بسیار ساده است؛


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


@EArdrn_bot

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


چگونه در گذر زمان با تفکر مرگ کنار می‌آییم؟ اصلاً راهی برای آن وجود دارد؟ ممکن است؟


می‌دانی؟ امروزِ من، می‌توانست بسیار متفاوت‌تر باشد.


Forward from: Somewhere Only We Know
این‌پیام رو فوروراد کنید تا بگم دیلی‌تون حس و حال چه نویسنده‌ای رو داره.


دوباره بی‌خبر رفتی. این‌بار، رفتنت واپسین بود.
می‌دانستم؛ روزی می‌روی و ناپدید می‌شوی. بالاخره خیال‌های سرگردانم را بی‌شرم تصدیق کردی — و رفتی. انگار از پیش می‌دانستم که این روز نحس فرا می‌رسد. کاش تمامی اینان افکار مریض‌‌الحال خودم بود که هیچگاه راهی به دنیای واقعیت نمی‌یافت. دلیا، تو نیز چنین نمی‌خواستی؟ آیا دلت نمی‌طلبید که از چنگِ تقدیر بگریزیم و همدیگر را آرام کنیم؟ کاش رفتنت مزاح بود. امکان ندارد بازگردی؟ نمی‌شود به دیارمان بازگردی؟ می‌دانم که دیگر در اینجا جایی نداری، اما ریشه‌هایت سخت در تن و جان من رسوخ کرده و مانده... با این حال، تمام جهان جمع شده‌اند و به من می‌گویند نباید از واقعیت فرار کنم. می‌گویند تو دیگر نمی‌آیی و من بهتر است دست از هذیان‌های بی‌انتهایم بردارم... بالاخره امیدی که در دلم لانه داشت را نشکفته، خشک کردم. اما آیا راست می‌گفتند که دیگر بازنمی‌گردی؟ رفتنت حقیقی‌ بود؟... چه سخت است! این روزها به سختی حال نزارم را از چشم دیگران پنهان می‌کنم و خودم را ظاهراً بازمی‌یابم.
حال دیگر تو را در خواب‌هایم رویا، و در بیداری‌هایم کابوس می‌بینم. خاطرات، شرابی‌اند که روز به روز تلخ‌تر و زنده‌ترم می‌کنند و به وهم‌هایی که مرا احاطه کرده‌اند جانِ زنده‌تری می‌بخشند... انگار که طعم ملسشان روز به روز جا افتاده‌تر می‌شود و گیجی‌ام را مدیدتر می‌کند. همه‌جا تو را میبینم و برخلاف این آدمیان تو هیچ‌‌کجا نیستی. پس زیرلب می‌گویم: "بشر هیچ‌کجا آباد، و تو—همه‌جا آباد!" می‌دانم... دیوانه می‌شوم. نگاهت می‌کنم، نگاهم می‌کنی، لبخند می‌زنی و یکباره نیستی.
امروز گنجشکی که نجاتش داده بودم رفت. درست مثل تو... بی‌خبر رفت، و خطی از خون بر روی نامه‌هایت به جای گذاشت. وقتی تو هم رفتی، من تا ریل‌های قطار پیاده میان برف‌ها دویدم... و می‌توانم قسم بخورم که پشت سرم، میان دشت سفید، ردی دراز از خون به چشم می‌آمد. من زخمی شده بودم و زخم‌های سابقم نیز خونریزی می‌کردند؛ هر شبانگاه مانند جانوری وحشی فریاد می‌زدم و از درد به خود می‌پیچدم. سه روز تمام، در تب سوختم.
