رفتن در نبرد با ابیگل ندارند. این دختر بسیار چموش و باهوش است. همین موضوع هم کمک بسیاری در زندگی به او کرده است و می‌کند. دقیقا می‌داند در لحظات سختی که در جنگ‌ها برایش ایجاد می‌شود چگونه مبارزه کند و مشکلات را از بین ببرد. مانند نبرد 'پرخاس'، زمانی که پرندگان خاکستری و سفید رنگی انها را غافلگیر کردند و انگار به دست انها از اسمان سنگ می‌بارید، خیلی خوب با زدن تیرهای اتشی و سمی از پشت تپه‌هایی که قابل دید برای پرندگان نبود، انها را از بین برد. ابیگل عاشق پرنده‌ی زیبایش که دقیقا از وسط نصفش سیاه رنگ و نصف دیگرش با سفید نقاشی شده، است. نزدیکان می‌گویند فقط ان پرنده لبخند زیبای ابیگل را دیده. دختر موهای کوتاه و پسرانه مانند به رنگ خاکستری دارد، چشمان کشیده و نقاشی شده با خط چشم پررنگی که با او چشمانش اغواگرانه‌تر می‌شود. او نگاه‌های بسیار جذابی دارد و جنسیت مهم نیست، زن و مرد دیوانه‌ی زیبایی ان دختر هستند. چندین سال می‌گذرد و حال او ملکه‌ی سیانژ است. ملکه ابیگل؛ قدرتمندترین و سلطه‌گرترین فرشته‌ی سیانژ.

に’ t.me/iamadhatter , ♡︎




ونیز ایتالیا؛ جایی که بریا عاشقش بود. از کودکی تمام فکر و ذکرش این بود که زمانی پا در ونیز می‌گذارد و چقدر هربار که به این تصورات زیبایش فکر می‌کرد از ذوق نیشش تا بناگوش باز می‌شد. حق هم داشت، به وسیله‌ی تحقیقاتی که کرده بود، برای شرایط او فقط از راه بورسیه و تحصیل در ان شهر، زندگی در انجا ممکن بود. بعد از گذشت سال‌ها تلاش و همه نمرات خوبی که در کارنامه‌هایش ثبت می‌شد؛ به سن قانونی رسید و دوازده سال تحصیلی دوران ابتدایی زندگی‌اش را پاس کرد. حال بریا نوزده ساله است و به گفته‌ی خودش یک دختر مستقل و توانمند است، که توانسته تنهایی برای تحصیل به کشور دیگری پا بگذراد و در غربت به سر ببرد. خوشحال از انکه کارهایش درست پیش رفته بود و حال تا چهل و هشت ساعت دیگر در ونیز ایتالیا می‌بود، سفت میله‌ی چمدانش را در دستانش که بخاطر فشار سفید شده بودند، گرفته بود. استرس، ذوق و شوق، هیجان، خوشحالی، حس پیروزی، نگرانی و... همه و همه‌ی این حس‌ها در وجودش در جریان بودند. بالاخره به رویای بچگی و تمام وقت زندگی‌اش رسیده بود. نمی‌توانست نگاهش را از چپ و راست، بالا و پایین و درکل جزیره‌ی زیبای ونیز بردارد. لعنتی بسیار زیبا بود و که می‌توانست دلش را به این همه زیبایی و خواستنی بودن ندهد؟ ساختمان‌هایی که با معماری قدیمی و قدمت طولانی مدت، در گوشه کنار جزیره‌ وجود داشتند. قایق‌های باریکی که روی اب به این‌ور و ان‌ور می‌رفتند. پسربچه و دخترک‌هایی که به دنبال هم می‌دویدند و بازی می‌کردند. توریست‌هایی که تفاوت‌های ظاهری‌شان جذاب‌تر و زیباترشان می‌کرد. مغازه‌هایی که بعضی غذاهای مختلف و بعضی دیگر وسایل مورد نیازی که ادم دلش نمی‌امد نخرد، کنار راه رفت و امد مردم وجود داشتند. اسمان به رنگ ابی ونیز و اوه هر چقدر نگاه می‌کرد یک وجه زیبایی دیگر به چشمانش هدیه می‌داد. انقدر درگیر دیدن و فیض بردن از شکوه و جذابیت جزیره بود که ناخواسته با حواس پرتی به پسری اشناه برخورد کرد و باعث این شد، همه‌ی وسایل در دستان پسر بر روی زمین بریزند. عذرخواهی کرد و روی زانوهایش خم شد تا به کمک پسر وسایل را جمع کند. چشمانش به چشم‌های پسر افتاد و زبانش بند امد.
- هر..ترت؟