آخرین نگاهت را خوب در ذهنم حک کرده‌ام. می‌خواستم آن را به تصویر بکشم اما رنگی برایم نمانده بود. پس با مداد طرحت را کشیدم؛ پرتره‌ای بی‌چهره، بی‌رنگ، و بی‌جان. اما هر بار که به آن چشم می‌دوزم چهره‌اش کامل می‌شود. می‌دانی... هیچکس نخواهد فهمید که آن پرتره دردِ یکتا روزگارِ من است و هربار مرا به مرز جنون می‌کشد... تصمیم گرفته بودم، کاملاً جدی، که دیگر آن نقاشی کذایی را از میان کاغذها بیرون نکشم. به خودم گفته بودم: "اگر دوباره آن‌ را ببینی کارت تمام است." و هربار مقاوت می‌کردم تا دیگر نگاهش نکنم... اما مسئله این بود که آن پرتره در ذهنم چهره داشت و هرجا مقابلم می‌ایستاد؛ درست در برابر چشمانم بود. همه‌جا به آن می‌اندیشیدم، خصوصاً هنگام خواب. در تمام دفترهایم خطوط نرم صورتش را می‌دیدم، با قلم رسم شده بودند. رسم شده بودند تا مشغله‌ی دائمی فکرم باشند و بس. از بخت سیاهم، بی‌احتیاطی کردم، روزی میان خواب و بیداری‌ آن صفحه را بیرون کشیدم و تمام شدم؛ سرم، دلم، تمام وجودم از دستم رفت.
چقدر غمگینم. دردمند هستم و راه نجاتی نیست. دیگر نمی‌توانم به این شکل زندگی کنم. نمی‌دانم، زمان زیادی‌ست که رفته‌ای یا فقط دو هفته گذشته است؟ زمان زیاد... زمان؟ دو هفته یا ده سال — آیا فرقی هم دارد؟ این احساسات برایم سنگین است. کاش از رفتنت می‌گفتی. کاش از جراحات و زخم‌های تنت برایم می‌گفتی. کاش برایم از همه‌چیز می‌گفتی... مگر در دنیایی که زندگی می‌کردی تا چه حد غریبه بودم؟ تا چه حد در نظرت ناتوان بودم و ناچیز؟... هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد؟ حتی کار کوچکی که کمی دلت را آرام کند؟ تا این حد مفلس بودم دلیا؟...
دلیا، دیگر خودم را نمی‌شناسم. این آدمیزادی که در آینه می‌بینم من نیستم. نگاهش کن، چشم‌هایش پف کرده و خیس است... آه، دلم نمی‌خواهد هلیوس این چهره‌ی نکبت‌بار را ببينيد و پیش خود داستان بسازد. بس است دیگر! دیگر گریه کافی‌ست... دست کم برای امروز. دلیا... دلیا! باید چه کنم؟! هیچ راهی برای رهایی من نیست، همه‌چیز باید در این سینه‌ی فرسوده بپوسد. دلیا، راستش را بگو؛ در دنیای تو، من چگونه جلوه می‌کردم؟


بوسیدمش. باید بر عشق فقیرانه‌ی خود که اینچنین رقت‌بار راستین است عزا گیرم. یکباره ناپدید و یکباره پیدا شد. درست سه ماه و بیست و هشت روز پیش رفت. بی صدا، یواشکی و غیرقابل‌ باور. حال درست جلوی چشمانم هست... اما نه. این کوردلیای من نیست. کوردلیای من همان سه ماه و بیست و هشت روز پیش رفته است. چهره‌اش همان است، اما پریشان‌تر. به سفیدی می‌زند و خونی در آن نیست. اندامش همان است؛ کشیده، خوش سیما و ظریف، اما کمی ورم کرده؛ چرا ورم دارد؟ و صدایش.. همان است. اما زیرتر و پر از شک و تردید. با این حال دیگر بوی کوردلیا را نمی‌دهند. آن عطر گران قیمت بر رویش نیست. بوی معطرش به بوی شوینده‌ی لباس مبدل شده. باز هم برایم دوست داشتنی‌ست. مگر می‌شود او را در هر حالتی دوست نداشت؟
حقیقت را بخواهید نمی‌دانم برای کدامین شرمندگی و جسارتی جزئیات را در گلو خفه کردم... زبانم به بیان نمی‌چرخد... اما حال که او را می‌بینم لباس‌های گشاد پوشیده، خودش را در اواسط بهار به مثل روزهای زمستانی پوشانده. آرایش نکرده، موهایش را بسته، زیر چشمانش گود افتاده، و ترسیده است.... انگار مریض شده و نقاهتش را نصفه رها کرده. هیچ چیز نمی‌خورد، به او اصرار می‌کنم کمی سوپ بخورد. عجله دارد. میگوید می‌خواهد زودتر برود. دو-سه روز بیشتر نخواهد ماند. تهوع دارد و چندباری بالا آورد. نمی‌آید برویم بهداری. چرا لجبازی می‌کند؟ راستش... راستش را بخواهید فقط مقدمه چینی می‌کنم. من نه، ذهنم مقدمه چینی می‌کند... انگار قصد ندارد بپذیرد. چیزی جدید روی دستش است، یا بهتر است بگویم روی انگشتش جا خشک کرده. نقره است.... نقره... نقره! درست روی انگشت چهارمش نشسته‌... دست چپ. دست چپ!‌... دارد با من شوخی می‌کند، مگر نه؟ بعد غیب شدنش یکباره برگشته و برای اینکه از دستش ناراحت نمانم، قصد کرده با من شوخی‌ کند. ولی این شوخی بی‌مزه‌ای‌ است.... آه چقدر احمق شدم. مگر چنین چیزی شوخی‌ست؟ مدتی رفته. حال برگشته و کوردلیای دیگری‌ست... روی دستش هم حلقه دارد. نه!... نمی‌توانم... من نمی‌توانم. این حقیقت راستین به طرز رقت‌باری حقیقی‌ست... و من بدتر از آن. خدای من! خدای من! نمی‌توانم بپذیرم... عشقِ فقیرانه‌ام. عشقِ من... آه لعنت بر آن حرامزاده. چطور توانسته؟ چطور توانسته چنین کاری را با دلیای من بکند؟ روی تنش به جای بوسه‌‌های نرم، رد وحشی گری‌ست. لعنت به او. جسمی به این ظریفی نباید این‌گونه کبود شود! کاش می‌توانستم با دو دستم گلویش را بگیرم و خفه‌اش کنم... به او لباس قرض دادم. باورکنید نمی‌خواستم شاهدی بر این صحنه‌ها باشم اما اتفاقی شد. حالم خوش نیست... از خود بیشتر از همه بیزارم. از این ناتوانی بیزارم. تنفر دارم و هیچ نمی‌توانم کنم. چه اسف‌بار... چه حقیرانه. چه عشق فقیرانه‌ای. یکباره دلم خواست زانو‌هایم را بغل بگیرم و سال‌ها بر این درد بگریم.
یعنی آن مردک در وجود دلیا لانه کرده؟ از این موجود تنفر دارم. دلیا را به چه روزی انداخته. حتی نمی‌تواند قاشقی سوپ بخورد. ولی... ولی نمی‌توانم. او بخشی از دلیاست. نمی‌شود همراه با دلیا فرار کنم؟ من و او، ما. اگر آن موجود را هم دوست دارد باشد. او هم با ما می‌آید. منم دوستش خواهم داشت اگر دلیا این را بخواهد. با هم می‌رویم. از کشور می‌رویم و هرجایی که دلیا باشد آرکادیای من می‌شود. دو نفره زندگی می‌کنیم. نه... سه نفره. سه‌ نفره زندگی می‌کنیم و من خوشبختش می‌کنم... آه چقدر من ابله هستم. این افکار بچگانه از کجاست؟ برای چه کسی‌ست؟ از ضعف و پستی خود دچار شرم می‌شوم. چه احمقانه لذتی‌ست مغز داشتن. خیالات پوچ. قدرت‌های نداشته... دلم گرفته است.
از خودم بیزارم. چطور توانستم؟ با کدامین نجابت به خود اجازه دادم چنین کنم؟ آه... خداوند کمکمان کند. خوابیده بود... پیش من. گفت پیش من احساس آرامش می‌کند. روی تخت خوابید. چشمان گود افتاده‌اش را بست و خوابید. من نمی‌توانم این وقایع را هضم کنم و سپس بپذیرم. دلم برای عشقم می‌سوخت. خم شدم و بوسیدمش. چطور جرئت کردم؟؟... چطور؟ من پست شدم. به احساساتش خیانت کردم. به خود پشت کردم. لکه‌ای ننگین بر خویش نهادم... من خود را نابود کردم. این عشقِ فقیرانه‌ام که حاصل گران‌ترین گیسوان بود بالاخره از شکاف‌های پاره‌ی تنم بیرون ریخت... چرا برای خود عزا نمی‌گیرم؟ کاش می‌توانستم او را بردارم و با خود ببرم. برویم به مکانی دیگر... مکانی به جز این کره‌ی خاکی بی‌رحم. آه چقدر احمق شده‌ام. تفکرش مرا می‌کشد. جنونم را سرکوب می‌کنم. شرم بهتر است... بله، خیس عرق شرم شد‌ه‌ام و دلیای من در کنارم آرام خوابیده است. کنار کسی که شاید از آن مردکِ حرامزاده هم پست‌تر باشد... لعنت بر من. لعنت بر عجز!