に’ t.me/morangsanguine , ♡︎




اِلا؛ پری دریایی زیبایی که در خانواده‌ای هم نوع خودش زندگی می‌کند. البته میان ما انسان‌ها نه، او در سواحل هیدن بیچِ مکزیک روزهای زندگی‌اش را می‌گذراند. الا علاقه‌ی زیادی به مرواریدها دارد و اتاقش که دقیقا زیر اب‌های هیدن بیچ، زیر سنگ بزرگی که از هزاران سال پیش انجا ساکن بوده است، وجود دارد، پر از مرواریدهای رنگارنگ و گوناگونی که با هربار پا گذاشتن به بیرون از اب و لمس ماسه‌های ساحل هیدن بیچ، کشف کرده، است. پری دریایی قلب مهربان و لطیفی دارد، به گونه‌ای که وقتی در سنین کودکی به سر می‌بُرد با دیدن ستاره‌ی دریایی کوچکی که زخمی و ظعیف بود او را در دستانش گرفت و به پیش اتاق و عروسک‌هایش برد، و از ان روز به بعد تا حال حیوان خانگی کوچک و بامزه‌اش همراه روزهای شادی و غمش است. تنها موجودی که به او اعتماد کامل دارد. او عاشق جشن گرفتن و شادی بود و همیشه خواستار پیدا کردن دوست‌های جدید و زیاد. این خصوصیات تا زمانی وجود داشتند که زندگی روی خوش خودش را به پری دریایی زیبا نشان داده بود. ولی که خبر داشت که چند سال بعد چه اتفاقی می‌افتد؟ بگذارید بگویم چه شد؛ بعد از انکه الا با چشمان خودش مردن ستاره‌ی دریایی دوست داشتنی‌اش را به دست انسان‌ها دید، قلبش فشرده شد. زمانی که خانواده و هم نوعانش تک به تک این بار هم به دست انسان‌های ظالم و بی‌رحم جان خودشان را از دست دادند، قلبش شکست، خاکستر شد و تغییر کرد. می‌دانید داستان چیست؟ همه‌ یک جور در اینده تغییر می‌کنیم و به خود قول می‌دهیم که دیگر اجازه‌ دادنی در کار نیست، دیگر اینگونه بودن کافی‌ست. انطور که شنیده‌ام، پری‌های دریایی بعد از هر تغییر دم پولکی و زیبایشان به رنگ قلب‌شان در می‌اید؛ و اینجا بود که دم الا رنگی جز سیاهی نداشت. تصمیم گرفت نابود کند، هرچیزی که باعث به این حال و روز افتادنش شده بود را، و نابود کرد! زمانی که سراسر همه جا خبر از مرگ و کشتار انسان‌ها توسط موجودات دریایی و سیل عظیمی از اب‌های اقیانوس‌ها به سمت ابادی‌ها به دست الهه‌ی دریا، پیچید. ان زمان بود که رنگ جدید الا؛ خودش را نشان داده بود.