جوانی بود و شور و شوقش،
که در تار عنکبوت مزین به دلهره‌هایمان
پوسید.


میان آدم‌ها بر خوردم. و روزی دیگر، شبیهشان خواهم شد؛ همان روزی که انسان گلوگاه شیطان و خداست.


می‌گویند دچار مشکل هستم. مشکل؟ کدام مشکل؟
هرگاه می‌گویم فلانی سپیده‌ی صبح را نمی‌بیند، با تشر می‌گویند زبانت را گاز بگیر و در دل دچار شادی مرگِ دیگری می‌شوند؛ همان مرگی که برای خودشان نیست. هرگاه می‌گویم زبانتان به دروغ می‌چرخد، کشیده‌ای با طعم منفعت به صورتم می‌زنند و می‌گویند آدمی نباید کفر بگوید. هرگاه نقاب‌هایم را برمی‌دارم، دست و پایم را می‌بندند و بر صورتم میخ‌های تابوتی صورتک می‌کوبند...
من می‌دانم، آن پسرک جوان را دیده‌ام، آنان با من نیز چنین خواهند کرد، مرا چون او مشکل می‌پندارند...؛ چندی بعد که دیده‌هایم را تشریح کنم می‌خواهند پلک‌هایم را بدوزند و وقتی صدایم رسا می‌شود در دهانم پاره روزنامه می‌کنند تا صدایم در گلو خفه شود. اگر احساساتم را بالا بیاورم دور قلبم سیم‌خاردار می‌کشند تا مدخلی برای خروج نباشد و روزی که منطقم را بدانند نور عقلم را خاموش می‌کنند.
این چگونه مشکلی‌ست؟ کدامین مشکل است که به دیگری جواز اعدام بشر را می‌دهد؟ چرا ریش سفیدان قبیله‌ مرا مشکل می‌پندارند؟... جانم در چنگال مرگ است یا خیر؟


مثل اون پرنده‌ای بودی که تو شش سالگی خفش کردم و بعد براش گور کندم.


خوشحالم که کتاب موردعلاقم رو تاحالا به کسی پیشنهاد ندادم و دست کسی ندیدم. چه شعفی!


ابتدا 15 دانه بود، سپس 13 گیاهچه شد و در نهایت یک آفتابگردان باقی ماند. افسوس از فصلی بودن این موجودات زیبا و عمر اندکشان.