に’ t.me/mimangata , ♡︎




اخرین ترکی بود که میخواستند ان شب در بزرگ‌ترین بار لس انجلس اجرا کنند. صدای جیغ و هورای طرفدارها انگار برای خواننده‌ی اکیپ خوشایند بود، چون فقط می‌توان شنید که می‌گوید بلندتر، و برای دیگر ادم‌های حاضر در ان مکان که گوش‌هایشان را با انگشتانشان گرفتند، ناخوشایند! به هرحال این مهم نیست، وقتی معروف ترین گروه راک استار امریکایی امشب توی بزرگ ترین بار لس انجلس اجرا دارد فقط می‌توان از وجود و اهنگ‌های راک و جذابی که به گوش‌های افردا هدیه می‌کنند، لذت برد. اگر دقت کنید می‌توانید بین حرف‌های طرفداران بشنوید که افرادی داد میزنند 'هارپر'، انگاری نصف افراد حاضر در بار طرفدار گیتاریست جذاب اکیپ بودند! هارپر؛ اسم گیتاریست اکیپ معروف راک استاری که امریکایی هستند، است. دختری که طرفدارهای زیادی برای خودش دارد و در کارش از طرف همه تحسین می‌شود. موهای مشکی رنگ بلند با چتری هایی که روی چشمانش می‌افتند، رژ همیشه قرمز و لباس‌های تنگی که جذابیتش را چند برابر می‌کند. او علاقه‌ای به هم صحبت شدن با کسی ندارد و اکثر مواقع گوشه‌گیر است. نمی‌توان در جمع‌های هم فعالانِ مسیری که دارد پیدایش کرد و به گفته‌ی هم اکیپی‌هایش فقط با خود اعضا ارتباط صمیمی‌ای دارد، که البته با جستجوی بعضی فن‌ها گفته شده بخاطر گذشته‌ی سختی که داشته به این روز افتاده. اما خب این‌ها هیچ از محبوبیت دختر کم نمی‌کردند و او به زیباترین گیتاریست دختر معروف بود. می‌گوید نمی‌تواند هیچ‌چیز را با گیتار الکترونیکش عوض کند و جزئی از وجودش است و هدیه‌ی فردی ارزشمند به او بوده. دوست دختر سابقش؟ گذشته‌ی پر فراز و نشیب دختر خیلی‌ها را کنجکاو کرده و این موضوع باعث این شده است که موضوع بحث‌های خیلی‌ از افرادی که او را می‌شناسند باشد. به هرحال هارپر با پنهان کردن و گذشتن از بحث گذشته‌اش، در کارش موفق است و حال یکی از عضوهای پررنگ معروف‌ترین اکیپ راک استار در سراسر جهان است.

に’ t.me/mihyucastle , ♡︎




کلاه سوییشرتش را درست کرد و موهای بلندش که روی قفسه‌ی سینه‌اش ریخته بودند را با شانه‌ی کوچکش مرتب کرد. اسکیت بردش را در دستش نگه داشت و مثل کار هر روزش از خانه بیرون زد. امروز مسابقه داشت و طوری که برای خودش برنامه ریخته بود، قرار بود پوز پسر از خود راضی و اسکیت سوار اکیپ مقابلشان را با خاک یکسان کند. نیشخندی روی لب‌هایش نشست و گذاشت چرخ های اسکیت بردش سطح زمین سرد را لمس کنند. ماه‌های زیادی بود که در انتظار همچین روزی می‌گذراند و هر روز تمرین‌های فشرده‌تر و بیشتری داشت تا به اندازه‌ی کافی بهترین شود. اشل دختری اسکیت سوار بود که از بچگی در این راه پا گذاشته و علاقه‌ی زیادی هم به اسکیت دارد، جوری که تمام جانش اسکیت برد مشکی رنگی که با نقش اسکلتی با رنگی در تضاد رنگ اسکیتش نقاشی شده، است. این دختر سهمی از نوعی عاقل بودن در دید دیگران نداشت و اینگونه توصیف می‌شد که؛ دختری سر به هوا، زیادی ریسک خواه و همانطور خواستار رقابت و البته برنده شدن! شاید برایتان جالب باشد که داستان زندگی اشل با این خصوصیات جالب و جذاب چگونه خواهد بود. خب باید بگویم که سرنوشت و اتفاقاتی که برای اشل می‌افتد، ثانیه‌ای و به گفته‌ای در لحظه انتخاب می‌شوند. دختر هیچوقت ترسی از مرگ و شکست ندارد، این می‌تواند نقطه‌ی ضعف او باشد ولی خب کسی شکی ندارد که اشل همیشه برنده و موفق می‌باشد. ان روز هم خیلی خوب برای اشل تمام شد، او از رقیب‌های سرسختی که زیادی تلاش می‌کنند خوشش می‌اید و به نظر جیمی در این مورد بد نبود. از سر تلاش کردن ها و سرسخت بودن هر دو بازیکن مسابقه‌ی ان روز یکی از طولانی ترین ها بود و از سر جذابیت زیاد هیچکس حاضر به پایان دادن و قطع کردن خط رقابت این دو نبود. تلاش‌های بیهوده زیادی رو مخ هستند و خب در انتها اشل بود که برنده‌ی رقابت خواستنیِ پسر و دختر می‌شد. اسکیت بردش را روی کف زمین اتاقش رها کرد و با سرعت زیادی که داشت قبل اینکه به تختش برسد خودش را رویش پرت کرد. زیادی هیجان زده و خوشحال بود، همانطور که صدای ضربان قلبش در تمام تنش شنیده می‌شد، جیغی کشید و فریاد زد؛
- لعنتی فوق العاده بود.. عاشقتم اشل!