می‌دانی، شاید اگر زمان دیگری تو را می‌دیدم در نگاهم زیبا می‌آمدی. مثلا من نشسته بودم و رهگذران را برانداز می‌کردم و تو آن‌طرف خیابان، رهگذری بودی و در سرما انتظار آمدن کسی را می‌کشیدی، همانطور که من انتظار تو را در هر هوایی به دوش کشیدم. یا مثلا روزی به یتیم‌خانه می‌رفتم و تو را در حال دلداری دادن به دخترکی غمین می‌دیدم، همانطور که من تو را بارها و بارها به آغوش کشیدم و سعی داشتم دردهایت را برای خودم بردارم. شاید هم تو را در حال گریستن می‌دیدم، گریستن برای زخمی که ردش روی تنت نیست، همانطور که من برای جای جای کبودی‌ها و زخم‌هایت بوسه کنار گذاشته بودم... احتمالاً در این حالات برایم زیبا به نظر می‌رسیدی. حالاتی که تو را زیبا می‌کند اما ابداً به تو نمی‌آیند. به من هم نمی‌آیند، دیگر نه.
اما تمامی اینان خیالی پوچ و واهی‌ست، زیرا زیبایی برای تو ساخته نشده، تو برای زیبا بودن ساخته نشده‌ای. بنظرم زیبا نمی‌آیی، اما کریه هم نیستی، بلکه هیچی هستی... ظرفی تهی، بادکنکی بی‌باد، رودی خالی، گلدانی بی‌گل و آسمانی بی‌ماه. با این حال زمانی زیبا بنظر می‌آمدی، درست قبل از اینکه به تمامی اینان آگاه شوم. ولی دیر است، زمان دیگری نیست.


دنیا ابتدا دو رنگ بود:
«سپید و سیاه»
سپس رنگین‌ شد
و رنگین‌تر؛
آنقدر به خود رنگ گرفت
و رنگ باخت
که تمیز سپیدی و سیاهی از یکدیگر
یا از دیگران
کم‌ممکن شد...


شما نمی‌توانید بدانید؛ بلکه فقط می‌توانید باور کنید.