に’ t.me/shino_shi , ♡︎




خب او همان دختری است که همیشه گوشه‌ی خیابان شانزلیزه‌ی پاریس مشغول نواختن ویالون قدیمی و قهوه‌ای رنگی که از پدربزرگش به او رسیده است، دیده می‌شود. عجیب است.. میان این‌همه ادم‌های سرشناسی که پول پارو می‌کنند و جای همیشگی‌اشان این خیابان است، دخترک ویالون نوازی که به ظاهر برای جمع کردن مقداری پول دست به ‌نواختن می‌زند اینجا حضور داشته باشد. اما خب بقیه چه می‌دانند که نواختن ویالون برای ان دختر چه معنایی دارد؟ اصلا برای چه شانزلیزه؟ زمانی که اشک از چشمان خیسم بر روی گونه‌های یخ زده‌ام می‌ریختند و تو دستانم را رها کردی، من به خود قول دادم که تا پایان عمرم برای تو، موسیقی 'پرنس رفته' را بنوازم. چه کسی می‌داند که این موسیقی ساخته‌ی قلب من است؟ که می‌داند چرا شانزلیزه؟، این خیابان، خیابانِ عشق ماست. خیابانی که چند سال پیش در سرمای زمستان قلب‌های ما را با وجود و رسیدن بهم گرم کرد و چندین ماه پیش دوباره مای ما را به دست سرما سپرد و تنهایی را مهمان قلب‌هایمان کرد. من در این خیابان به یاد تمام خاطراتی که ساخته‌ایم دست به نواختن ویالون و موسیقی‌ای می‌زنم که تو صدای او را بشنوی و مرا بشناسی. پرنسس تو هنوز هم منتظر برگشت توست پرنس. لبخندی زد و تکه‌ی اوج موسیقی را نواخت، انقدر با حس می‌زد که همه‌ی افراد حاضر در ان گوشه کنار دور دخترک جمع شده بودند و با عشق و حس به موسیقیِ گوش دادنی و خوش‌نوازی که به وسیله‌ی پیانوی قدیمی در دستان دختر به وجود و گوش می‌رسید، گوش می‌سپردند.
'تو.. تو که مورد اعتمادترین بودی.. چرا.. چرا دیگر گرمابخش دستان یخ کرده‌ام نیستی؟.. برگرد پرنس.. پرنس، پرنسس انتظار برگشت تو را.. می‌کشد.'