من خسته‌ام؛ خسته از نصفه و نیمه بودن. خسته از گیر افتادن در تلاطم گذشته و آدم‌های میرا. خسته از به زبان آوردن خستگی و هجا کردن واژه‌اش. خسته از روزهایم، اعمالم، امیالم و خودم.
به خود می‌گویم عیبی ندارد، تجربیات بسیاری کسب کردم و آدم‌ها در آن به شکستن قلب و روح نمی‌میرند. چرا که مرگ فرآیند است، مرحله به مرحله پیش می‌رود و در اينجا معنای دیگری می‌یابد.
هر داستانی می‌خوانم تکراری‌ست. تمامی نویسندگان و شاعران حول عشق و عشاق قلم زدند و کمتر کسی از عهده‌ی غیر آن بر‌ آمده. آدم، آدم است و تا آدم بماند به این عواطف و احساسات عقده شده است؛ پس بی‌شک عشق سرلوحه‌ی قابل توجهی در دنیای انسانی‌ست. اما چه کسی معنای آن را می‌داند و بر آن آگاهی می‌یابد؟
شاید ایراد از من است و ناباوری‌هایم. هیچ چیز قابل باور نیست، هیچ چیز بی‌شک و شبهه نیست. و بیشتر از همه ادعاهای پوچ آدمی را می‌آزارد... چطور می‌توانند به راحتی ادعا کنند؟ یا چطور می‌توانند بی‌فکر و آینده‌نگری کلمات را به بیرون تف کنند؟
شنیده‌ام که آدمی اگر بد و اشتباه فکر کند اما خودش فکر کند بهتر از آن است که خویش را در بردگی و تملک‌ فکرهای آماده در آورد. شاید راست باشد. با فکر کردن مغز آبدیده می‌شود و اگر بیکار گوشه‌ای بیوفتد به زوال می‌رود و ضبط‌صوتی می‌شود فرسوده. عده‌ی بسیاری فکر نمی‌کنند، غذایی مناسب به ذهن خود نمی‌دهند و تلاشی برای عرف نمی‌کنند.
زیبانویسی هرگز برای من اولويت نبوده، یا اگر بوده باعث بیزاری‌ام شده و من دیگر از نوشتن بازایستادم. نوشته‌های نویسندگان باید جرقه‌ای باشد در راستای اندیشیدن، نه تکرار مکتوبات قرن‌ها پیش. نویسندگان نباید در رابطه با نوشته‌ی خود نظری دهند زیرا از ارزش کار کاسته می‌شود و این برداشت خصوصی‌ آنها‌ست، همان غذای فوری و آماده، که سبب ورم معده می‌شود. من از نویسنده خطاب شدن هم خسته‌ام. من از عناوین خسته‌ام. از همه‌چیز خسته‌ام، چرا که من هیچ نیستم. فقط انسانم و این خود تمامی بدبختی‌ست. می‌دانید انسان بودنم میان دیگران به حالتی‌ست که انگار در جمعی زنانه نشستم و از آنچه می‌شنوم هیچ تصویری ندارم، به همین اندازه گیجی‌آور و حال بهم زن است. اما برخلاف این محفل من نمی‌توانم انسان بودنم را ترک کنم... باز هم پراکنده‌گویی کردم! دیدید؟ وقتی قلم به دست می‌گیرم و قصد نوشتن می‌کنم کلمات از هر سو در سرم سرازیر می‌شوند، من می‌مانم و دنیایی از حرف‌های کم‌ارزش. هرچه که می‌نویسم بی‌ربط است و تکراری. موضوعات جدید میان موضوعات همیشگی‌ رنگ نامرئی می‌گیرند و من به تکرار مکرراتی که از آنان نفرت دارم می‌پردازم. من دیگر از بیان تمامی اینان خسته شدم. خسته...!
به راستی چه حیف است انسان. و چه مسخره و ابلهانه است آنچه آدمی را در برگرفته و در پیرامونش قرار دارد. همیشه از خود می‌پرسم: این‌ها چه هستند؟ از کجا می‌آیند؟ به کجا می‌روند؟ ما که هستیم؟ کجا هستیم؟ و غیره و غیره... این پرسش‌ها ابتدایی و پیش‌پا افتاده‌اند که اکثر انسان‌ها فراموش کرده‌اند اینچنین سوالاتی را از خود بپرسند. آن‌ها چنان به زندگی خود ادامه می‌دهند که گویی کاملاً طبیعی‌ست زنده بودن و زیستن. گویی کاملاً طبیعی‌ست که دنیایی موجود باشد. گویی کاملاً طبیعی‌ست که آدم‌ها حرف بزنند، بخندند، گریه کنند، یکدیگر را دوست داشته باشند و دیگری را بکشند... یکدیگر را بکشند!... آه خدای من. در نظرم مسائل عمیق همواره در خردترین رویدادها به نمایش در می‌آیند و من خسته‌ام از آدم‌هایی که همه‌چیز را طبیعی می‌پندارند و هرگز به خود زحمت فکر کردن نداده‌اند. بهرحال فرد فرد ما به تنهایی دلهره‌های اساسی زندگی را به دوش می‌کشد. شاید ما آموخته‌ایم چگونه با دلهره زندگی را سپری کنیم و از خستگی‌های وقت و بی‌وقت خود را بیرون بکشیم. اما این دلیل نمی‌شود که من از آدم‌ها، زندگی و خودم در این لحظه خسته نباشم. پس باز هم از خستگی انگشتم را به حلق می‌برم و آنچه مورد نفرتم است را بالا می‌آورم... هیچ‌گاه دانستن برای من برابر پذیرفتن نبوده و نیست.