に’ t.me/numbedaf , ♡︎




این همان دختری ست که هیچ علاقه‌ای به بیرون امدن از اتاق همیشه تاریکش ندارد. بگذارید جزئی بگویم؛ نانسی دختری تنهاست البته اگر حضور خانواده‌اش را نادیده بگیریم. علاقه‌ای به ارتباط گرفتن با دیگران ندارد و در نتیجه دوستی هم در کنارش پیدا نمی‌شود. سعی می‌کند به اتفاقات بی‌اهمیت اهمیتی ندهد و گاهی کلا به چیزی اهمیت نمی‌دهد که باعث خراب شدن یک سری چیزها می‌شود. اگر قابل فهم باشد، نانی فقط دوست دارد بکشد و بنویسد، و از مسائل و مشکلات دور باشد. رنگ بنفش تیره را دوست دارد و اکثر وسایلش و همچنین مهم ترین قسمت زندگی‌اش یعنی اتاقش از رنگ بنفش نقاشی شده است. لبخند زد و بیشتر مداد طراحی‌اش را روی موهای دخترک جدیدی که مشغول کشیدنش بود کشید. به نظر می‌امد این نقاشی هم قرار است خوب پیش رود و از امروز به بعد روی دیوار بالای تختش همانند و کنار بقیه‌ی نقاشی‌هایی که رضایت کافی را از نانی گرفتند، زندگی کند. روی زانوهایش ایستاد و قبل وصل کردن کاغذی که با نقاشی دخترکی تیره شده با گیره‌ای به دیوار، نگاهی به نقاشی جدیدش انداخت و لبخندش پررنگ‌تر شد.
- واقعا خوب شده.. حس می‌کنم خودم نکشیدمش!
باورش نمی‌شد اما به راستی که نقاشی زیاد از حد زیبا و بی‌نقص بود پس جایی دقیقا وسط نقاشی‌های دیگرش وصلش کرد و برای اخرین بار با چشمانش از نظر گذراندش. ارام روی تخت دراز کشید و با لبخند به سقف بنفش رنگ اتاقش چشم دوخت. روی پهلو دراز کشید و چشمانش را بست. مشغول خیال‌بافی شد و تصوراتش از یک زندگی مستقل و دور از ادم‌ها را برای چندمین بار دوره کرد. نانسی دوست داشت خانه‌ای پیشرفته دور از شهر داشته باشد و درونش همه‌چیز از رنگ بنفش نقاشی شده باشد. دلش می‌خواست خانه‌اش انقدر بزرگ باشد که هر روز یک مکان جدید برای کشف کردن و دیدن در اختیارش باشد. می‌خواست با سگ کوچولویش به نام سفیدک در ان خانه‌ی بزرگ زندگی کند و یک اتاق بازی بزرگ برای او بسازد. تصورش از اتاق خودش هم کم مجلل و زیبا نبود. و خب چه انتظاری از تصورات یک دخترک چهارده ساله می‌رفت؟ او فقط یک جای باارامش برای زندگی و بدون انکه با مشکلات درگیر شود می‌خواست.

に’ t.me/chiimra , ♡︎




- و باز هم این دختر مزخرف.. کی میخواد اینجا رو ول کنه؟
لبخند روی لب‌های زیبایش را پررنگ تر کرد و همچنان بی‌اهمیت نسبت به حرف‌های همیشگی و بی‌ارزش ادم‌های حاضر در رستوران معروف شهر بریزبین، مشغول تکه کردن استیک نرم و لذیذش بود. همه اینگونه بودند که ان دختر شیطانی است و تنها کاری که درش خوب بود دردسر ساختن است. کاری نداشت که بقیه چه می‌گویند، از نظر خودش فقط داستان این بود که بقیه حتی ارزش نگاه کردن به من هم ندارند و به این صورت اگر کسی از حدش می‌گذشت بدجور با او در می‌افتاد. بگذارید مثالی برایتان بزنم؛ حدودا یک هفته پیش، وقتی داشت به ارامی ماشین پروشه تماما مشکی‌اش را در خیابان‌های شهر به این‌ور و ان‌ور می‌کشاند، پسری جوان که حدودا بیست و سه ساله می‌زد، صد راهش شد و به ظاهر موتور سنگینش که با رنگ سیاه و سفید نقاشی شده بود را دقیقا جلوی ماشین دخترک پارک کرد. در حالتی که لئورا داشت به ارامی حرکت می‌کرد و ناخواسته همچین اتفاقی افتاد. خلاصه بگویم؛ ان روز فک پسرک از دو طرف شکست و بخاطر ضربه‌های زیاد وارد شده به شکمش مجبور به جراحی معده شده بود، ناگفته نماند که دست و پاهایش هم کم اسیب ندیده بودند و این‌ها همه و همه فقط بخاطر یک چشمک زدن برای لئورا بخاطر مثلا کار خفنی که انجام داده است و راه ماشین دختر را بند اورده است. همانطور پسر همه‌ی این اسیب‌ها را دید و از روی ترس، رضایتی به پرداخت کردن دیه توسط دختر، نشان نداد. لئورا خوب به حسابش رسیده بود.
خندید و کیف چرم و مشکی‌اش را از روی میز برداشت و همانطور که نصف غذایش جا مانده بود به سمت میز دخترهای زیادی پرحرف رفت. روی میز خم شد و همانطور که با لبخند ارامی دقیقا به چشمانش نگاه می‌کرد لب زد: مراقب باش.. شاید یه موقع بدن جدا شده از سرت رو گوشه‌ی اتاق دیدی.
بی‌اهمیت نسبت به قیافه‌ی ترسیده‌ی دختر لبخند کجی زد و عینک به رنگ مشکی‌اش را بر روی چشمانش گذاشت و از رستوران خارج شد.