من آدم دشواری بوده‌ام، از همان دوره‌ی آغاز؛ بی‌میل به بسیاری از موضوعات و خسته برای توجه به آدمیان. اما برای تو عزیزم، چنین چیزی در وجودِ من وجودیت نداشت یا حتی اگر بود در خردترین حالتش به سر می‌برد...
آغازی برای ما نبوده. وقتی به دنبال سال‌ها یا ساعت‌ها و تواریخ می‌گردم نشانی نیست. ما از ازل با هم بودیم، من و تو.
من و تو انسان‌هایی هستیم نزدیک به هم، نزدیک از بعدِ شخصیتی و روحی. ما می‌توانیم یکديگر را بی‌لمس در آغوش بکشیم و با نگاهی تسکین دهیم. می‌توانیم در فاصله‌ای دور و روزها بی‌خبری باز هم یکدیگر را دوست بداریم. ما سکوت هم را فهميديم و گوش سپردیم... همه هیاهو را بلدند اما هرکسی نمی‌تواند سطوح سکوت را زیر و رو کند و بفهمد عزیزم. ما ایده‌آل ترین هستیم، یا بهتر است بگویم تو برایم ایده‌آل ترین هستی. حتی در اوج دلخوری‌ها و دل‌زدگی‌هایم تو را محو از زندگانی‌ام نمی‌بینم، و خیالش را هم در سر ندارم! می‌دانم چند روزی به حال خود باشی خوب می‌شوی یا اگر بخواهی گوش‌هایم که هیچ، خودم را هم برایت به عاریه می‌دهم. آه نمی‌دانید چه شعفی‌ست داشتن کسی در دنیا. نمی‌دانید او چقدر برایم عزیز است.... او کاری کرده است که در دوره‌های بیزاری‌ام نیز به چشمانش نگاه کنم و بی نگرانی‌ خودِ حقیقی‌ام را ابراز کنم... تنها اوست که می‌تواند سیاه‌ترین رازهایم را بداند. تنها اوست که بر جهالت‌ها و احساسات خامم آگاه است و تنها اوست که مهربانی‌ام را با چیز دیگری به قهقهرا نمی‌برد. ما می‌توانیم ادعا کنیم عاشق هم هستیم و بی‌برنامه پشت دست هم بازی کنیم. ما فراتر از تمامی این‌ها هستیم. و بعد این نیز فراتر خواهیم رفت عزیزم.
او می‌نویسد، من می‌نویسم. او صحبت می‌کند، من گوش می‌دهم. او می‌خندد، من خوشحال می‌شوم... نمی‌دانید چه ساعت‌هایی بیدار ماندم و با وسواسی عجیب کادوهایش را کادو کردم؛ می‌خواستم کمی لبخند زدنش بیشتر طول بکشد تا من نیز خوشبختی را بیشتر حس کنم. اصلا نمی‌دانید! صحبت از یک آدم نیست، بلکه صحبت از یک دنیاست! دنیایی که در وجودش خوابیده و من گهگاهی می‌توانم بیداری‌اش را به چشم ببینم و حیرت بکشم. چه دنیایی هستی عزیزِ من! چه دنیایی!
می‌دانم هیچ آدمی به حد کمال نرسیده، اما دست کم یقین دارم او به کمال نزدیک‌ترین است. و هیچ تشریحی نیست... او برایم بسیار عزیز است. عزیزی که دشواری‌ام را فروکش کرده و منِ کنونی در کنار او به هرحالتی شکل گرفتم... هیچ چیز دیگری نمی‌توانم بگویم، چرا که کلمات در اینجا ناکافی‌اند و بسیار حقیر...


من ژان و برانژه‌ی درون دارم.


برای آنچه نداشت بیهوده دشنه‌ای بر دیگری فرو می‌کرد و بر خود ژست درد کشیدن می‌پوشاند.


این گوشت‌های پوشیده از پوست بر هرچیزی دست می‌گذارند: «چهره‌ات را درست کن، عضلاتش را منقبض نکن. خط لبخند بر رخ انداز و گونه‌هایت را سرخ کن. آن لباس بر تنت زار می‌زند، این یکی را بپوش. رنگ سیاه برازنده‌‌ات نیست. به چه فکر می‌کنی؟ چه می‌نویسی؟ خسته‌ای؟ حالت ناخوش است؟ فکر بیهوده نکن. چه ضعف بزرگی. چه کار می‌کنی؟ چرا اینگونه‌ای و .....»
تکرار مکررات... و بالاخره از هم پاشیدن یکی از این گوشت‌های مزین به پوست.


با کمی تفکر بیشتر به این نتیجه می‌رسم که دلیلی برای تنفر و سرزنش خویش نیست. مگر او که بوده است؟ مرا مقصر می‌خواند؟ چه ابلهی. برای فرار از درون خود به دیگران انگ می‌زنیم تا کمی تسکین یابیم و در صورت لزوم بر دیگری بتازیم؛ اینان چیزی جز پستی ازلی انسان نیست. حتی گاهی در شمایل بزرگواری و ملاحظه‌ای پر طمطراق به چشم می‌آید و این یعنی اوج حقارت.
توهم‌های خودساخته است. توهم، توهم و باز هم توهم!

20 last posts shown.

75

subscribers
Channel statistics