に’ t.me/nhting , ♡︎




همه برایشان سوال است که در ذهن آن پسر همیشه تودار چه می‌گذرد؟ دارد از زندگی لذت می‌برد یا با افسردگی و غم پنجه نرم می‌کند؟ درست است، هیچکس در این موضوع که به غیر از حرف‌های پسر که هیچوقت هم زده نمی‌شوند، از روی رفتار و کارهایش دریابند که در چه حال است، موفق نیست. هنری یک پسر حدودا نوزده ساله ست، که تمام روز و شبش در گیم نتی در نزدیکی ساختمان بلند شهر زیبایش سیاتل می‌گذراند. دوستانش به او لقب ربات گیمر را داده‌اند ولی به نظر می‌رسد هنی از قسمت اول لقبش راضی نیست اما قیافه و رفتارش چیزی شبیه به این را نشان نمی‌دهند. اگه بخواهید پسر را پیدا کنید یا دقایقی با او هم صحبت شوید یا باید به سراغ گیم نت شهر روید یا دم در اتاق ترکیبی قهوه‌ای و کرمش منتظر از بیدار شدنش بمانید. پسر در طول هفته یا مشغول گیم زدن است یا پذیرایی از خواب‌های شیرینش. دقیقا شش ماه پیش فارغ و التحصیل شد و ظاهرا دیگر قصد ادامه دادن درس‌هایش را ندارد. کوله پشتی کم وزنش را بالا کشید و قدم‌های بلندش را تندتر کرد تا زودتر به کافه‌ی همیشه خلوت کنار گیم نت مورد علاقه‌اش برسد. با فشار پای راستش درب شیشه‌ای کافه را باز کرد و وارد حال و هوای ارام و منظم کافه، که با موسیقی خوشنوازی تکمیل شده بود، شد. به سمت میزی در کناری شیشه‌ی تمیز کافه قدم برداشت و ارام بر روی صندلی مورد نظرش نشست. سرش پایین بود، هنوز هم فکر همیشگی‌اش تمام ذهنش را درگیر خودش کرده بود. او از این حال و هوای خنثی و بی‌حس مانندش متنفر بود. اما چه می‌شد کرد؟ چیزی که تکه‌ای از وجودش است و غیرممکن در از بین رفتنش. هنری پسری بود که هیچ زمان اجازه‌ی ورود به درون مرزهای شخصیت درونی‌اش را به کسی نمی‌داد. انقدر در خود می‌ریخت که از درون فروپاشیده بود و دم نمی‌زد. تنها کارش لبخند زدن و تظاهر به اینکه؛ اری همه‌چیز روال است، بود. چه کسی خبر از دل ان پسرک تنها در دل شب دلش داشت؟ همان پسرکی که حال گوشه‌ای از کافه‌ی زیبایش نشسته و اشک‌هایش ارام از گونه‌هایش پایین می‌ریزند.

に’ t.me/waterrcoloreyes , ♡︎

Показано 20 последних публикаций.

10

подписчиков
Статистика канала